در آغوش رودخانه
مثل تکه چوبی کوچک ، خودم را به جریان رودخانه سپرده ام . نه هدفی برای حرکت در خلاف جهت دارم و نه انگیزه و توانی . راحت و آرام رها شده ام روی بستر نرم آب ؛ بی دغدغه . نمی دانم چه خواهد شد ، لای تکه سنگی گیر می کنم ؟ می افتم توی یک مرداب و برای همیشه ساکن می مانم ؟ دستی مرا از آب می گیرد و با خود می برد ؟ شاید هم آب مرا به کناره انداخت و ماندم و جوانه زدم ... نمی دانم . روی آب خودم را به دست تقدیر سپرده ام ... موج های ریز رودخانه به تنم بوسه می زنند ، آرامم ، بی دغدغه ...
اشاره : این یادداشت را به رضای عزیز و مهربانی همیشگی اش تقدیم می کنم .
برچسبها: دلتنگی
گرفتار که می شوی از همه علاقه هایت هم دور می شوی ، از دو سه سال پیش که آخرین کتاب گابریل گارسیا مارکز منشتر شد ، منتظر ترجمه فارسی اش بودم که امسال آمد و من بی خبر ماندم . خبر توقیف کتاب را که شنیدم تشنه تر شدم و دست به دامن دوستان کتاب بازم برای خواندن " خاطره دلبرکان غمگین من " . تقریباً داشتم ناامید می شدم که توی وبگردی به 