يه شعر عاشقانه هر چند كليشه
زير يك چتر
چگونه اگر باران ببارد
خواهد بوسيد
ماه
گونه دريا را؟
....
كنار
ساحل فيروزه اي
كدام
درياچه از آسمان
در آغوش خواهد گرفت
شعر سكوت را؟
....
اشك اگر
بريزد از گونه
فراق
تنها ميماند
وصال؟
....
از كدام
سرزمين مه آلود
به
كجاي
پريشاني
آتش صحرا
چگونه
بيابان گرد
مي شود
مجنون
من
عشق؟
....
ولي ايكاش
ولي ايكاش
اينقدر
از زندگي
نمي ترسيدم
كه از مرگ
...
آيا
آن
درخت كوچك بادام
را تو كاشته اي
و
به آن دختر ابري
تو
گفته اي
كه هر
صبح
با اشك چشمش
آبش دهد
...
آيا
اينهمه
سنگيني
و
تنهايي را تو براي من
فر ستاده اي
تا با ياد
لحظه هاي
با تو
سبك
سبك
سبك
شوم
...
من از عشق درمانده ام
و
آخرين بار
با خودم بودم
كه
به دنيا
آمدم
...
اينجا آخرين منزله
فقط اگه يه پر ديگه بزني
رسيدي
خسته اي مي دونم
از با لت خون مياد
مي دو نم
دلت آخ اون دل
مهربونت
گرفته
وهيچ وقت به اندازه ي
الان تنها نبودي
ميدونم
ميدونم
آي پرنده
پرنده آخرين بالتو
بزن بزن
بزن
پر بزن
....
نشوني نمي خواد
پريدن
برس به بينهايت
برس به آنسوي خودت
آنسوي
بودن
.....
بمير
تا
زنده
باشي
....
پيا مبر
يه كوه بلند
يه دشت وسيع
يه مردقديمي
خيلي
خيلي
قديمي
يه عشق تازه
خيلي
خيلي
تازه
كف دستت يه اقيانوس
توي چشمات دو تا خورشيد
براي
جاودانگي
چي كم داري
يه
معجزه كوچيك
خيلي
خيلي
كوچيك
كي زنده است كي مرده
هي ...
هي.....
تو جه فكري هستي؟
اينكه
كي؟
آخه كي؟
نوبت تو ميشه
تا زندگي كني؟
با توام
ديوانه عاشق
قديس
لاغرتنها
اصلا
خبر داري
آدما مرده به دنيا مي آن؟
ودر آرزوي بهشت
تو بهشت زندگي مي كنن؟
فكر نكني
الان
ايني كه هستي
هستي
نه
نه
بازم
نه
تو
مردي
و
الان
آماده باش
به دنيا بيايي ۀ