31 August 2005

جزيره معلق

درياچه اي
به رنگ بنفش
در ميان جنگلي كه مطلق سبز
ماهي هاي كوچك سرخ
ريگهاي نقره اي در عمق
جزيره اي از جنس فيروزه
صد فهاي قشنگ
پرنده هايي كه در لا نه هاي درختي بهم چسبيدن تا از نم صبح زود سردشون نشه
شكوفه هاي ريز تمشك
با شبنم هايي ريزتر
پاي هر درخت يه چشمه
توي جزيره پر از آسمون
...
دوستي يعني هر لحظه با اين تصاوير زندگي كردن....

28 August 2005

خلا

و حالا پرم از خالي...
هيچ نفرتي و هيچ لذ تي ...
خنده و گريه ...يكسان
فريادهايي در دوردست...
و سكوتي كه عميق نگاهم ميكند...
چونان نگاه دل مادرم...
دلم ميگيرد...سرد و سنگين
ايا مرگ اينگونه است؟
و شايد تولديست....دوباره...
عجيب است زمان ايستاده
پس اين همه شتاب براي چيست؟
يا اين واژه انتظار كه در خلا ميچرخد وميچرخد!؟
صداي تسبيح ميشنوم ...
ميدانم...
انها درسجودند
چون تشنه اي در كوير
بايد بروم
كسي مراقب منست
بايد اطمينان كنم
بايد بشنوم
چون كودكي نوپا...
ارام
ارام

07 August 2005

عجيبه اينكه ما زندگي ميكنيم ونمي دونيم چرا ..؟.

عجيبه كه ما تو دنيائيم و نميدونيم كجائيم؟كه موهامون سفيد ميشه ونميدونيم كي اين اتفاق افتاد ...

عجيبه كه ميميريم ونمدونيم چطوري؟

همش منتظريم يه نفر از راه برسه و همه سوالهامونو جواب بده ...

واون يه نفر هيچ وقت نمي آد ...نه كه نمي آد ...

مگه بيكاره بياد وبه جاي ساختن زندگي خودش بجاي اينكه بچه شو ببره پارك به من وتو بگه از كجا به كجا بريم ...

قديما مردم وقت زياد مي آوردن براي همين هي تو كار هم دخالت مي كردن قديما يه عده بودن كه بهشون ميگفتن پير ... پير از طرف خودش وظيفه داشت روح آدما رو نجات بده واونها رو از دغدغه هاي اين دنياي گذرا رها كنه ...

رها كنه رها...

يكي بود كه به همه ميگفت عمر نوح هم داشته باشي بايد بگذاري و بري ...بري اونقدر بري كه به سايه ات برسي ...

الان فكر دوم مردم رو عرفان بازاري عرفان هندي مدرن حركت ميده آدما براي رهايي چيزايي مي خورن ...تا خلا ص بشن ...

اين روزا پول قدرت دموده شده همه دنبال يه چيز ديگن كه نمي دونن چيه...

نه هيچكي نمي آد منو ببره به جايي كه نمي دونم كجاست ؟

نه هيچكي نمي آد به من بگه كيم ؟ كجام ؟حالم چطوره ؟

نه هيچكي حوصله هيچكي رو نداره...نه كه نداره ...

ما دوتائيم جن وپري ...

مادوتائيم كه ديده ميشيم ...

ما دوتائيم كه همه شما ها رو خوب مي بينيم...

اگه مي خواهيد با لا بريد بدون قرص وهر چيز ديگه اي ...قبل از اينكه به پيدا شدن فكر كنيد به رو گم شدن برنامه بريزيد...

دوتا دوتا شعر هاتونو خاموش كنيد و چراغ بگيد...

ذهنتونو با خاك تميز كنيد... به جاي نقاشي يه گل آفتاب گردان اونو تو باغچه خونتون بكاريد ...

آخه شما كه خونه نداريد ...

خب اونو تو پارك كوچه تون بكاريد...

يا كنار كثيف ترين جوبي كه سراغ داريد ...

