چهارشنبه ۲۶ اکتبر ۲۰۰۵

بچه که بودیم ...

بچه که بودیم ،
پيشاني مان سفيد بود .
به دبستان که رفتيم بابا آب داد ،
ما گل هاي خندان شديم و فرزندان ايران
و دفترهاي ما خط خطي .

بچه که بوديم آسفالت بود و يک تکه گچ
و خانه ها از يک تا هشت
بعد که باران مي آمد و
خط ها را مي برد
تکليف ما سفيد بود .

حالا بعد از اين همه سال
مشق هايم را نمي دانم
پيشاني ام هم پر از خط ...

پنجشنبه ۱۳ اکتبر ۲۰۰۵

بالا افتادن !

* از يادداشت هاي يک "پرنده"

از چند ماه پيش بود که کتف راستم مي خاريد و چند مدت بعد تر کتف چپم هم . گذاشتمش به حساب يک اگزماي ساده و کهير و آلرژي ... گاهي وقتها مي خاريد و گاهي هم نه . مدتي که گذشت خارشش شديدتر شد ، قرصهاي آنتي هيستامين هم افاقه نمي کرد ، مادرم کتف هايم را کمپرس يخ مي گذاشت تا بلکه اين خارش لعنتي بيفتد ولي فايده اي نداشت . هر کسي نسخه اي مي پيچيد ، يکي فلان قرص و بهمان دارو را پيشنهاد مي داد ، ديگري ضمادي طبيعي را ارائه مي کرد از عصاره چندين گياه دارويي و آن يکي مي گفت : "منشاء اين خارش ها عصبي است ، بايد از حجم کارت بکاهي و به استراحتت بيفزايي" . هيچ کدام از اين حرف ها اساسي نداشت . به پيشنهاد دوستان و اصرار خانواده به متخصص پوست مراجعه کردم ، پس از معاينه دقيق من اعلام کرد که اين يک بيماري ناشناخته است و راه علاجي براي آن نيست . ديگر عادت کرده بودم ، با اين خارش کنار آمده بودم و گاهي اصلاً اين مشکل فراموشم مي شد تا اينکه يک روز صبح وقتي از خواب بيدار شدم اتفاق عجيبي افتاد ، به پشت خوابيده بودم و توي شش و بش بيدار شدن يا نشدن بودم که ناگهان دردي عجيب از کتف هايم برخواست ، درد آنقدر شديد بود که مرا براي دقايقي بي هوش کرد ... وقتي به هوش آمدم احساس کردم چيز زائدي روي کتف هايم است ، دست که زدم ديدم چيزي شبيه يک استخوان نازک که رويش کرک هاي ظريفي است از کتف هايم در آمده است . خيلي وحشت کرده بودم ، به مادرم اگر مي گفتم مي ترسيدم از ترس بلايي سرش بيايد . صدايش را در نياوردم و آنروز لباس کلفتي پوشيدم تا نکند اين چيزها ! از پشت روي کتفم معلوم باشد . هر روز که مي گذشت اين چيزهاي عجيب و غريب بيشتر از کتفم بيرون مي آمد و هراس مرا بيشتر مي ساخت ، در مقابل پرسش اطرافيان جواب هاي پرت و پلا مي دادم و مي گفتم :‌" پروتز است ، اين لباس طراحي اش اينطور است و ...
مدتي که گذشت و بزرگ‌تر که شدند ، ديگر مي دانستم که اين چيزها ، چه هستند . من "بال" در آورده بودم . هميشه دوست داشتم يک جفت بال سفيد داشته باشم و با آنها پر بکشم به هر جايي دلم خواهد . اما حالا که داشتمشان فهميدم بال داشتن زياد هم راحت و بي دردسر نيست .
بالهاي کوچکم از زير پيراهنم برجسته مي شدند و من بايد هميشه پالتويي بلند مي پوشيدم و کمي قوز مي کردم تا بتوانم جوري پنهانشان کنم ، آخر نمي دانستم عکس العمل مردم به يک انسان بالدار چيست ؟ حتماً کلي دانشمند از سراسر دنيا جمع مي شدند و رويم مطالعه مي کردند ، عکسم روي جلد همه روزنامه ها و مجلات چاپ مي شد ، تلويزيون بخش هاي ويژه ترتيب مي داد و از من گزارش پخش مي کرد ، برخي مردم ساده مي گفتند او " مُنجي" است ، افراطيون مذهبي مي گفتند : " او نماينده شيطان است ، بايد او را کشت " ، سازمان هاي اطلاعاتي کشورهاي مختلف براي ربودنم نقشه ها مي کشيدند و ... نه هيچکدام از اين ها را نمي خواستم ، من فقط بال در آورده بودم همين . هر روز که بالهايم بزرگ تر مي شدند شک اطرافيان هم بيشتر مي شد . يک روز صبح خيلي زود يک کوله برداشتم پر از لباس و کتاب و مواد غذايي و راهي کوهي شدم که از شهر کمي دور بود و يک چيزي شبيه غار داشت که مي توانستم شب ها آنجا بخوابم ...

