22 September 2005

زندگي
.....
من يك مرد سي وپنج سا له ام
داراي
همسر
وفرزندپسر
من يك كارمند ساده ام
باحقوق مكفي
.....
بانك از من راضي است
چون قسط هايم را به موقع پرداخت مي كنم
....
من يك مرد سي وپنج ساله ام
شاعر
عاشق
ديوانه
بي آنكه توقعي از رئيس داشته باشم
در اتاقم
يواشكي
خيلي
خيلي
يواشكي
شعر مي گويم
....
من يك مرد سي وپنج ساله ام
در سال حدود
48روز كمتراز
365روز
كار ميكنم
و
بطور متوسط
450
ساعت كسر كاري ميآورم
.....
منت يك مرد سي وپنج سا له ام
پيش خودم قرار داشتم
كه شاعر يا
نويسنده بزرگي شوم
اما تا به حال
اتفاقي
كه حاكي از بزرگي
من
من
من
باشد نيفتاده است
.....
من يك مرد سي وپنج سا له ام
سا لها پيش
شهرت
بعد
ثروت
بعد
اينكه
آدم بزرگي باشم را
از ذهن خسته ام پاك كرده ام
تا
بتوانم
مثل مردم
مهربان
ساده
و
پاك
زندگي
كنم
.....
من
يك
مرد
سي
وپنج
ساله ام
.....
آنكه
توانست
نبوغ خود را
در نابود
كردن
خودش
.....
مهار
كند
.......

20 September 2005

گذشته ام از دنيا
.....
ودر پي هر نشانه اي
مثل كودكي كه تازه
دويدن آموخته است
دويده ام
.....
رسيده ام به حقيقت
به انتهاي آنچه كه در پي آني
تو نه
هر سالك ديگر
.
نه به انكار
عصيان وتسليمم
نيا
نيا
به راه من
كه
طا قت پاهاي
برهنه ات
نيست
به
خارزار
و
سنگلاخ
و
زمين سرد
......
رسيده ام به حقيقت
نه
آن
وهم كه در خيال تو باشد
.....
وباز گشته ام از بي نهايت
بيدار
براي تماشاي
آنچه
كه
بنام
جستجو
مي خوانند....

12 September 2005

آئينه

به آئينه گفتم : يادت هست زماني كودكي با لپهاي سرخ از بازي وشادي بي نهايتش در تو لبخند مي زد ... آئينه گفت: آري گفتم :آن لبخند را به من پس ميدهي ....گفت: آري ....پس برو ودر باغچه ات هفت گردوي حيران بكار ... به پري مهربانت بگو گردو را آب دهد تا بزرگ شود انقدر كه لبخند هر دو جاودانه گردد...

11 September 2005

دعا كن تا به زحمت تجربه گرفتار نشوي

صدايم كن
مثل
آفتابي ترين
روزهاي زندگي
در گندمزارهاي طلايي
.....
صدايم كن
مثل پر ستاره ترين
شبهايي كه
درناها
پرواز ميكنند
بخاطر
گردوي كوچكمان
كه باهم
از بهشت
آورده ايم
صدايم
كن
از جاودانگي دستهاي
كوچكت
.....
پري
بهانه مگير
ترانه بخوان
براي شبگردان
براي
كوليان زمين
پري
نوازش انگشتهاي
خودت
باش
.....
دوستت دارم