لعنت به اين زمو نه كه آدم بايد بشينه پاي كامپيوتر وبراي يه مشت آدم كه صداي گنجشك رو فراموش كردن از روي نت صداي گنجشك در بياره ...

اصلا حالا كه اينجوري شد دنيا رو بي خيال بيا از دنيا بريم با همه شعر ها وخيالات خوش بيا با گوزنها وهمهاسباب بازيهامون از اين دنياي نكبت دور شيم ...

بريم يه جايي كه تابستونهاش خنك باشه وزمستونهاش گرم ...

نه نمي شه نه كه نمي شه ...مگه بيكاره خدا كه به حرف وخيالات ما گوش كنه ...ما اگه آدم بوديم اينجا بين اينهمه ....چيكار ميكرديم ...

ماكه آدم نيستيم ...يه جن ويه پري ...كي مارو مي بينه ؟ كي مارو باور ميكنه؟ بريم توي مزرعه كوچيك خودمون اونجا اينقدر شعر بگيم كه جمله ها تموم بشن...ديگه هيچكي نتونه ...با بي پولي ...

با بد بختي ...

با فلا كت ...

با غم وغصه ...

با دوري وبا نفرت و....

جمله بسازه ...

ما دوتا جن وپري ...رفتيم كه شما رفتنو خوب تماشا كنين ...

بدونين زندگي اوني نيست كه فكر مي كردين ... ما رفتيم به مزرعه آفتاب گردونمون ...

راستي تو يكي از همين روزا شما يه جن وپري رو نديديدين كه با اون گردوي كوچيك پسرمون كجا رفتيم...؟.

06 August 2005

تولدجن...

آخه جنا كه تاريخ تولد ندارن ...
اونا خيلي وقت پيشا وقتي كه خدا داشت با يه قلم موي ظريف آسمونها رو رنگ مي زد و براي درياها وآبشارها موج مي كشيد از تكه هاي دور ريختني ابراي اضافي گوشه آسمون كه از كادر بيرون زده بود بوجود اومدن ....
شايد تولد اصلي يه جن رو بشه از زماني حساب كرد كه اون براي خودش ازقعر بنفش ترين اقيانوسها ودورترين جزيره هاي فيروزه اي په پري يه پري دريايي واقعي پيدا كرد .... ...تاريخ تولد جن عددي نيست ...رد پاييه ...آخه اون بعد از اينكه عاشق پري شد تازه ردپاهاش براي اولين بار در چند هزار مليون مليارد ...خيلي سال گذشته ثبت شد ......

تولدت مبارك

چقدر دلم برايتان كوجك شده
چقدر دلم براي سايه هايمان كوچك شده
امروز خدا يك دستكش ابري پوشيده و هي اسمان را ناز مي كند
...
دوستتان دارم-15مرداد

03 August 2005

منظومه اي براي سكوت

در لحظه هاي سرد خلوتي پريشان
دستهاي من حيران ديدن دنيا يي است دور
از غفلتي به بزرگي دريا وكوههاي كبود
يا جنگلي كه راه را بلعيده است
يا شكفتن يك پاره سنگ
به تاول پاهاي خسته ام چه سرخ
بالا تر از خورشيدهاي شب
يا دلبري ماهتاب روز
.....
آئينه ايست چين خورده از پيشانيم
يا نمازهائي كه شكسته قضا مي شوند
.....
اينجا كجاست كه واژه ها خداونداني عقيمند
كه گم شدن مقصد است
.....
من زاده راهم
كولي آوازه خواني
همواره در سكوت
زماني زنده بوده ام
براي رسيدن به كلبه ايكه
خواهم ساخت
...
اشك از پيشانيم مي چكد
وتو هر بار لبخند ميزني
مانند چشمه هايي كه
منظورشان فقط زيبايي است
....
اين راه را هزار باربر گشته ام
وبراي هر طلوع ماه
ترانه محلي
سروده ام
براي پرواز درناها
در سردترين زمستانها
و بوي هيزم خشك
.....
در گلويم هيمه اي از آتش است
در قلبم هزاران پرنده زنداني
به خانه اي رسيده ام
كه
تمام در هايش باز است
به بي نهايتي كه توانش ديدارش نيست
......
مرا بران از اين خانه عزيز
مرابرنجان
تا بشكند دلم
.....
واژه هايم را پس بده
به فراق مبتلايم كن
مرا نبخش كه طا قت
آزاديم نيست
.....
بگذار با كلمات
كوچك
و
حقير
باز شاعرت
باشم
......
مشهد -تيرماه 84

اما نشد...