چهارشنبه ۱۲ اکتبر ۲۰۰۵

زندگی به حکم مکعب شانس

کوچکتر که بوديم به انواع و اقسام بازي‌ها خود را سرگرم مي‌کرديم ، فقط مي‌خواستيم جوري وقت بگذرد ، به شادي و بازي و خوشي ... توي بازي هايمان "مِنچ" هم بود ، با همان مهره‌هاي رنگي و خانه‌ها و يک "تاس" کوچک . بازي از اين قرار بود که بايد چهار مهره خود را يک دور دور همه خانه‌ها مي‌گردانديم و باز به جايي در نزديکي مکان شروع برمي‌گردانديم . حرکتمان هم به تاس کوچکي بسته بود که هر جور مي‌خواست مي چرخيد و عاقبت عددي را به ما نشان مي داد و بر اساس آن عدد ما توي صفحه مِنچ پيش مي‌رفتيم ، بي آنکه از خود اختياري داشته باشيم به حکم تاس در ميدان مي‌چرخيديم ... يک تاس کوچک چونان حکومتي به ما مي کرد و بين 6 عددش آنقدر بازي‌مان مي‌داد تا عاقبت بازي تمام شود و مهره هايمان به خانه برگردند . غير ما حداقل بايد 1 نفر ديگر هم همبازي‌مان مي‌شد که امکانش هم بود تعداد همبازي‌ها را به چهار تا هم رساند . آنها هم مثل ما مقهور تاس بودند و تسليم اراده او ... آنها هم مثل ما به مهره‌هايشان و هدف فکر مي‌کردند . گاهي در مسير بازي به مهره‌هاي ديگر برمي‌خورديم و به اراده تاس يا از آنها به سادگي عبور مي‌کرديم و يا باز به حکم آن مکعب کذايي از صحنه بازي دورشان مي‌کرديم ، تاس هيچ وقت فرصت تامل به ما نمي‌داد . اين بازي به ظاهر ساده عين زندگي ماست و مهره ها خود ما و مسير عمر ما ... گاهي مي شود تا آخر عمر بي اراده و تسليم مي‌شويم به آنچه روزگار پيش روي ما قرار مي‌دهد ، هر آنچه آن حکم مي کند و هر چه روزگار فرمان مي‌دهد . نه جرأت مقابله داريم و نه توان حرکت زيرا که تاکنون به حکم آن ( همان مکعب کوچک کذا ) زندگي کرده ايم و راه ديگري براي طي مسير نمي‌شناسيم . نه به حکمي که مي‌دهد اعتراض مي‌کنيم نه مسير ديگري برمي گزينيم ، اسير بازي شده‌ايم و راه گريز از آن را هم نمي‌شناسيم . گاهي هم تاسمان را همان ابتداي مسير به ابد مي‌سپاريم و خودمان تعيين کننده نحوه طي مسيرمان هستيم و مختار به حرکت ، سکون ، عقب گرد و الخ ... توي مسير ، گاه بر‌مي‌خوريم به مهره‌هاي ديگر ، آدم‌هاي ديگر ... تاس قدرت اين را از ما گرفته بود که مهره‌هاي ديگر را ببينيم و بشناسيم ، تاس هر آنچه دلخواهش بود عملي مي کرد و اجازه همراهي هيچ مهره‌اي را به ما نمي‌داد ... اما ما قاعد بازي را به هم زده‌ايم ، شايد مهره اي بود که مي توانست و مي خواست با ما همراه شود توي ادامه مسير. همراهي ، عشق ، چيزي بود که تاس آن را از ما دريغ کرده بود . تاس مال بچه‌گي‌هايمان بود ، ادعاي بزرگي اگر مي‌کنيم ديگر مي‌توانيم خود مسير را ادامه دهيم ، حالا مي‌خواهيم خودمان به بازي ادامه بدهيم ، بدون تاس ، بدون سلطه هيچ کس و با آنچه که دلمان و البته عقلمان به ما فرمان مي‌دهد . هر وقت تاس‌هايمان را گم کرديم بزرگ شده‌ايم اگر نه يا هنوز کودکي مان را دوست داريم و يا مي‌خواهيم هنوز بازي کنيم ، با اين تفاوت که اين بار تاس را دستمان مي‌گيريم و با مهره هاي ديگر به بازي مي‌پردازيم . هي مهره حذف مي‌کنيم و هي از روي مهره‌ها مي‌پريم ، گاهي شايد مهره اي را هي حذف مي کنيم و آن دوباره شتابان به سوي مي آيد و مي رساند خودش را به ما ، از اين بازي خوشمان مي‌آيد ،‌ به " يو يو " هم شبيه است ، هي دور مي‌شود و هي نزديک ... مهم اين است که هست و مطمئنيم که مي ماند ، همين مي شود که از بازي بيشتر خوشمان مي‌آيد و هي ادامه‌اش مي‌دهيم و تاس هم اين وسط فقط براي ما نقش زمان را ايفا مي‌کند ، بعضي وقت‌ها اصلاً مهره بيچاره را بازي نمي دهيم و مي گذاريم توي تعليق و سرگرداني يک خانه بين زمين و هوا بماند و دست و پا بزند . اما هيچ وقت به اين فکر نمي کنيم که آن مهره هم دست ما را بخواند ، به اين فکر نمي کنيم که شايد مهره هم توي جيب کوچکش يک تاس داشته باشد عين مال ما ، به اين فکر نمي کنيم شايد يکي هست که دارد تاسش را بر روي زندگي ما مي ريزد ...
زندگي بازي عجيبي است ، مي بازيم اگر اصول و قواعد بازي را ندانيم ...

