20 November 2005

راستی من کی بودم؟

تو که باز برگشتی رفیق
چند بار بهت بگم
که
ماهیچ وقت همدیگه رو هیچ جا ندیدیم
گم شدی به من چه
تنهایی به من چه
دلتنگی
عاشقی
دنیات تاریکه
به من چه
به
من
چه؟؟
؟
؟
باز
همین دیشب
مرگمو
دیدم
گوشه خونه کز کرده بود
های های گریه میکرد
باز دیشب
کم مونده بود
دوباره
به دنیا بیام
ولی
نشد
شونه هام گیر کرده بود به تاق آسمون
نتونست
این
زمین
این
زمون
منو بزاد
.....
با
توام
هی
رفیق
بشکنش
پیله قشنگ وگرمتو پاره کن
با پرواز
همه راههای رفته رو برگرد
خیلی برگرد
بعد
به جای
عاشق شدن
و
از
تما شای باران
لذت
بردن
باران
باش
دانه
دانه
ببار
روی
گونه
هر پسرک
یتیمی که
مثل من؟ گم شده باشه
گم
شده
باشه
...
راستی
من
کی
بودم؟
؟

16 November 2005

از هرگز

يه ايستگاه راه آهن
در مه
يه
مرد سياه پوش
با چتر
يه
قبرستون قديمي
تو
پائيز
...
منتظريم
بين
يك
آمدن
و
رفتن
...
پس عشق چي ميشه؟
اهان
خوب شد گفتي
...
منتظريم
بين
يك
آمدن
و
رفتن
با
عشق
...

01 November 2005

فراموشي.

از جاودانگيت
چه به خاطرداري؟
فقط آن بخش كه در زمين بودي؟
وبه لحظه اي
دل بسته بودي؟
به مكاني
كوچك؟
....
از جاودانگيت
چه به خاطر داري؟
تصويري در آئينه
از
يك كودك
ازيك
مرد
ازيك
پير
....
از زندگي
نگريز
ونه از مرگ
فقط
به آوازي بيانديش
كه
بالهاي تو باشد
...
يادت
باشد
براي روشني
دلت
ماه
خورشيد
وبسياري از ستارگان را
همراه
ببري
...