10 September 2005

  1. اگر بخواهی شاعر باشی وشاعر بمانی باید از حدود رویا گذر کنی.فراهم کنی اول سراغ عشق نرو. یک شاعر هرگز به درد عاشق شدن نمی خورد چرا که عشق در او با حس شاعری به اتمام رسیده است .. پس یکراه باقی می ماند .آنهم اینست که بمیری...یا دوباره متولد شوی .وراه تولد اینگونه است... چندجلد کتاب بر میداری ودریک جای خلوت خودت را به آسمان پرتاب میکنی.بر.آنگاه هر چیزی را که برای انسان بودن لازم داری به سراغت میاید.اگربخواهی شاعر باشی وانسان بمانی باید از( من)خویش گذر کنی همانند چشمه ای که از دامنه کوهی میجوشد و روان میشود وچقدر به سختی راه سرازیر را در پی میگیرد . از وطنش دور میشود وحتی مادرش باران وپدرش کوه را رها میکند که اگر در( من) خود بماند مردابی بیشتر نخواهد بود ... انکار (من) یعنی روان شدن یعنی رها شدن از زندانی که چون جنینی به آن عادت کرده ای ...پس مرگ برای شاعر تولد است وتولد هرگز پایان نیست ...پس حیوان را بکش وآنرا قربانی جاودانگی ات کن پس (من) را به مذبح ببر واز هیچ چیز نترس ...آنگاه که آزادی را تجربه کردی ترست به روشنی وسبکی بدل خواهد شد ...اینگونه شاعر میشوی و انسان میمانی ........................... . اگر به زند گی انسانها در تمدنهای کهن نگاه کنی خواهی دید که آنها همیشه برای خدایانشان قربانی میکنند واین یعنی میل به خلود وقدرت ودرخواست ارتباط با موقعیتی که جاودانه وقویست ....وتو ای شاعر آنگونه ای که میدانی.وقربانی تو خودت هستی.که خدا هم خدای در انگار انسان گذشته نیست.که هرچه انسان پیشرفت کرده تصور اواز خدایش عوض شده ...

04 September 2005

كجاست آتش دوزخ

......

مردم از زندگي چه مي خواهند

تكه نا ني

وشايد چند شب وروزي از خوشبختي

مردم از زندگي چه مي خواهند

خوردن چاي تلخي در سايه

وتماشاي دويدن

يك كودك

در پي چند بره

....

او كه بود

كه بر دلهاي

ساده

ساده

ساده

مردم

واژه هاي سخت خسته

آموخت...

غربت

شكست

خنجر

....

نفرت

دروغ

دورنگي

....

مردم از زندگي چه مي خواهند؟

هرگز جز عشق

هرگز جز آزادي

هرگزجزچند شب وروزي

خوشبختي.

نكنه راست راستكي دروغ گفته باشي

اي دوست من
روزگار بدي شده
.....
فقط همين

03 September 2005

براي روح جستوگرهميشه

يكي بود تو آسمون...

اينكه يكهو بهت بگن

همين نزديكي ها دارن اطمينان وآرامش هديه ميكنن

بدت مياد صاحبش بشي

آره من دارم ميگم با يقين كه: همين نزديكي ها دارن

مهربوني وعشق رو بي هيچ بهانه ودردسري به همه هديه ميدن

اگه دوست داشتي

فقط كافيه بگي

من زيبام وزيبايي ومحبت رو دوست دارم

كه همه گلهاي بهاري

تو صورتت باز ميشن

باور كن

....

پيامبري مطلق عشق مبارك باشد...

.....

اين مطلب بصورت ادامه دار به كساني هديه ميشود كه وجودشان مثل چراغي گردان

راه تاريك وسخت جستجو را روشن نگاه داشته اند....پاينده باد وجودشان جاودانه...

............................

سر گذشت من...

يكي بود كه اسمش من بود .من آدم خوبي بود .من سفر كردن به سرزمينهاي دوردست مه آلود را خيلي دوست داشت.ودوستاني راكه دراين سرزمينها زندگي ميكردند را هم خيلي دوست داشت .من كلا خيلي دوست داشت.براي همين به سرزمينهاي مه آلود دور دست سفر ميكرد تا دوستانش را ببيند .تا هم من خوشحال شود هم دوستان اهل سرزمينهاي دوردست مه آلود.

من آدم خوبي بود . من آدم ساده اي هم بود... من چون آدم ساده اي بود خيلي سرش كلاه ميرفت .ولي از نظر من اين اصلا اشكالي نداشت .من وقتي از سرزمينهاي سرد عبور ميكرد كلاهها را به بچه هائي مي بخشيد كه از سرما نوك دماغشان قرمز شده بود .

من يك گلدان نخل مرداب داشت كه آنرا خيلي دوست داشت ويك تابلوي نقاشي كه درآن سه ماهي قرمز كشيده بود. ولي يكي از ماهيها در لاي سه سنگ كوچك گير كرده بود .از نظر من آن ماهي .مثل من بود ومن از اين مسئله اصلا ناراحت نبود. چون خيالش از بابت آن دو ماهي كه رها بودند راحت بود...