یکشنبه ۹ اکتبر ۲۰۰۵

از نگفتن ، گفتی


گهگاه خواب دخترکي مي بينم کم سال
که قرار است روزي مادر من باشد .
دخترکي که بازي هايش شبيه بازي نيست .
و کارنامه ي درخشان
با اشک دوري از مادر شسته شده .
توپش را زمين مي زند و مي شمرد
و آن چه مي شنود چيزي نيست
جز صداي توپش- و دلش
رنگ پريده اش را لبخندي زينت نمي دهد .
خودش را مي بيند در آينه
همبازي خودش
لي لي کنان از خط ها مي گذرد
و چون مي گذرد از ته خط
مي ماند ميان نرفتن و رفتن
فکر مي کند به من
- به غريبه اي -
که قرار روزي فرزند او باشد .
و ...

- بهرام بيضائي

یکشنبه ۲ اکتبر ۲۰۰۵

يک جور خل‌بازي عاشقانه

نگاه مي‌کنمت باز
که ناگهاني و خوشرنگ
مي‌شوي آغاز
و اين آرزوي من است .
سياه چشم
سياه موي
باور کن
جواني ام آنقدر نيست
که پاي تو بنشيند
و يا حرف هايم
که هي بگويد :
" دوستت دارم "
صدايم اگر نکني ،
صدايي از من نمي شنوي ...