یکشنبه ۲۵ دسامبر ۲۰۰۵

بي تو با مرگ

برف‌ها نشستند و ...
آب شدند
و دست‌هاي من
در حسرت دست‌هاي تو
يخ زد .
چه سردترم
وقتي بهار
بي تو
خودش را چون جعبه رنگ مسخره‌اي
عرضه مي کند ...

رهيدن از اين لحظات
بي تو
مگر با مرگ ...

تا به هنگام بيافتم
به دانايي برگ نيستم ...

سه‌شنبه ۲۰ دسامبر ۲۰۰۵

دو کلمه

جمله ای که باید به هم بگیم ،دو کلمه است. فقط دو کلمه!
اما همین جمله دو کلمه ای ما دوتا آدم گنده رو دو روز هاست که سر کار گذاشته و هنوز نتونستیم بعد هزار تلفن دو ساعته و دیدار دو ساعته و هزاران دوساعته دیگه این دو تا کلمه رو بهم بگیم ؛جالب اینجاست که این دو کلمه با سایر مشتقاتش روزی صد بار از دهنمون در می یاد و زمانهای مختلف گذشته و حال و آینده این دو تا کلمه رو زبونمون صرف می شه و هر ضمیری به آخرش می بندیم الا اون ضمیری که معطل اونیم... بده ،خیلی بد.
من تو تنهائی های خودم هزار بار این جمله رو زمزمه می کنم و تو تو تنهائی های خودت و به هم که می رسیم شاید تو هم مثل من منتظری که تو بگی !؟
و این دوتا کلمه ،طلسم شده تا ما بهم هیچی نگیم ،از هم بهونه بگیریم ،باهم بد بشیم ،از هم دلخور شیم... ! چرا اینقدر سخته گفتن این دو تا کلمه !؟

نوشته : یکی مثل من !

جمعه ۱۶ دسامبر ۲۰۰۵

پرنده ها مرا مي فهمند

بچه‌هاي کوچه به محض ديدنم ، باز هم با شيطنت خنديدند و سعي کردند خنده‌شان را پنهان کنند ، اما يکي از آن‌ها که انگار چهار پنج ساله بود نزديکم آمد و گفت :" اين روزا با چي بازي مي‌کنين ؟ گنجشک يا کبوتر ؟‌" . جواب ندادم ، فقط لبخند زدم و به سرعت به خانه رفتم .
پرنده‌ها علاقه عجيبي به من دارند. کار خاصي برايشان نمي‌کنم ؛ فقط وقتي هوا خيلي سرد يا گرم مي‌شود ، پنجره‌ها را باز مي‌گذارم تا آزادانه بيايند توي خانه و بعد که هوا خوب شد ، پنجره را باز مي‌کنم تا بروند . حاضر نيستم مثل برت لنکستر ،آن ها را توي قفس‌هاي چوبي کوچک ، در ميان ديوارهاي زمخت و بلند آلکاتراز حبس کنم . نه ! هرگز حاضر نمي‌شوم ، آنها آزاد بيايند و بروند ؛ وقتي هوا گرم تر از هفتاد يا سردتر از صد درجه زير صفر مي شود . از روزي که پرنده‌ها راه خانه‌ام را ياد گرفته اند، همسايه‌ها جور خاصي نگاهم مي‌کنند و تا مرا در کوچه مي‌بينند ،سرشان را نزديک هم مي‌برند و پچ پچ مي‌کنند ، حتماً درباره من حرف مي‌زنند ! تمام رابطه‌ام با آنها در سلام ، حالتان چطوره و تکان دادن سر خلاصه مي‌شود ؛ با نگاه‌هايي که گاهي از آنها سوءظن مي‌خوانم و زماني دلسوزي . با آنها راحت نيستم ، آنها نمي‌فهمند پرنده‌ها چه حال و هوايي به خانه مي‌آورند ، خيال مي‌کنم هيچ وقت هم نمي‌فهمند . فقط بايد مواظب بود که توي خانه نميرند ، مرگشان شگون ندارد ؛ روزي گنجشکي باران خورده به خانه‌ام پناه آورد و چند ساعت بعد مرد . همان شب چند جاي سقف چکه کرد و فردا توي کوچه سکندري خوردم و به زمين افتادم و مردم کلي به من خنديدند . البته مهم نيست ، چون پرنده‌ها مرا درک مي کنند ، اول فکر مي‌کردم فقط مرا بهتر از همسايه‌ها مي‌بينند ، ولي حالا فکر مي‌کنم مرا بهتر مي‌فهمند و درک مي‌کنند . حتي اگر مردم شايع کنند که ديوانه‌اي، من اين جور ديوانگي را دوست دارم . آنها نمي‌دانند که ناممکن ، قشنگ تر از ممکن غير محتمل است – گمان مي‌کنم هيچ وقت هم ندانند !

