02 September 2007


هو

پائیز کهکشانی،

........................

که امروز ………

را به خواب گذرانده

،

برای فردا

هیچ فکر تازه ای

ندارد

،

... آن،مرد....

،

.... هیچ

سرگذشت عجیبی

را

برای زندگی

یا

برای مرگ

تصور نکرده است،

......

اما

الان عصر است....

....عصر

همان

پائیز کهکشانی.

........،

پس باید:

بی هیچ دلیلی ....

یا بی هیچ دلیلی ....

حتی بی هیچ دلیلی....

، کسالت را

همانند :

آگاهی تاریخی

یک فیلسوف

از این

سوی ابدیت

به آن سوی

هیچ

، عبور دهد

بی آنکه

هدف

مطلوبی

در این کار باشد

،

یا

به عبث بودن آن

فکر کرده باشد....

.....

صورت آسمان

چروک

خورده است

:

همانند

گونه پیر زنی

که جوانیش

را.....

چون شاعری

مست

در کوچه های

بی چراغ

یا

مهتاب

حتی ... بی در،فروغ چشمان

غریبه ای

به

هوس

و بطالت

گذرانده

باشد...

...........

فقط باید

شاعر

باشید

تا

گونه چروکیده

آسمان

و

بطالت

زمین

و

سرگذشت

خود را...

،

تا

پائیز

زود رس

وآن کسالت

کهکشانی

،

همچون

آگاهی

یک

فیلسوف احمق

از این سر

ابدیت

بی اهمیت

به آن سوی

هیچ....

را

بر

شانه های

خسته

کودکی تان

یعنی

بر بالهای

گنجشک

افسرده

شعرتان...

،

یا

شعرتان

حتی

شعرتان

،

حمل

کنید...

...

با سکوت

یا سکوت

حتی

سکوت

....

پائیز

زود رس

از

کهکشان

مست،

به

تماشای

گنگی

بطالت

من

در بیراه ای

.

.

.

لبخند

میزند

زندگی

آنگاه

که

نمی خواهی

باشی.

.....

... آن،مرد....

،

.... هیچ

سرگذشت عجیبی

را

برای زندگی

یا

برای مرگ

تصور نکرده است،

......

نادر پناه زاده



هو

پائیز کهکشانی،

........................

...که امروز

را به خواب گذرانده

،

برای فردا

هیچ فکر تازه ای

ندارد

،

... آن،مرد....

،

هیچ

سرگذشت عجیبی

را

برای زندگی

یا

برای مرگ

تصور نکرده است،

......

اما

الان عصر است....

....عصر

همان

پائیز کهکشانی.

........،

پس باید:

بی هیچ دلیلی ..

یا بی هیچ دلیلی ....

حتی بی هیچ دلیلی....

کسالت را

همانند :

آگاهی تاریخی

یک فیلسوف

از این

سوی ابدیت

به آن سوی

هیچ

، عبور دهد

بی آنکه

هدف

مطلوبی

در این کار باشد

،

یا

به عبث بودن آن

فکر کرده باشد....

.....

صورت آسمان

چروک

خورده است

:

همانند

گونه پیر زنی

که جوانیش

را.....

چون شاعری

مست

در کوچه های

بی چراغ

یا

مهتاب

حتی ... بی در،فروغ چشمان

غریبه ای

به

هوس

و بطالت

گذرانده

باشد...

...........

فقط باید

شاعر

باشید

تا

گونه چروکیده

آسمان

و

بطالت

زمین

و

سرگذشت

خود را...

،

تا

پائیز

زود رس

وآن کسالت

کهکشانی

،

همچون

آگاهی

یک

فیلسوف احمق

از این سر

ابدیت

بی اهمیت

به آن سوی

هیچ....

را

بر

شانه های

خسته

کودکی تان

یعنی

بر بالهای

گنجشک

افسرده

شعرتان...

،

یا

شعرتان

حتی

شعرتان

،

حمل

کنید...

...

با سکوت

یا سکوت

حتی

سکوت

........

پائیز

زود رس

از

کهکشان

مست،

به

تماشای

گنگی

بطالت

من

در بیراه ای

.

.

.

لبخند

میزند

زندگی

آنگاه

که

نمی خواهی

باشی.

.....

... آن،مرد....

،

.... هیچ

سرگذشت عجیبی

را

برای زندگی

یا

برای مرگ

تصور نکرده است،

......

نادر پناه زاده


24 August 2007




بی تو...



بر بلندای کوهی که سرد است

خسته از سنگلاخ و تگرگم



در بیابان بی حاصل عمر

بی پناهم خزان خورده برگم



بی تو ای مرد مهتابی خوب

من همیشه بدهکار مرگم.....


نادر










یک دوست، یک دوست، یک دوست

یک دوست میتونه خیلی خوب باشه
مثل محمد
یک دوست میتونه خیلی خوب باشه
مثل محمد
یک دوست میتونه خیلی خوب باشه
مثل محمد

24 July 2007

دنیا

border="0" alt="" />

ای دنیایی که محمد را چگونه از ما گرفتی؟
...........
در بازی
بی تایی
میبینم
رسوایی
دلتنگی
تنهایی
در خوابی
لالایی
از شادی
بیزاری
چون بلا
می باری
ای
دنیای
تنها
...
ای پائین
ای بالا
ای با ما
ای بی ما
ای تنها
ای
دنیا
...
ای مکان
در زمان
ای اینک
ای فردا
ای بی کس
ای
دنیا
...
تا کجا ؟
می مانی؟
تا کی را
می دانی؟
مشکلی؟
آسانی؟
تو
مرگی
یا
جانی؟
ای اما
یا
آیا
ای
دنیا
....

ای

دنیا

22 December 2006


اي مرد سبز اي دست مهربان نرو

اي چشمه سار زلال جوان نرو

گم ميشود نشاني جنگل بدون تو

اي تك درخت هميشه سايبان نرو سبز

آئينه از تللئو چشم تو زنده است

اي رود جاري آئينه سان نرو

از دستهاي گرم تو تابيده آفتاب

اي شانه هاي تو تا آسمان نرو

در سرخي غروب پائيز زرد وسرد

در غربت دل تنگ خزان نرو

با من بمان تا آخرين سكوت ومرگ

يادت نشانه اميد بيكران نرو

.......................................

براي محمد عزيز ...وتقديم به همسر مهربانش فيروزه

قائم شهر30/9/85 نادر پناهزاده

30 November 2006

چه غمگين است دستانت

چه تنهايي

عزيز دل

محمد صادقي رفت....

آنشب كه فال افسون اندر قمر شكست

سوگند ميخورم كه زمين از كمر شكست

در وهم تلخ شب سرخي نشست خال

مردي كه داشت زمردن حذر شكست

آتش گرفت دامن شيطان سر نياز

آئينه سايه ريخت در چين هنر شكست

........................................

جن وپري دوتا ديگه بودن ما نميدونستيم

29 November 2006

چه غمگين است
دستانت
چه تنهايي
عزيز دل
...........
محمد رفت
خيلي تنها شديم نه

07 September 2006

پاك مي شويم؟

بگريز
كه وحشت
آينده است
.......
نگريز
كه وحشت
آينده است
.......
بگريزي
يا نگريزي
اگر از خويشتن
نيآموخته باشي
عشق
را
يا بي آزاري
را
يا
بي نيازي
را
.....
وحشت در آينده است
و مرغ سپيد آزادي
پريده
آنسوي وجودت
افسرده
مانده است