دوشنبه ۲۴ آوریل ۲۰۰۶

Nostalgiya




او برزگتر از من بود
چون پايش به رکاب دوچرخه مشترکمان مي رسيد
و من کوچکتر .
نمي دانستم
که آن روزها مي توانند
زيباترين
بزرگترين
و بهترين خاطرات من باشند.
حتي نمي دانستم
که هنگام شعر سرودن
تا اين حد
به آن روزها نياز خواهم داشت ...
...
دوچرخه را مدرسه از من گرفت
برادرم را جنگ ...
من به شعر
گريه
و زندگي متهم شدم ...

- نادر پناه زاده
اتوبان زنجان - تهران
4 ارديبهشت 1385


عکس : محمد واعظي ( تهران - 3 ارديبهشت 1385 )

جمعه ۷ آوریل ۲۰۰۶

تأملي بر خويشتن

از شما چه پنهان،تازگي‌ ها فهميده ام که خيلي چيزها را نفهميده ام . به وضوح دارم مي بينم که نمي بينم . احساس مي کنم که هيچ چيز را احساس نمي کنم .
نمي دانم چرا براي ديدن آنهايي که نمي بينيم ، تلاش نمي کنيم ؟‌ چرا براي اينکه بشنويم‌،گوش‌هايمان را شستشو نمي دهيم ؟ چرا در مسير زندگي با سلوک همسفر نمي شويم ؟ چرا پاهايمان،جاده هايي را نمي‌ پيمايند که بايد پيمود ؟ چرا به جاهايي مي روند که نبايد بروند ؟
چيزهايي را که لزومي به دانستن آنها نداريم،خوب مي دانيم؛ولي از چيزهايي که حتماً بايد مطلع باشيم،ابداً اطلاعي نداريم . تازه ، به چيزهايي هم که مي دانيم ، عمل نمي کنيم !
سعي نمي کنيم که خود را به پاکي برسانيم . چنان سرگرم تماشاي اطراف خودمان شده ايم که تنها چيزي که نمي بينيم،خودمان است .
آرزوها را روز به روز ،بيشتر و بيشتر مي کنيم؛بي آنکه بينديشيم که آيا فرصتي براي دستيابي به آنها داريم يا نه . آيا شده است که اندکي نيز به "مرگ" بينديشيم ، چيزي که سرانجام همه ما را در خواهد يافت ؟
بايد به حساب خودمان برسيم ، قبل از آنکه به حسابمان برسند. بميريم،قبل از آنکه بميرانندمان ...