مي خواستم شاعري باشم بزرگ...اما نشد
مي خواستم يگانه باشم چونان قهرمانان ...اما نشد
مي خواستم جاودانه باشم همانند حكيمان...اما نشد
........
مي خواستم زندگي كنم مثل مردمان بي درد....امانشد
در گوشهاي خزيدم بادست خويش
طنابي رشتم از نخوت وغرور
تا حاق آويز كنم خودرا
از بام بلندآرزوهايم
.....
اما نشد

02 August 2005

هيچ

زندگي در هواي ازاد
عشق يك موجود
فراغت از جاه طلبي
برنامه زيبايي است.......بايد انرا دنبال كنم....
......بايد با طرد همه اميدها ازادي را بد ست اورد
شايد انچه را كه جلال و شكوه مي نامند درك كنم.........
دوست داشتن بي حد و حصر.........
زماني زندگي را بي قيد انه دوست مي داشتم.........
بايد بياد بياورم كه اسمان ابر دارد و دريا صد ف..........
هشت بار....هشت بار...هشت بار...........
هميشه روزهايي هست كه در ان انهايي را كه دوست مي داشتي بيگانه مي يابي.....
اه از اين درد.......
هيچ كس ساكت نيست!...همه دارند حرف مي زنند!
ياد باد انروزيكه "چرا" سربراورد...وهمه چيز در خستگي حيرت الود اغاز شد.
همواره در مرز شناختن بودم......بايد تحقير شد گان را ياري مي كردم تا باغشان را بكارند!!!!!!!!!
مي خواستم انچه كه بودم نباشم!!!!!!
..........................................................
حالا خسته ام
گويي هزار ساله ام
مثل كودكي كه از ياد مي برد ولي نمي بخشد.
صداي پرواز ميآيد
از پشت ديوار سنگي
صداي پرواز مي آيد از آنسوي آيينه
صداي پرواز مي آيد
بدون آنكه گنجشكي ديده شود
...
بادكنكها زرد گريه ميكنند
...
عرو سك فرشته
در حوض خانه خودكشي كرده است
...و همه آدمها با اسباب بازيهايشان بزرگ شده اند
ومن با آنكه بزرگ شده ام بزرگ نشده ام
...
كسي گوزني نديده است كه بخواهد از خيابان رد شود
كسي روح سرگردان مرا نديده
در ميان جنگل مه آلود حيران
كسي شايد نديده آيا تكه اي از قلب مرا
در مشت كوچك يك پري دريايي
....
صداي پرواز ميآيد
از آنسوي ماه
بدون آنكه در شعر من
نامي از
لك لك
يا
درنا
باشد

01 August 2005

از تو متنفرم پدر ...

از تو متنفرم پدر بخاطرسكوتهاي بي پايانت ازتو متنفرم مادر به خاطر صداقتي كه به من آ موختي از تو متنفرم برادر بخاطر اينكه تنهايم گذاشتي در سردترين زمستانها از تو متنفرم خواهر بخاطر آموزش عصيان به روح كوچكم از تو متنفرم اي من بخاطر زندانبانيت بگذار دمي بنشينم واز ته دل گريه كنم بگذار اي گم شده درمه گردوي كوچك تاببينم كجاست چشمانم بگذار تنها لحظه اي غمم را لمس كنم بگذار به جاي گدازه دمي تنها دمي از هواي روزنه نفس بكشم نه عشق پاسخ اين اندام قطعه قطعه نيست نه نوازش كم است ولبخند پرتگاه من آيا چگونه به اين ظلمات رسيده ام بي آنكه زماني اززيادي باران ترك گرفته موج دريايم نه ترانه نمي خواند كولي غمگين حرف گفتن يك دو ستت دارم نيست شكستن قامت انسان انسان انسان انسان انسان ميان اينهمه اندوه چگونه باكلمات بز ك شده بايد ديده شود نفرين بر سكوت تو اي پدر و لبخندي كه هرگز بر لبان مرده ات سروده نش هر نمي خواهم ببينمت تا دشنام سخيف وجودت به صورتم نخورد

