30 July 2005

نفرين بر نوشتن

صدايم را ميشنوم گويا ديوي در درون من خانه كرده است ... پيش از اين يك سگ پوسيده درجانم بود ...اما سگ را كه بيرون كردم نيمدانم كي اين ديو همزادم شد ...شبها چنان خرناس هولناكي ميكشد كه مامورين باغ وحش شهر از خواب ميپرند... ديروز رفتم وزنجيري تهيه كردم مرد فوشنده گفت اين زنجير را براي لنگر كشتي مي خواهيد گفتم نه براي بستن دستم مي خواهم تا ننويسد آخر وقتي دستم به نوشتن مي رود آن ديو وحشي تر از هميشه آهنگ ظهور ميكند آ نگونه كه اينبار زيست شناسان از خواب ميپرند نفرين بر نوشتن كه مرا از بودن و زيستن وگريستن ونگريستن محروم كردهاست .... دور باد ميل به شهرت دور باد ميل به جاودانگي ... دور باد هميشه وهرگز .........

29 July 2005

كبوتر

روز خوبي بود در دفتر خاطراتم خواهم نوشت : امروز را با مهارت زندگي كردم..... اما عمده تر ين دليل آن براي تكرار شاعرانه عشق اين اتفاق بود: عزيزم نگاه كن ...من كبوتر خريدم يك كبوتر سفيد ....گردوي كوچك مدعي آن كبوتر بود باهم رفتيم برايش آب ودانه آورديم ...آما كبوتر نخورد ...انگار خوردن هم مثل پريدن ...مثل بغ بغو كردن يادش رفته بود عزيزم گفت :عزيزم: ولي كبوتر نماد عشق نيست سمبل آزادي است.... گفتم ميدانم فقط براي تكرار شاعرانه عشق از نماد آ ز ا د ي استفاده كردم .....عزيزم دوباره گفت :خب اشكالي نداره ببر نصبش كن به سقف اتاق خواب .... رفتم تو فكر فكري عميق .... دلم گرفت .... حواسم به كل از روزي كه با مهارت زندگي كرده بودم پرت شد ...بعد از چند لحظه ديگه .... پسرم گردوي كوچك در حاليكه گريه ميكر د رو به پري گفت : ما ما ن كبو تر سوراخ شد ...... ....

ادامه شعر ...

البته اين شعرقبلا به همت دوست عزيزم محمد بصو رت نصفه نيمه تقديم دوستان وهمراهان عزيز(منظور همان دو خواننده محترم كه به خواهش خود بنده در رودر وايستي قرار گرفته و اين پنجر ك را مي خوانند است ) شده بود اما ادامه آن شعر .... مانند چشمه هايي كه منظورشان فقط زيبايي است.../اين راه را هزار بار بر گشته ام / وبراي هر طلو ع ماه ترانه اي محلي سروده ام / براي پرواز درناها در سرد ترين زمستانها / وبو ي هيزم خشك وتولد هر نشانه روشن / در قلب من هزار پرنده زندانيست / در گلويم هيمه اي از آتش / رسيده ام به خانه اي كه تمام در هايش باز است به بي نها يتي كه توان ديدارش نيست / مرا بران از اين خانه عزيز / مرا بر نجان تا بشكند دلم / واژه هايم را پس بده / به فراق مبتلايم كن / مرا نبخش كه طا قت آزاديم نيست / بگذار با كلمات كوچك وحقير / باز شاعرت باشم.../.... مشهد تيرماه 84

10 July 2005

منظومه ای برای سکوت

در لحظه هاي سرد خلوتي پرشان /دستهاي من حيران ديدن دنيايي است دور /ازغفلتي به بزر گي دريا و كوههاي كبود /يا جنگلي كه راه را بلعيده است /ياشكفتن يك پاره سنگ به تاول پاهاي خسته ام چه سرخ /بالاتر از خورشيدهاي شب يا دلبري ماهتاب روز /........../ آيينه اي كه چين خورده از پيشانيم تا بي نهايتي غريب /يا نمازهايي كه شكسته قضا مي شوند /......../اينجا كجاست كه واژه ها خداونداني عقيمند /كه گم شدن مقصد است/ كه شاعر سكوت كرده است /......../من زاده راهم كولي آوازه خواني همواره در سكوت / زماني زنده بوده ام /براي رسيدن به كلبه ايكه خواهم ساخت / ....../ اشك از پيشانيم ميچكد و تو هر بار لبخند ميزني / مانند چشمه هايي كه من