چهارشنبه ۳۱ اوت ۲۰۰۵

مثل یه کوه بلند ، مثل يك خواب كوتاه




5 سال از آن روز نهم شهریور گذشت که ستاره "مرد تنها "ی ترانه خاموش شد و روی خاک افتاد بی هیچ سایه ای ما را تنها گذاشت ... یادش گرامی .

ترانه مرد تنها را از اینجا بشنوید

دوشنبه ۲۲ اوت ۲۰۰۵

زندگي جاريست ...

خورشيد نورش را دزدانه و يواشکي از لاي پرده کرکره اتاقم به صورتم مي اندازد و نويد صبح مي دهد . زياد خوابيده ام انگار ، اما نمي دانم چقدر ... کابوس هاي پريشب و روياهاي چند وقت پيشم خواب از سرم ربوده بودند ...
حالا تمام آن روياها و کابوس ها را به ابد سپرده ام ، ديشب آنقدر خوب و آرام خوابيدم که مادرم گفت : " محمد ؛ ديشب سرد بود ، در اتاقت را باز کردم که نکند پتو را از رويت کنار زده باشي ... آرام خوابيده بودي ، مثل کودکي هايت ، آنقدر معصوم و راحت بودي که بر آستانه در ايستاده ساعتي نگاهت مي کردم ... "‌
پنجره اتاقم را باز مي کنم ، خنکي مرطوبي به صورتم مي خورد... حياط را سر صبح آب و جارو کرده است مادر ... بوي نان تازه مي آيد ، همسايه نان پخته است باز ، چقدر اين بو را دوست دارم ، بوي سادگي مي دهد ... گنجشک هاي روي درخت آلو عروسي گرفته اند ... ريه هايم را پر از اکسيژن خالص مي کنم که طعم گل ياس مي دهد ... دست و رويم را مي شويم و توي ايوان حياط با موسيقي قل قل سماور با عطر نان تازه و عسل کوههاي طارم مست مي شوم ...
زندگي جاريست ، " به آفتاب سلامي دوباره " داده ام و سبک بال و رها به سوي فردا مي روم ...

شنبه ۲۰ اوت ۲۰۰۵

تو هم با من نبودی ...

تو هم با من نبودی،
مثل من با من
و حتا مثل تن با من!

تو هم با من نبودی،
آن که می‌پنداشتم باید هوا باشد،
و یا حتا، گمان می‌کردم این تو
باید از خیل خبرچینان جدا باشد.

تو هم با من نبودی،
تو هم با من نبودی!

تو هم از ما نبودی،
آن که ذات درد را باید صدا باشد
و یا با من، چنان هم‌سفره‌ی شب،
باید از جنس من و عشق و خدا باشد.

تو هم از ما نبودی!

تو هم مؤمن نبودی
بر گلیم ما و حتا در حریم ما،
ساده‌دل بودم که می‌پنداشتم
دستان نااهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد.

تو هم از ما نبودی!

تو هم مؤمن نبودی
بر گلیم ما و حتا در حریم ما،
ساده‌دل بودم که می‌پنداشتم
دستان نااهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد.

تو هم از ما نبودی!

تو هم با من نبودی یار!
ای آوار!
ای سیل مصیبت‌بار!

* ترانه " آوار " از آلبوم جمعه - فرهاد

پنجشنبه ۱۸ اوت ۲۰۰۵

مجازات عاشقي

* بيژن صف سري

اي بيت گريه از فصل پائيز
اي چشم تو باراني
به گمانم چيني قلب تو از عشق ترک برداشته !
من به هنگامي که حسرت عاشق شدنم بود
من هم نه چندان دير سالي
مثل تو بودم
اما ...
يک شب به دلم آواز سروش را شنيدم،
که مي خواند
دل به طوفان بلا نسپارم
من ندانستم در آن لحظه خوش
آن که بود و از سرا پرده چه گفت
حال امروز
که در دام بلا افتادم
نيک ميدانم
در وادي لم يزرع عشق
عاشقي دل به سراب دادن است
چشم بي خواب و،
اشک خون ريختن است
.......
به من بي باور عشق، خرده مگير
که مجازات من از عشق
همين بي باور شدن است .

پي نوشت : شعري که در بالا آمد ، محبت استاد و دوست بزرگوارم جناب " بيژن صف سري " بود . با اجازه ايشان اين شعر را در متن وبلاگ قرار مي دهم .

