29 April 2005

زمين كجاست؟

به قول آندري تاركوفسكي يك بعلاوه يك نميشه دو ميشه يه يك بزر گتر .....مثل يك قطره آب با يك قطره آب ديگه كه نميشه دو قطره آب ميشه يك قطره آب بزرگتر .....حالا زمين كجاست؟ آسمون كجاست؟ معلومه زمين اونجاييه كه ما روش يا توش زندگي ميكنيم وآسمون اونجاييه كه ما دوست داريم هميشه اونجا باشيم ...يك دقت كوچولو به ما ميگه كه انسان هميشه توي وهمه شايد اينطور باشه . اما من معتقدم كه انسانها با خونه هاشون ماشينهاشون باآسمان خراشها واتوبانهاشون حتي با شهرها وكشورهاشون در حال پروازند اصلا آدمها با زمينشون در پروازند...چون همه ما مي دونيم كه زمين مثل يك توپ توي هوا معلقه.... ..... ..... آرزوي پرواز چه روحي وچه جسمي براي ما يك خطاي عقليه وگرنه ما پرندهاييم بدون آنكه خبر داشته باشيم...... ببخشيد البته اين يك استدلال آگفاريومي است.... ولي به نظر كمي از درد در زمين بودن كم ميكند ....

26 April 2005

اگرنبودزندگي

اگرنبودگردنه اي كه مه آلود ... كجا مي روييد بوته هاي تمشك ومادر من چگونه ميآورد ماه را به دشت گلهاي گاوزبان؟اگر نبودم من مادرم كدام سيب را چگونه مي آورد از آسمان به روي شاخه اي كه عشق؟وبه جاي كودك شادش چگونه اين همه شعر را از زلال چشمه اي از شير مي نوشاند ..... اگر نبود زندگي نبودم من ....نبود گردنه اي كه مه آلود ..نبود مادر من نبود بوته فندق ... وهيچ كس نمي ديد حيران را وماه را كه روي درخت گردوي پيرم هميشه مي آ مد براي دادن بوسه.....اگر نبودم من نبود هر گزي از ديگر ...براي درك بهشت وعشق ومادري كه هزار سال به هيبت غنچه اي ازجنس ستاره جاودانه .... مانده است ......

10 April 2005

به سرزمين هرگز

برمي گردم آنگونه كه مه به گردنه .... برميگردم بي هيچ هراسي از رسوايي يا دلتنگي....همچون فرزندي ممنوع از پدري گمنام ......مي بينمت اي درخت جوان درحاليكه كولي مستي از اندامت آتشي خواهد افروخت ..... مي بينمت بانوي عاشق با دستهايي كه بر گونه هايم.....

05 April 2005

خداوندا ! چه كسي گذشته ما را نجات خواهد داد ؟

بايد همه قصه ها را از نو بنويسند ؛ شبيه قصه هاي قديمي ، با رنگ و نوري مايل به قهوه اي .
خيلي عجيب است ، واقعاً هيچ كس نيست كه از ترانه هاي محلي سرزمين مه آلود مادري اش دفاع كند . همين طور همه چيز دارد فراموش مي شود . همه دارند درباره ي آينده صحبت مي كنند : خداوندا ! چه كسي گذشته ما را نجات خواهد داد ؟