دوشنبه ۱۲ دسامبر ۲۰۰۵

ما ملت همیشه عزادار !

چقدر جنبهء عزایمان بالاست !
انگار ساخته شده ایم که نوحه بخوانیم ،گریه کنیم ،موعظه کنیم ،و خب ؛ بالاخره عزاداری ،دسته ،مسجد ،ختم ،مجلس ...! تا کی ؟
نمی دانم ! اصلا مهم نیست چرا ؟چطور ؟برای چی ؟ تا کجا ؟ ما منتظریم تا لباس سیاه بپوشیم (یادمان هم نیست که سیاه مکروه است !) همهء ما توی کمدهایمان حتما یک بلوز مشکی داریم ! - یکی ؟ - خیلی بیشتر،اگر از طایفه نسوان هستیم که اصلا به تعدادانگشتهایمان هم لباس رنگی نداریم ؛اگر هم به طایفهء ذکور متعلقیم که لباسهایمان بــــــــــــد،رنگی است ! خاکستری ،خاکی ،قهوه ای ،سرمه ای...! بماند.مقصود اینکه ما بدون هیچ مقدمه ای عزاداریم ،اصل قصه اما چیز دیگری است .چند روز پیش باز هم یک حادثه غیر مترقبه دیگر در کشور حادثه خیز و کهن و سربلند ! ما رخ داد ...که البته چیز عجیبی نبود ، مثل همان اتوبوس ها و هواپیما هائی که شاگرد اولهای دانشگاهی مان را برد ته دره ،یا فلان وزیرمان را کشت و بهمان وکیلمان را ساقط کرد واصلا اینها که ویژه است ؛مگر نه اینکه در هیچ جای دنیا به اندازه ما آدم توی تصادف نمی میرد و در هیچ کشوری زلزله انقدر آدم نمی کشد و ... باز هم بماند ،مخلص مثل همیشه گریه مان گرفت ،اشک هایمان را ریختیم و قبل از اینکه جنازه ها جمع شود کلی پیام تسلیت و وامصیبت توی رسانه های آزادمان چپاندیم و هر حرفی به جز حادثه هم که الحمدلله شایعه بود !
مردم هم اول عصبانی شدند و اما خب این یکی نامزد دارد و آن یکی بچه اش دو ماهه است و وای این مادرش چه گفت و آن بچه اش چه کرد و همه یادشان رفت و شد عزاداری .و بهمان قول دادند که پی گیری می کنندو به بعضی ها هم لابدگفتند منتظرپرواز بعدی باشید تا خبرهائی نه تائید شوند و نه تکذیب !
حال هر جای دنیا بود لابد یکی می پرسید که بابا ما که می دانیم هواپیماهایمان سالم نیست ،چتر نجات نمی فهمیم ،اصلا حالیمان نیست که پرواز ایمن یعنی چه !،آخر مانور زیر دریائی مان دیگر چه صیغه ای است ؟!
بماند !فعلا که عزاداریمان رکورد دارد و تا پرواز بعدی چه پیش آید !

نوشته : اعظم ولي قيداري

یکشنبه ۱۱ دسامبر ۲۰۰۵

هنر خوار شد ...

