یکشنبه ۲۵ سپتامبر ۲۰۰۵

يک عروسي و چهار تشييع جنازه

- پيرامون افتتاحيه بازيهاي زنان مسلمان

.مراسم افتتاحيه و اختتاميه در همه جشنواره ها و فستيوال ها از اهميت خاصي برخوردار است ، حال مي خواهد مربوط به يک جشنواره سينمايي باشد يا يک فستيوال ورزشي مثل المپيک . در افتتاحيه گردهمايي هاي بزرگ ورزشي مانند المپيک يا جام جهاني فوتبال که معمولا در سراسر دنيا ميليونها بيننده دارد ، کشور ميزبان با بهره گيري از هنرمندان خود در عرصه هاي نمايش ، موسيقي و هنرهاي تجسمي سعي مي کند علاوه بر معرفي فرهنگ و تاريخ خود ، با تلفيقي از هنرهاي بومي و ملي خود پيام و هدفي که آن گردهمايي ورزشي دارد را به بيننده برساند .
در ايران اما با وجود برگزاري مسابقات بين المللي متعدد ورزشي هنوز که هنوز است در برگزاري چنين مراسمي نتوانسته ايم موفق باشيم و عمده اين برنامه ها تلفيقي ناهمگون و آش شور و گاه بي نمکي است که دهها آشپز دارد و عاقبت هيچ دستاورد و پيامي هم ندارد و در برخي موارد حتي مضحک هم مي شود ، مانند بازيهايي که چند ماه پيش از سوي شهرداري تهران و در زماني که احمدي نژاد هنوز رئيس جمهور اين ملک نشده بود در تهران برگزار شد و بينندگان مراسم افتتاحيه اش را چند ساعتي پاي جعبه جادو به خنده واداشت .
البته هر از گاه استثنائاتي هم پيدا مي شود ، مانند افتتاحيه المپيک آسيايي تهران در سال 1953 ، افتتاحيه و اختتاميه مسابقات جهاني کشتي تهران در سال 2000 و ديروز هم افتتاحيه چهارمين دوره بازيهاي زنان مسلمان .
مراسم تلفيقي هنرمندانه بود از نور و موسيقي و حرکت . هادي مرزبان هنرمند با سابقه تئاتر کارگرداني هنري نمايشي را عهده دار بود که حدود 30 دقيقه از مراسم را به خود اختصاص داده بود . نمايشي که به خلقت آدمي و داستان آدم و حوا اشاره داشت و سپس به روبرو شدن انسان با نيک و بد و جنگ خير با شر و سرانجام پيروزي خوبي و نيک سرشتي . نمايش سراسر حرکات موزوني بود که دختران و پسراني که مي گويند شش ماه براي اجراي اين نمايش تمرين کرده اند، همراه با موسيقي زيباي جهانسوز فولادي و طراحي صحنه و لباس مجيد ميرفخرايي ، آن را چنان باشکوه و عالي اجرا کردند که بيننده براي لحظه اي خود را در جايي فراتر از مرزهاي ايران احساس مي کرد .
هادي مرزبان حتي براي رژه بانوان شرکت کننده در مسابقات هم برنامه ريزي کرده بود و اگر به تصاوير دقيق مي شديد مي توانستنيد او را بي سيم به دست گوشه اي از زمين مشاهده کنيد که هدايت ورزشکاران کشورهاي مختلف را به جايگاه هاي خود بر عهده دارد .
مراسم با پخش سرود "اي ايران " که با موسيقي هيجان آور تندي همراه شده بود و شادي و پايکوبي زنان کشورهاي مختلف که توي يک فضاي مه آلود که به طرز هنرمندانه اي نورپردازي ليزري مي شد به زيبايي و شکوه هر چه تمام تر به پايان رسيد .
هر چند اين مراسم هم با استانداردهاي جهاني فاصله هاي بسياري داشت اما به جرات مي توان گفت که شاهد زيباترين و بهترين مراسم افتتاحيه سالهاي اخير بوديم .
اما پخش زنده تلويزيوني مسابقات به گونه اي بود که اگر به نام بازيها توجه نمي کرديد شايد احساس مي کرديد که سيماي جمهوري اسلامي در حال پخش افتتاحيه المپيک است نه بازيهاي زنان مسلمان .
سانسورهاي ناشيانه و تصاوير تکراري که غالبا در مسابقات فوتبال شاهدش هستيم و کارگرداني تلويزيوني بد مراسم که در هنگام اجراي نمايش به پخش نماي شهر تهران و ورزشگاه از بالا مي پرداخت و همچنين پخش پيام هاي بازرگاني در هنگامي که مراسم به اوج خود مي رسيد ، طعم شيرين چنين افتتاحيه باشکوهي را به کام بيننده تلويزيوني تلخ مي کرد . دست آخر هم با بهانه قديمي " کمبود وقت " پخش زنده مراسم را قطع کردند و شاهکار خود را تکمیل تر کردند .
چنين افتتاحيه اي قطعاً طبعاتي هم خواهد داشت ، همين امروز و فرداست که روزنامه هاي ارزشي با چاپ عکس هايي از بانوان شرکت کننده و حرکات موزون نمايش فرياد " وا اسلاما " سر خواهند داد و جنجالي همچون جشن خانه سينما و جشنواره تئاتر ايران زمين بر پا خواهند کرد . حالا خوب است ديگر خاتمي رئيس جمهور نيست که "هر چه فرياد دارند بر سر او بکشند "