چهارشنبه ۱۷ اوت ۲۰۰۵

اعتراض

توضيح : اين يک بيانيه اعتراضي است و مخاطب خاص دارد .

1- من اعتراض دارم ... به اين قانون نانوشته و معيار بي‌معيار " شما " که همگان را از پشت يک عينک تيره ، سياه مطلق مي‌نگرد و هيچ نقطه سفيدي در هيچ کس نمي‌يابد .
2- من اعتراض دارم ... به استدلال غلط و ناقص و خطايتان که همه را با يک چوب مي‌راند و در آتش غضبتان خشک‌و‌تر و غيره را با هم مي‌سوزاند ، بي هيچ گزينشي و هيچ مرور دوباره‌اي .
3-من اعتراض دارم ... به مواضع ديکتاتورمابانه شما و اينکه حرف خود را هميشه حق دانسته و به روال آن پيش مي‌رويد و معتقديد که هيچ وقت اشتباه نمي کنيد .
4- من اعتراض دارم .... به اينکه چون شما نمي‌خواهيد پس ديگران هم حق خواستن ندارند .
5- من اعتراض دارم .... به قوانين مصوبتان ، قواعد تعريف شده‌تان و چارچوب‌هاي ترسيم شده‌تان که کسي را که از حدود تعريف شده و خط قرمز ترسيم شده‌تان عبور مي کند ، به فاصله‌ي کمي دادگاهي مي کند و بدون توجه به نظر هيئت منصفه و با شهادت دروغ شاهدان ؛ به او رأي عدم اعتماد مي‌دهد و او را محکوم به شکستن غرور و بريدن پا مي کند که مبادا بار دگر از خطوط قرمز شما عبور کند .
6- من اعتراض دارم ... به جنگ‌هاي دروني و داخلي‌تان که البته هميشه ظاهرتان به درون سرکش و عصيانگرتان غلبه و آن را سرکوب مي کند .
7- من اعتراض دارم ... به ترحم به جنازه محکوم و روح ويران و سرگشته‌اي که دادگاه بي عدلتان کارش را به جوانب جنون رسانده است .
8- من اعتراض دارم ... به اينکه چرا نمي‌شود "دوستتان" داشت و چرا نمي‌توانيد "دوست" بداريد .
9- من اعتراض دارم ... من به خودم اعتراض دارم که چرا نمي‌توانم يک " مرد ساده‌ي کامل " باشم .
اما ...
به خودم اعتراضي ندارم به خاطر دوست داشتن تو .
اعتراضي ندارم که به جاي تو دلواپس شوم و حتي به جاي تو بترسم .
اعتراضي ندارم که اين بغض هاي پياپي با من اند .
اعتراضي ندارم به ...
...
اين روزها مي گذرد و بالاخره يک روز آسمان آرزوهاي من هم آبي مي‌شود ، روزي که خورشيد پائين بيايد و گونه زمين را ببوسد ... باور نمي کني ؟ .... اين خط ! اين نشان !
من آرزو می‌کنم ، پس هستم ...

شنبه ۱۳ اوت ۲۰۰۵




دست خطي از صادق هدايت

یکشنبه ۷ اوت ۲۰۰۵

ببخشیدم امروز ...

ببخشيد ،
خسته ام
نمي توانم سر بلند کرده نگاهت کنم .
امروز نمي توانم
سياه و سپيدت را سلام بگويم .
امروز درون من
آکنده است از سکوت .
در آغوش سکوتي
کور
کر
و افليج
افتاده ام !
نه در آسمانم ،
نه در زمين
جايي غير از اين دو هستم
امروز .
من کجايم ؟!

سه‌شنبه ۲ اوت ۲۰۰۵

ديوانه وار

بي تاب ، سر گردان به دنبال درختي ام تا بر سايه اش تكيه كنم ، اما نگاهم جز سرابي بي منتهي نمي بیند ، مي دودم ،سرگرداني ام گردن مي كشد و من هيچ چیز نمی فهمم .نمي دانم چه می شود ، دنيا ديگر هيچ لبخندي بر لب ندارد . به زمين گرم خورده ام انگار... نمي دانم چرا نا اميد نمي شوم و بر گوشه اي آرام نمي گیرم ؟ يك ميل ،يك التهاب ! حالا می فهمم چه چيز از آن سوي جانم هی سرك مي كشد ،گويا "عشق" است ؛ نامفهوم موجودي كه هست . اما نیست ، بيگانه ي حسرت آور . سرمايه ايي که بايد خرجش شود ، چگونه ؟