24 October 2005

يه شعر عاشقانه هر چند كليشه

زير يك چتر
چگونه اگر باران ببارد
خواهد بوسيد
ماه
گونه دريا را؟
....
كنار
ساحل فيروزه اي
كدام
درياچه از آسمان
در آغوش خواهد گرفت
شعر سكوت را؟
....
اشك اگر
بريزد از گونه
فراق
تنها ميماند
وصال؟
....
از كدام
سرزمين مه آلود
به
كجاي
پريشاني
آتش صحرا
چگونه
بيابان گرد
مي شود
مجنون
من
عشق؟
....

23 October 2005

ولي ايكاش

ولي ايكاش
اينقدر
از زندگي
نمي ترسيدم
كه از مرگ
...
آيا
آن
درخت كوچك بادام
را تو كاشته اي
و
به آن دختر ابري
تو
گفته اي
كه هر
صبح
با اشك چشمش
آبش دهد
...
آيا
اينهمه
سنگيني
و
تنهايي را تو براي من
فر ستاده اي
تا با ياد
لحظه هاي
با تو
سبك
سبك
سبك
شوم
...
من از عشق درمانده ام
و
آخرين بار
با خودم بودم
كه
به دنيا
آمدم
...

17 October 2005

اينجا آخرين منزله

فقط اگه يه پر ديگه بزني
رسيدي
خسته اي مي دونم
از با لت خون مياد
مي دو نم
دلت آخ اون دل
مهربونت
گرفته
وهيچ وقت به اندازه ي
الان تنها نبودي
ميدونم
ميدونم
آي پرنده
پرنده آخرين بالتو
بزن بزن
بزن
پر بزن
....
نشوني نمي خواد
پريدن
برس به بينهايت
برس به آنسوي خودت
آنسوي
بودن
.....
بمير
تا
زنده
باشي
....

15 October 2005

پيا مبر

يه كوه بلند
يه دشت وسيع
يه مردقديمي
خيلي
خيلي
قديمي
يه عشق تازه
خيلي
خيلي
تازه
كف دستت يه اقيانوس
توي چشمات دو تا خورشيد
براي
جاودانگي
چي كم داري
يه
معجزه كوچيك
خيلي
خيلي
كوچيك

12 October 2005

كي زنده است كي مرده

هي ...
هي.....
تو جه فكري هستي؟
اينكه
كي؟
آخه كي؟
نوبت تو ميشه
تا زندگي كني؟
با توام
ديوانه عاشق
قديس
لاغرتنها
اصلا
خبر داري
آدما مرده به دنيا مي آن؟
ودر آرزوي بهشت
تو بهشت زندگي مي كنن؟
فكر نكني
الان
ايني كه هستي
هستي
نه
نه
بازم
نه
تو
مردي
و
الان
آماده باش
به دنيا بيايي ۀ