عکس : میلاد پیامی - فارس

گزارش های تصویری :
خبرگزاری مهر : 1 - 2 - 3 -4 -5 - 6
خبرگزاری فارس : 1 - 2
ایلنا :1 - 2
ایسنا : 1 - 2 - 3 - 4 - 5
ایسکا نیوز : 1

پنجشنبه ۲۲ سپتامبر ۲۰۰۵

به رنگ حقيقت

- به بهانه پخش" آژانس شيشه اي" از سيما

بارها گفته اند ابراهيم حاتمي کيا فرزند زمانه خويش است اما کسي بطن اين سخن را مورد بررسي قرار نداده است . تصور مي کنند که فرزند زمانه بودن يعني فيلم تاريخ مصرف دار ساختن ! حاتمي کيا فرزند زمانه است چرا که روح فرزند زمانه را دريافته . آژانس شيشه اي به اين زمانه تعلق ندارد و برچسب تاريخ مصرف به هيچ کجايش الصاق نمي شود . آژانس شيشه اي فيلمي سياسي نيست ، تبليغاتي هم نيست و به نفع هيچ جناح و دسته و گروهي هم ساخته نشده . حاتمي کيا فضايي خلق کرده است و آدمهايي را به نشانه‌ي نمايندگان ملت ايران گرد هم مي آورد تا شاهد واکنش در برابر يکي از مسائل روز باشند . حاج کاظم در ميان همه درگيري ها و چند دستگي ها جوياي حقيقتي است که در انعکاس پلاک هاي آويخته از "مهاجر " و جسد خونين " ديده بان " نمايان مي شود .
حقيقت تنها متاعي است که در اين آشفته بازار خريداري ندارد و در بلبشوي اجتماعي کشور مقصود و منظور هيچ کدام از برگزار کنندگان اين معرکه واقع نشده است . فرياد حاج کاظم فرياد "حق طلبي" است و پچ پچ شاهدان درون آژانس ، زنجموره ي توهم آميز عوام الناسي است که فقط مي خواهند کشتي خود را به ساحل نجات برسانند و بس .
آژانس شيشه اي يک فيلم تمثيلي است ، تمثيلي از آنچه بر ما مي گذرد و از خلال وقايع و رويدادهاي ظاهري اش به حقيقتي متعالي تر چشم دوخته است اما همان عوام الناس به آن به ديد يک فيلم کاملا سياسي مي نگرند .
حاتمي کيا در آژانس شيشه‌اي بيشتر از همه ساخته هايش به " خودش " وفادار بوده است و صادقانه خودش را چنانکه هست بيان کرده .
پس از حدود 8 سال از ساخت آژانس شيشه اي ، و پس از بارها نمايش فيلم هنوز هم که هنوز است آدم هاي فيلم حرف هايي را مي زنند که حرف دل خيلي از ماست .

