جمعه ۲۸ دسامبر ۲۰۰۷

یه ماهی کوچیک ...

یکی می گفت :" یه ماهی کوچک داره توی دلم شنا می کنه ... "‏
حالا این ماهی مدت هاست توی دل من شنا می کند ، بی قرارم . احساس می کنم مثل یک ترک خش دار ‏CD ‎‏ ‏موسیقی دائم دارم تکرار می شوم . خودم را به گروگان گرفته ام توی همان امپراطوری 4×3 ، توی یک ‏سلول انفرادی . یکی مرا از دست خودم نجاتم بدهد ... ‏

برچسبها:

پنجشنبه ۲۰ دسامبر ۲۰۰۷

حاج کریم آقا

‏- برای محمد معینی عزیز ‏‎

مرحوم "حاج کریم آقا‎ " ‎، پسرعمه پدرم بود ، از ٱن کودکی دوستش داشتم ، همیشه کلاه بر سر‏‎ ‎‏می گذاشت و ‏پالتو می پوشید ، یک پیکان کرم رنگ داشت که یادم هست یکبار هم دزدیدنش . معمولاً یا رحیم پشت فرمان ‏بود یا نوه اش ، خودش را کمتر در حال رانندگی دیده بودم . ‏
روز دوازدهم محرم ( سوم امام ) هرساله در خانه ي ما مراسمی برقرار است‏‎ ‎که "حاج کریم آقا"‏‎ ‎همیشه جزو ‏اولین نفراتی بود ‏که می آمد و می نشست توی ایوان با پدربزرگ مرحومم و مرحوم حاج رضا . همیشه هم ‏یک جا می نشست و خودم‎ ‎برایش چای می بردم و این دو سال آخری را به منزل می رساندمش . خودش ‏امسال می گفت : "هرسال یکی از این جمع کم می شود ، سال بعد نوبت چه کسی است خدا می داند ."‏
بسیار محترم و دوست داشتنی بود و همه از فامیل گرفته تا اهل صائین ‏قلعه برایش احترام‎ ‎زیادی قائل بودند ، ‏آخرین بار هم عید بود که دیدمشان ، با پدر رفته بودیم‎ ‎برای عید دیدنی ‏، مثل همیشه صمیمی بود و آرام .‏
توی این دو سال خیلی داغ به دلش نشسته بود و شکسته اش کرده بود ، اول نوه اش فوت کرد و بعد همسرش ‏و چند وقت پیش هم دخترش . ‏
خبر درگذشتش واقعاً ناراحتم کرد چون بزرگ بود و بزرگ منش و آنقدر صفا داشت که هر کسی با او ‏احساس نزدیکی می کرد . ‏‎
شب ختم توی صائین قلعه هر‎ ‎چه توی مسجد چشم گرداندم محمد را ندیدم . بنا ‏به رسم صائین قلعه بعد از ‏مسجد به خانه‎ ‎شان رفتیم ، کمی زودتر رسیدم ، محمد را آنجا دیدم ، سکوت کرده ‏بود و چهره‎ ‎اش یخ زده بود ‏‏. سرش پائین بود و داشت فکر می کرد ، شاید داشت خاطرات پدر‎ ‎را مرور می ‏کرد و آن خانه توی محله ‏گرایلو . ‏
این ضایعه را به محمد عزیز و خانواده محترمش تسلیت می گویم و برایشان از خداوند صبر آرزو دارم . ‏

چهارشنبه ۱۹ دسامبر ۲۰۰۷

شاید یک بهانه


‏- بخش هایی از قصیده آبی خاکستری ، سیاه ...
‏ ( حمید مصدق)‏

وای ، باران‎
باران ؛‎
شیشه ی پنجره را باران شست‎
از دل من اما‎
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟‎
آسمان سربی رنگ‎
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ‎
می پرد مرغ نگاهم تا دور‎
وای ، باران‎
باران ؛‎
پر مرغان نگاهم را شست‎

و ندایی که به من می گوید‎ :
‎ ”‎گر چه شب تاریک است‎
دل قوی دار ، سحر نزدیک است‎ “‎

باز کن پنجره را‎
تو اگر بازکنی پنجره را‎
من نشان خواهم داد‎
به تو زیبایی را
می توان‎
از میان فاصله ها را برداشت‎ ‎

دل من با دل تو‎
هر دو بیزار از این فاصله هاست‎ “
قصه ی شیرینی ست‎
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
رفته ای اینک ، اما ایا‎
باز برمی گردی ؟‎
چه تمنای محالی دارم‎
خنده ام می گیرد

گاه می اندیشم‎
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری‎
تو توانایی بخشش داری‎
دستهای تو توانایی آن را دارد‎
که مرا‎
زندگانی بخشد‎
چشمهای تو به من می بخشد‎
شور عشق و مستی‎
و تو چون مصرع شعری زیبا‎
سطر برجسته ای از زندگی من هستی

کاهش جان من این شعر من است‎
آرزو می کردم‎
که تو خواننده ی شعرم باشی‎
راستی شعر مرا می خوانی ؟
کاشکی شعر مرا می خواندی


پی نوشت : حال این روزهای من این است این قصیده بلند حمید مصدق ، باعث سوء تفاهم نشود ، دوست دارم ‏این شعر را کسی بخواند ، فقط یک نفر ... ‏

برچسبها:

چهارباغ



اصفهان را همیشه دوست داشته ام و دارم و عجیب دلم برایش تنگ است . توی این شلوغی وحشتناک کارهایم و حال خرابم ناگهان سفر به اصفهان نصیبم شد و شرکت در جشنواره داستان کوتاه کوتاه . شاید این سفر کمک کرد تا بتوانم روح خودم را ری استارت کنم . دلم برای چهارباغ و زاینده رود تنگ است ...