28 March 2005

مردن در مه !

چرا سرگذشت همه قهرمان ها مثل هم است ، شايد يكي از شرايط قهرمان بودن ، مردن در مه باشد . مردن در آن سوي درخت هاي ساحلي ، در باغ مه آلود شبانه . دلم قهرمان مي خواهد ، قهرماني كه هرگز كشته نشود ، براي همين است كه موهايم را بلند كرده ام . من ساعت نمي بندم و خيلي قدم مي زنم ، پس براي همين است كه نمي توانم صاحب كلاهي باشم كه به من شخصيت بدهد ، چه برسد به اين كه اسم دخترم را (شين) بگذارم يا پسرم را (جيم) صدا كنم .

24 March 2005

شاعر ها آدم هاي بدبختي هستند

دلم به حال كتم مي سوزد ، مدت مديدي است كه مي پوشمش ، باز كيف دستي ام گاهي در خانه مي ماند ، چون من دو تا كيف دارم ( يكي كوچك و يكي بزرگ ) نمي شود يك كت كوچك داشته باشم ، بايد دو تا كت بزرگ داشته باشم كه نمي شود ، دقيقاً به همان دليلي كه كلاه ندارم .
من شاعر هستم ، يا حداقل دوست دارم شاعر باشم ، حتي اگر شعر ننويسم ، شاعرها در دسته بندي طبقات اجتماعي ، آدم هاي بدبختي هستند .
اگر بخواهم به يكي از حروف الفبا شخصيت بدهم و بعد بگويم كه اين حرف شبيه من است ، «آ»ي بي كلاه را انتخاب مي كنم . گفتم كه كلاه ندارم . چون كت دوم ندارم ، براي اين كه نمي شود يك كت كوچك تر داشت .
«آي بي كلاه» تا چند روز آينده ، صاحب فرزندي مي شود كه معلوم نيست پسر است يا دختر ، اگر دختر شد حتماً اسم او را (ژ) كه نارنجي ترين و شادترين حرف الفباست خواهد گذاشت و اگر پسر شد اسم او را (ﻪ) آخر چسبان خواهد بود . پسري كه كه (طاي) دسته دار يا (چ) باشد ، دير تربيت مي شود ، پسر بايد (ﻪ) آخر چسبان باشد .

17 March 2005

آغاز ...

از خواب كه بيدار شدم صد ساله بودم ، آن روز اولين روز از بقيه زندگي من بود . درخت انار سه شكوفه داشت ، آن روز خورشيد طلوع نكرد ، ماه هم آنسوتر از خودش مي چرخيد ، ....
متولد شدم ، مُردم ، از آن پس مشغول زندگيم ...
مرا نمي بيني ، يا نمي شنوي ، چون هرگز نبوده ام ...

نادر پناه زاده