گاهي بعضي کلمات مظلوم واقع مي شوند ، خيلي شان در گذر زمان معني شان را از دست مي دهند و بسياري معاني من درآوردي عجيب پيدا مي کنند. يکي شان اين کلمه ي " هنر " . اصلاً حال و حوصله معني کردنش وجود ندارد . معلوم نيست کي و کجا مسئول حفظ و حراست از معاني فرهنگي و ارزشي اين کلمات بي کس و کار و يتيم مانده است ؟ فرهنگستان زبان ؟ وزارت فرهنگ و ارشاد ؟ شايد هم دانشکده هاي ادبيات ...
فکر مي کنم به جاي حذف کلمه هاي عشق ، سرخ ، جام ، باده ، يار و ... بايد فکري به حال اين کلمه بخت برگشته هنر بکنند . چند وقت پيش بود که به عادت مألوف داشتم کتاب گردي مي کردم ، جلوي يک کتاب فروشي ايستادم و به عناوين نگاه کردم : " دنياي هنر سالاد " ، " دنياي هنر پيتزا " ، " دنياي هنر ساندويچ " ، " دنياي هنر دسر " و ... روي جلد اين کتاب ها هم ترکيبي لابد " هنري " بود از تابه هاي هنري و پيتزا و دسرهاي هنري که به صورت هنرمندانه اي روي جلدشان عشوه گري مي کردند و معده هاي هنرمند و هنرپسند را براي هضم هنري اين پديده ها به سوي خود مي کشيدند .
بيچاره هنر! ، مظلوم هنر ! ، دربه در هنر ! و ... که تصور مي کنيم که اگر اين کلمه ستم کشيده را به دنبال هر خزعبلي اضافه کنيم آن پديده هنر خواهد شد . استاد نادر ابراهيمي ( خدا سلامت بداردشان ) مي گويد : "فکر مي کنيم اگر کلمه "هنر" را براي حوله و کله پزي به عنوان اسم انتخاب کنيم ، واقعاً به آن کله پزي يا شيء ارزش هنري داده ايم يا فقط اين کلمه مظلوم را که اين روزها ، توسري خورترين کلمات است ، توسري خور ترش کرده ايم ! "
اگر مميزي وجود دارد ، اگر براي زبان و کلمه و مفاهيم آن شرافت و منزلت قائليم ، نگذاريم اين کلمات ، بي روح ، بي معني و شلخته شود و هر ننه قمري که خواست آبگوشت درست کند ، سعي کند آن را هنري کند يا ...
اين کلمه ي مقدس را در يابيم ، اسم هر پديده اي "هنر" نيست . شايد پيشنهاد بدي نباشد که براي روشن شدن مسئله از کارگزاران و دولتمردان و هنرمندان و بقيه بپرسيم که : "هنر" چيست و به چه چيز هنر مي گويند ؟ حکيم توسي ، فردوسي بزرگ فرمود : "هنر خوار شد ... " و امروز مي بينيم که دنياي هنر در خدمت اين "شکم بي هنر پيچ پيچ" قرار گرفته است !
و به عنوان جمله معترضه اضافه مي کنم که تنها کلمه هنر نيست که شهيد شده است ، اخيرا کلمه مقدس "عدالت" نيز به گونه اي معنا مي شود که با اصل آن فرسنگ ها فاصله دارد و بايد منتظر قرباني شدن کلمات ديگر هم باشيم که گمان مي کنم "حقيقت" گزينه بعدي باشد.

یکشنبه ۴ دسامبر ۲۰۰۵

از اصل افتاده ايم ...

