نفرين بر نوشتن
صدايم را ميشنوم گويا ديوي در درون من خانه كرده است ... پيش از اين يك سگ پوسيده درجانم بود ...اما سگ را كه بيرون كردم نيمدانم كي اين ديو همزادم شد ...شبها چنان خرناس هولناكي ميكشد كه مامورين باغ وحش شهر از خواب ميپرند... ديروز رفتم وزنجيري تهيه كردم مرد فوشنده گفت اين زنجير را براي لنگر كشتي مي خواهيد گفتم نه براي بستن دستم مي خواهم تا ننويسد آخر وقتي دستم به نوشتن مي رود آن ديو وحشي تر از هميشه آهنگ ظهور ميكند آ نگونه كه اينبار زيست شناسان از خواب ميپرند نفرين بر نوشتن كه مرا از بودن و زيستن وگريستن ونگريستن محروم كردهاست .... دور باد ميل به شهرت دور باد ميل به جاودانگي ... دور باد هميشه وهرگز .........
