سه‌شنبه ۲۱ مارس ۲۰۰۶

بوي عيدي ؛ بوي توپ ...

عمر امسال هم تمام شد ، مثل ماهي قرمز توي تنگ بلور که به سيزده هم نمي رسد . باز طبق معمول هرسال چرتکه دستمان گرفته ايم و داريم نيک و بدمان را از روي دفتر روزانه در مي آوريم تا بدانيم چقدر بدهکاريم و چه قدر بستانکار . معمولاً بدهکار مي شويم به خود ، بدهکار همه فرصت سوزي ها و موقعيت هاي از دست رفته اي که بنا به دلايل مختلف آنها را از دست داده ايم و آنقدر جلو نرفته ايم که پشت سرمان جاي پاي سال پيش هنوز غبار نگرفته است و تازه تازه است . امسال هم خوب و بد گذشت ، با انبوه اتفاقاتي که هم خوب بود و هم بد . به هر حال آنچه روبروست سالي است که اميدوارم پايانش جز شادي و امنيت و آزادي نباشد ، و اين رويا دور از دسترس نيست ؛ اگر بخواهيم .

یکشنبه ۵ مارس ۲۰۰۶

کسی با من ...

آرامش عجيبي دارم ، فقط کمي خوابم مي آيد ، کمي خوابم مي آيد .
تو مرا بيدار کرده‌اي و به اين زودي ها هم خوابم نمي برد .
هي ! تو !
تو کيستي ؟!
تو کيستي ؟ من پاک خودم را باخته ام !
باد مي آيد و صداي آواز تو را از دوردست ها با خود مي آورد ، فرشتگان هم انگار با تو همخواني مي کنند . راستي تصوير تو به فرشته هايي مي ماند که شمايلشان را بر روي ديوار کليساها و کافه ها آويخته اند .
امروز حس عجيبي به من مي گويد که تو همين نزديکي هايي ، شايد روي آن مبل راحتي کنار شومينه ، با موهاي پريشان روي شانه هايت .
مي توانم با پاهاي تو راه بروم ، با چشم هايت ببينم و با دهانت آواز بخوانم ،‌ تو مي تواني سرچشمه تمام نيکي ها باشي ، تنها تو ...
سپاسگزارم که به دنيا آمدي !
من خيلي تنها بودم ...

اسفندماه 1384

جمعه ۳ مارس ۲۰۰۶

بوی عید ...