- تأملي بر رواج باورهاي خرافي در جامعه و تأثيرات آن

با سير کوتاهي بر زندگي اجتماعي ايرانيان به سادگي مي توان دريافت که خرافه گرايي و اعتقاد به باورهاي پوچ و توخالي عجيب ميان اين مردم هواخواه دارد . شکل نادرست تلبيغ ديني باعث شده است اشتياق مردم به اينگونه مسائل هر روز افزايش پيدا کند و تعاليم عالي ديني جاي خود را به مشتي خرافه بدهد .
از گوشه کنار ايران هر از گاه مي شنويم که در فلان امامزاده معجزه اي رخ داده و یا در بهمان تکیه اتفاقی غریب افتاده است . بنده خود در سال 1379 در منطقه محل سکونت خود شاهد ماجرايي بودم که مختصراً شرحي کوتاه از آن را برايتان نقل مي کنم . در يکي از شهرهاي اطراف مسجدي بود که در محله اي واقع شده بود که در واقع مي توان آنجا را مرکز شرارت ها و اعمال خلاف قانون آن شهر دانست . روز تاسوعاي حسيني بود که خبري دهان به دهان چرخيد و به سرعت کل استان و حتي استان هاي همجوار را هم تحت تأثير خود قرار داد . به گفته شاهدان عيني ! در هنگام عزاداري ناگهان يکي از علامت هاي دسته عزاداري به ناگاه به پرواز درمي آيد و پس از طي مسافتي چند در نقطه اي از زمين فرود مي آيد. مي گفتند از اين مراسم فيلمي موجود است که فيلمبردارش ادعا کرد فيلم سياه است و انگار چيزي اصلاً ضبط نشده است . يکي ديگر مي گفت همه بيماران حاضر در آن مراسم شفا گرفته اند ! به فاصله يکي دو روز آن مسجد شد مرکز توجهات منطقه و معضل امنيتي استان . کرور کرور آدم بود که براي ديدن آن محل و گرفتن شفا مراجعه مي کردند که عمدتاً روستائيان ساده اي بودند که گاه دار و ندار خود را نيز به متوليان مسجد مي پرداختند . متوليان هم از سادگي مردم نهايت استفاده را می‌بردند،از فروختن خاک مسجد گرفته تا اجاره دادن محلي براي بستن طناب به پنجره هاي مسجد براي گرفتن شفا ! امام جمعه وقت تمامي اين اتفاقات را کذب و دروغ خواند و استاندار وقت نيز واکنشي شديد نشان داد . اين ماجرا علاوه بر معضلات امنيتي،مشکلات بهداشتي شديدي نيز در پي داشت . به هر حال هر چه بود اين غائله ختم شد و حاصل چند صد ميليون پولي شد که متوليان مسجد که حالا به نوايي رسيده بودند،به اعمال خلاف قانون خود با فراغ بال بيشتري ادامه دادند و مسجد متروک تبديل به امامزاده اي گشت که هنوز هم زائر دارد و الخ.
مورد ديگري که در جامعه رواج پيدا کرده است ، فيلم هايي است که به مدد تکنيک هاي کامپيوتري ، تصاويري مبهم به بيننده نشان داده مي شود و به او القا مي شود که يکي از ائمه اطهار را ديده است . اين فيلم ها پس از اشغال عراق توسط آمريکا و هجوم گسترده زايران ايراني هر روز بيشتر و بيشتر شد و سود کلاني را نصيب تهيه کنندگان آن کرد که در خفا از سخره گرفتن اعتقادات مذهبي مردم لذت مي بردند .
و حالا حکايت اين سگ بي نوا است که معلوم نيست چه طور گذارش به حرم امام رضا (ع) افتاده است . کاري به واقعيت يا کذب بودن اين اتفاق نداريم ، آنچه مهم است تفسيرهاي عجيب و غريبي است که از اين واقعه مي شود . به نظر من هيچ جاي تعجبي ندارد که يک سگ وارد صحن رضوي شود و به نحوي خود را به نزديکي هاي ضريح برساند . نتيجه ساده اي که از اين واقعه مي توان گرفت اين است که خدام حرم در انجام وظيفه خود کوتاهي کرده اند ، همين ! اما معلوم نيست اين داستان سرايي ها و کش دادن اين ماجراي ساده به نفع چه کسي تمام مي شود ؟. فيلم ها و عکس هاي اين ماجرا خيلي سريع تر از آنچه تصورش مي شد ، در دورترين نقاط ايران پخش شده و اکنون حتي در روستاها نيز فيلم آن دست به دست مي چرخد . اين ماجرا به سرعت خوراک روزنامه نگاران زرد و نقل هاي پاي بساط سبزي شده است . اين اتفاق اولين بار توسط يک سايت خبري منتشر شد و حالا هر چه نداشته باشد رقم بازديد6رقمي و افزايش مخاطبان سايت مزبور را باعث شده است . آستان قدس رضوي اين ماجرا يک توطئه خواند که دو خادم براي کسب درآمد آن را اجرا کرده اند و خادمين مزبور را محکوم و تحت تعقيب قضايي قرار داد؛ اما هنوز مسئولان سايت مورد نظر بر ادعاي خود پافشاري کرده و اين ماجراي ساده را معجزه مي نامند .
الغرض ، توجه به اين مسائل و بازتاب گسترده اي که دارند باعث شده است برخي سياستمداران ما نيز از اين سادگي مردم نهايت استفاده را ببرند و با درست کردن قصه هايي منافع سياسي خويش را تأمين کنند . يکي از امضاي ليست نمايندگان مجلس توسط امام زمان مي گويد و آن ديگري از هاله نوري که او را در هنگام سخنراني در سازمان ملل احاطه کرده بود . استفاده از چنين تعابير و ساختن اين قصه ها فقط مي تواند براي قشر عوام جامعه مؤثر افتد و متأسفانه شمار اين قشر کم هم نيست .
اعتقاد به اينگونه مسائل و رواج خرافه و خرافه گيري مردم را روز به روز از اصل دين منحرف کرده و به سمتي سوق مي دهد که شايد خواست آنهايي باشد که منافعشان از اين راه تأمين مي شود .

پنجشنبه ۱ دسامبر ۲۰۰۵

بزن آن زخمه ...

