بي تو با مرگ
برفها نشستند و ...
آب شدند
و دستهاي من
در حسرت دستهاي تو
يخ زد .
چه سردترم
وقتي بهار
بي تو
خودش را چون جعبه رنگ مسخرهاي
عرضه مي کند ...
رهيدن از اين لحظات
بي تو
مگر با مرگ ...
تا به هنگام بيافتم
به دانايي برگ نيستم ...
وبلاگ محمد واعظی
برفها نشستند و ...
جمله ای که باید به هم بگیم ،دو کلمه است. فقط دو کلمه!
بچههاي کوچه به محض ديدنم ، باز هم با شيطنت خنديدند و سعي کردند خندهشان را پنهان کنند ، اما يکي از آنها که انگار چهار پنج ساله بود نزديکم آمد و گفت :" اين روزا با چي بازي ميکنين ؟ گنجشک يا کبوتر ؟" . جواب ندادم ، فقط لبخند زدم و به سرعت به خانه رفتم .
انگار ساخته شده ایم که نوحه بخوانیم ،گریه کنیم ،موعظه کنیم ،و خب ؛ بالاخره عزاداری ،دسته ،مسجد ،ختم ،مجلس ...! تا کی ؟گاهي بعضي کلمات مظلوم واقع مي شوند ، خيلي شان در گذر زمان معني شان را از دست مي دهند و بسياري معاني من درآوردي عجيب پيدا مي کنند. يکي شان اين کلمه ي " هنر " . اصلاً حال و حوصله معني کردنش وجود ندارد . معلوم نيست کي و کجا مسئول حفظ و حراست از معاني فرهنگي و ارزشي اين کلمات بي کس و کار و يتيم مانده است ؟ فرهنگستان زبان ؟ وزارت فرهنگ و ارشاد ؟ شايد هم دانشکده هاي ادبيات ...
- تأملي بر رواج باورهاي خرافي در جامعه و تأثيرات آن
- به بهانه کنسرت استاد محمدرضا شجريان
من و همنسلانم در دورهاي به دنيا آمديم که موسيقي به گونهاي در محاق بود و اين ناشي از تنگنظريهاي آندوره و برخي محدوديتها و ممانعتهايي بود که گاه بوي تحجر ميداد . مي گويند هر نسلي موسيقي خاص خودش را دارد ،مثلاً جوانان قديمي هنوز با صداي ايرج و گلپايگاني دلخوشند ، نسل پيش از انقلاب با صداي خوانندگان نوظهور آن دوره که موسيقي مدرن اروپا را عرضه ميکردند خاطرهها دارند و اما نسل سوم ؟ شايد در دوران ما هيچ نوع موسيقي خاصي ، موسيقي دوران نام نگرفت ، آنچه بود و هست تقليدي ناشيانه و گاه مبتذل است از آنچه قبلتر شايد اجرا مي شد و اجراي جديدترش يک کپي ناقص و کم رنگ است که اکثر مخاطبانش را راضي نمي کند و برخي از آنها به جاي ايفاي نقش موسيقي که غذاي روح است ، به عاملي براي اضطراب و ناراحتيهاي روحي بدل مي شوند . اما در اين آشفته بازار هنوز مي شود گوش به نوايي داد که آدم را به سقف آسمان نزديک تر کند و به چيدن ستاره اش وادارد . آواي ملکوتي " استاد محمدرضا شجريان " اينگونه است ، نوايي که ديوارهاي بلند فاصله بين نسل هاي گوناگون را از بين مي برد و همه را همنوا با خود مي کند تا چنين مشتاقانه و عاشق براي شنيدن نواي داوودي اش رنج سفر و مشقات تهيه بليط کنسرت را به فراموشي بسپرند و ساعتي چند فارغ از هياهوي بيرون ، به ضيافتي از نور و شعر و موسيقي بروند .
از آغاز برنامه در ميان مردم مي گشتم و به اين فکر مي کردم که چگونه مي شود که يک صدا اين همه آدم با افکار و منش متفاوت و از همه قشرهاي سني در زير يک سقف گردهم آورد . آن جوان آفتاب سوخته جنوبي که با آن لهجه شيرينش مي گفت :" از خوزستان آمده ام ، نزديک به دو روز است که در راهم ، فقط به عشق استاد ، بليط را از بازار سياه تهيه کرده ام به قيمتي که نصف حقوق يک ماه من است در کارگاه تراشکاري اي که در آن کار مي کنم "، اين قصه تهيه بليط کنسرت هم خود حکايتي است ... يا آن بانويي که بر روي صندلي چرخدار به کنسرت آمده بود و مي گفت : " حتي بر روي برانکارد هم که باشم ، دوست دارم آخرين صدايي که مي شنوم ، صداي شجريان باشد" و ...