شكوفه هاي انار

سيزده مرد را مرد ويك زن را زن افريدي...تمام. باقي را به بازي گر
از تو متنفرم پدر .
كاش تو بجاي حمال كلمات حمال بار مردم بودي!
كاش تو يك حمال بودي.
از تو متنفرم پدر
انچه مي ماند دفتر نيست...شايد يك ماشين لباسشويي بيشتر از هزار هزار دفتر و كتاب برايت رحمتي در پي داشت
ازتو متنفرم پدر...بخاطر كبريت هايي كه روشن كردم و گلهايي كه فروختم.
از تو متنفرم پدر...بخاطر چهار سالگي كه رهايم نمي كند.
پاهايم را احساس نمي كنم...
مادرم را احساس نمي كنم...
دستهايم لمس نمي كنند...
دارم زنده به گور ميشوم...
نمي دانم چرا ان كوچه را گم كرده ام!
همانكه پر از شكو فه هاي انار بود...چطور كسي نمي شناسد؟
من خودم رختركان هفت ساله را با رامن هاي پليسه شان انجا د يده ام !
ان همه شمعداني!
ان ماه بزرگ!
افتاب!
چطور كسي نمي شناسد؟
شكوفه هاي انار!!!!!!
شايد اشتباه امده ام!حالا يادم امد ان شكوفه ها را در شمال د يده بودم!
پدر...پدر...پدر
مرا ببخش بخاطر اين همه تنفر.
بخاطر اينكه هنوز دستا نت را رهانكرده ام...و در ان كوچه گمشده خندان بد نبالت مي دوم.
ديگر رهايم كن...
من ديگر ان دختر ناز روشندل نيستم!...باور كن
من ديگر نشان از تو و دود مان تو نيستم!
من ديگر جسم و جان تو نيستم
رهايم كن
نفر ينت را از من رها كن
بگزار ببينم پسر چهار ساله ام چه مي گويد؟!
يكي عاشق است
يكي الوده به ان
...و من كه سومين ستاره در شبي از تمامي تعريفم...

گفتم كه خسته ام......

يك نفر از پشت سرم شب وروز صدام ميكنه باحالتي كه دوست ندارم ... اون ميگه خفه شو چقدر حرف ميزني ... حرفي ندارم بهش بگم چون راست ميگه .... اون ميگه تو يك من احمق طلف شده هستي به من چه كه در دهه سي متولد نشدي تا شاعر يا نويسنده ياخواننده خوبي بشي ... بهش ميگم حتي براي زندگي ؟ اين بار اون حرفي نداره به من بگه ...ميگم مشكل من تنگي نفسه آسم آلرژي ونمي دونم چي ...لطفا اجازه بده مشهور نشم ...ولي زندگي كنم ...نمي گم وقتي ما بچه بوديم غم نبود ... فرهاد طفلك ميگه غم بود ولي كم بود ...يك نف از پشت سرم رد ميشه و منو براي اولين بار با تكان خوردن شانه هاي شكسته ام تنها ميگذاره ...

پري دريايي

اگه بخوام يه شعر درمورد / يه پري دريايي بنويسم / اشكالي نداره دوباره عاشقت بشم / وتو بخاطر من با همه ماهيهاي اقيانوس بيايي تو قلبم / تا من فقط يه شعر ديگه بگم / تا تو هرگز دلت براي دنيا تنگ نشه / ومن احساس نكنم زندگي ديگه قديمي شده .....