- به بهانه کنسرت استاد محمدرضا شجريان

من و هم‌نسلانم در دوره‌اي به دنيا آمديم که موسيقي به گونه‌اي در محاق بود و اين ناشي از تنگ‌نظري‌هاي آن‌دوره و برخي محدوديت‌ها و ممانعت‌هايي بود که گاه بوي تحجر مي‌داد . مي گويند هر نسلي موسيقي خاص خودش را دارد ،مثلاً جوانان قديمي هنوز با صداي ايرج و گلپايگاني دلخوشند ، نسل پيش از انقلاب با صداي خوانندگان نوظهور آن دوره که موسيقي مدرن اروپا را عرضه مي‌کردند خاطره‌ها دارند و اما نسل سوم ؟ شايد در دوران ما هيچ نوع موسيقي خاصي ، موسيقي دوران نام نگرفت ، آنچه بود و هست تقليدي ناشيانه و گاه مبتذل است از آنچه قبل‌تر شايد اجرا مي شد و اجراي جديدترش يک کپي ناقص و کم رنگ است که اکثر مخاطبانش را راضي نمي کند و برخي از آنها به جاي ايفاي نقش موسيقي که غذاي روح است ، به عاملي براي اضطراب و ناراحتي‌هاي روحي بدل مي شوند . اما در اين آشفته بازار هنوز مي شود گوش به نوايي داد که آدم را به سقف آسمان نزديک تر کند و به چيدن ستاره اش وادارد . آواي ملکوتي " استاد محمدرضا شجريان " اينگونه است ، نوايي که ديوارهاي بلند فاصله بين نسل هاي گوناگون را از بين مي برد و همه را همنوا با خود مي کند تا چنين مشتاقانه و عاشق براي شنيدن نواي داوودي اش رنج سفر و مشقات تهيه بليط کنسرت را به فراموشي بسپرند و ساعتي چند فارغ از هياهوي بيرون ، به ضيافتي از نور و شعر و موسيقي بروند .
از کودکي به خاطر فضاي فرهنگي که در آن نمو پيدا کرده ام ، لالايي ام صداي استاد بوده است و تمامي نواهاي ايشان با خون و گوشتم عجين شده است و اين آرزو را همواره در دل مي پروردم که براي يک بار هم که شده از نزديک شاهد اجراي اين برزگمرد اسطوره اي موسيقي ايران باشم . اول بار در سوگ بم بود که توفيق حضور در کنسرت ايشان را داشتم و اين بار دوم بود که با ذوقي زايدالوصف به شنيدن آواهايي مي رفتم که موسيقي همه دوران و نسل هاي ايران است . قبل از آغاز برنامه در ميان مردم مي گشتم و به اين فکر مي کردم که چگونه مي شود که يک صدا اين همه آدم با افکار و منش متفاوت و از همه قشرهاي سني در زير يک سقف گردهم آورد . آن جوان آفتاب سوخته جنوبي که با آن لهجه شيرينش مي گفت :" از خوزستان آمده ام ، نزديک به دو روز است که در راهم ، فقط به عشق استاد ، بليط را از بازار سياه تهيه کرده ام به قيمتي که نصف حقوق يک ماه من است در کارگاه تراشکاري اي که در آن کار مي کنم "، اين قصه تهيه بليط کنسرت هم خود حکايتي است ... يا آن بانويي که بر روي صندلي چرخدار به کنسرت آمده بود و مي گفت : " حتي بر روي برانکارد هم که باشم ، دوست دارم آخرين صدايي که مي شنوم ، صداي شجريان باشد" و ...
برنامه در دو بخش اجرا شد و دو کار تازه نيز براي اولين بار اجرا شد ، يکي تصنيف " بزن آن زخمه " با شعري از شفيعي کدکني و ديگري تصنيف " دستي افشان " با شعري از سهراب سپهري که آهنگسازي هر دوي آنها را استاد حسين عليزاده انجام داده بود .
اما مگر مي شود استاد " مرغ سحر " را نخواند و استاد خواند ، چه خواندني ...
اجراي اين قطعه آنقدر مسحوركننده بود كه مي‌شد بي‌غرض لذت شنيدن آن را با كل برنامه مقايسه كرد.
اگر روزگاري تاريخ‌دانان بخواهند ، تاريخ چند دهه اخير را بنويسند و بخواهند از شرايطي که مردم در آن زندگي کرده اند آگاه شوند ، کافي است مروري بر آثار استاد شجريان داشته باشند ، چرا که او هميشه از مردم بوده و براي مردم خوانده است .