جمعه ۱۶ سپتامبر ۲۰۰۵

زنده باد همه روزهای غیرتولد

تولد... ت - و - ل - د ، چهار حرف ساده ، همین !

21 سال پیش بود ؟ دو سال پیش ؟ هفت ماه پیش ؟ دیروز ؟ فردا ؟ نمی دانم کی بود ، زمان توادم را می گویم ؛ من متولد شده ام مگر ؟ ... راستی یادم آمد ، من هنوز به دنیا نیامده ام ... شناسنامه ام می گوید 25 شهریور روز تولدم است ... مادرم می گوید : ساعت 9 صبح متولد شدی ... خودم اما زمان تولدم را یاد ندارم . مگر می شود - تولد - ، رخداد به این بزرگی ، اتفاق بیفتد و آدم خودش خبر نداشته باشد ؟! لابد می شود دیگر ! اما من قبول ندارم ... چرا نباید من اولین کسی باشم که از تولد خودم خبر داشته باشم ؟ چرا باید همه از روز تولد من خبر داشته باشند ؟ اصلا چه معنی دارد که همه آنهایی که می شناسم و می دانم توی آن روز به یاد هستند ، توی چشمم زل بزنند و بگویند : تولدت مبارک ! فقط یک روز از سال ...

آخر چه لطفی دارد در روزی که می دانی می خواهی هدیه بگیری به تو هدیه بدهند ؟ شاید من بخواهم هر روز متولد شوم ، آنوقت همه روزهای سال روز تولدم است ؟ شاید من بخواهم در همه ساعت ها ، دقایق و ثانیه ها تولد را تجربه کنم ، آنوقت تکلیف روز تولدم چه می شود ؟ کاش می شد مثل " آلیس " به سرزمین عجایب بروم ، آخر شنیده ام آنجا همه روزهای غیرتولد را جشن می گیرند ( Unbirthday ) . اصلاً این تقویم لعنتی به چه حقی به خودش اجازه می دهد به جای نام های مزخرف ماهها و روزهایش نام " روز تولد " هر یک از ماها را روی خود بگذارد ؟

کاش می شد شناسنامه ها را به جای خودنویس با مداد می نوشتند که هر وقت دلمان خواست تاریخش را پاک کنیم و هر تاریخی که خواستیم را جایش بنویسم ...

اگر بخواهم متولد شوم سیاره کوچکم توی بی نهایت سرگردان می شود ... آخر من امپراطور یک اخترک 4*3 هستم ... سیاره بدون امپراطور به چه درد می خورد ؟ من هر وقت بخواهم متولد می شوم ،تعیین روز و تاریخ و ساعتش هم با من است . نمی گذارم کسی به کار تولدم دخالت کند . یکی روز بالاخره من متولد می شوم ... شاید دیروز ، فردا ، همیشه !

پس زنده باد همه روزهای غیر تولد !

محمد - 25 شهریور 1384

بیست و یک ...

شنبه ۱۰ سپتامبر ۲۰۰۵

به لهجه سکوت ...

شعري از سکوت
از ثانيه هايي که
هيچ - هيچ را
بر صفحه‌ي سفيد
تکرار مي کنند
و انتظاري بيهوده ؟
تا آفتاب بتابد
لباس‌ها خشک شوند
و به خيابان برويم
و غروب
دسته - دسته کلاغ‌ها را ببينيم
که از کاج‌هاي بلند
بر مي‌گردند .
و دوباره
همان هيچ - هيچ
بر جدار پوسيده‌ي صفحه‌ي سفيد
...
گرهي در من است
گرهي در ثانيه ها
گرهي در آسمانها
...
شعري به لهجه سکوت
ثانيه‌هاي سمج
هميشه بر مدار پوسيده‌ي
صفحه هاي سفيدند .
هيچ - هيچ
هيچ - هيچ

----

بی ربط : به دنيا خواهم آمد ... به همين زودي ها ، به همين نزديکيها ...