دوشنبه ۱۱ آوریل ۲۰۰۵

دلهره

باران تندي مي باريد ، شب از نيمه گذشته بود ، مردي پشت ديوار ايستاده بود و مي خواست "او" را با چاقو بكشد . تمام بدنم گرم شده بود و دانه ي عرقي روي پيشاني ام داشت سرسره بازي مي كرد . دلم مي خواست فرياد بزنم و خبرش كنم .
داشتم بي اختيار زير لب دعا مي خواندم چيزيش نشود كه چاقو خورد به شكمش و پليس ضارب را گرفت . برق هاي سالن روشن شد ...

سه‌شنبه ۵ آوریل ۲۰۰۵

از اول اش همين طور آغاز شده بود ...

رشته هاي بور افكارش را در آغوش او ريخته بود و مي گريست .
و يا شايد دلش مي خواست تا بگريد ، تا بگويد ، كه ؛
خواست كه بگويد اما اجازه اش نداد .
انگشت سبابه اش را روي بيني اش گرفت و بدون آن كه كلامش طنين سكوت را محو كند ، چيزي گفت .
سفيدي دندان هاي اش و منقلب شدن گاه به گاه زن گواه اين قضيه بود ، با اين كه در ظاهر هيچ حرفي نمي زد . حرف نمي زدند .
بدون اين كه حرفي بزند پا شده بود . با حالت يك آهوي كوهي ، وقتي كه عضله هاي پاهاي اش را منقلب كرده كه هر آن بجهد و ناپديد شود .
و ناپديد شد . مثل صحنه اي كه از فيلمي سانسور مي شود يكهو محو شد .
بعد ، ناگهان مردي به ميان پريد و درست جاي زن نشست .
- جاي زن ؟ !
با خودش كمي فكر كرد . فكر مي كنم فكر مي كرد . قاعدتاً فكر كرده بود ، كه حتي بعد از رفتنش خطاب به جاي او به آن مرد به جاي اين كه به زن ، و يا حتي به جاي زن ، به آن مرد گفت : « جاي زن ؟ »
او هم گوش مي كرد ، اما حرفي نمي زد . ولي قطعا به چيزي گوش مي كرد . چيز هايي شنيده بود ، كه يك آن از خودش پايين پريد و گفت :
« صداي جيغ ! جدي مي گم . صداي جيغ بود ! »
گفت : « توهم زدي . . . جيغ بنفش ؟ »
ديگري حرفي نزد . اما اصلا معلوم نبود كه عصباني است يا نه ! ترسيده ، و يا اين كه بايد بترسد ، و يا احياناً نگران باشد ، يا حرف بزند و بالعكس ، سكوت . . .
هيچ فعلي در معناي حقيقي اش نبود ، و يا اين كه هيچ معنايي در حقيقت افعال وجود نداشت . قيافه اش هم چيزي را نمي نمود .
زل زده بوده اند هر دو به نرده هاي پشت پنجره .
گفت : « نشمر ! . . . بيست و دوتا است . . . »
اين بار او حرفي نزد و ساكت شد . بعد ، سيگاري درآورد و روشن كرد . اول سيگار او ، و بعد مال خودش . يا مال خودش را روشن كرد و به او داد و سيگار ديگري براي خودش از نو روشن كرد .
چه فرقي مي كرد ؟
در لحظه اي كه اهميت ، تنها در كشيدن يك سيگار خلاصه مي شد در دود ، چه چيز مي توانست مهم باشد ؟
چشم هايش را بسته بود .
با چشم هاي بسته سيگار مي كشيد .

با چشم هاي بسته فكر مي كرد . به او . به حرف هايي كه زده بود . درونش لرزيد . همه چيز به تاخير مي افتاد . حتي چشم هاي اش را وقتي گشود ، كه همه چيز مهم شده بود بي خود و مهم ها دود شده و به هوا رفته بود .
و زن داشت مي گريست تا هنوز اما مثل روزهاي اول و ...
با رشته هاي بور افكارش در آغوش سكوت كه در پي سكوت ، بدون اين كه حرفي بزند فكر مي كنم بود كه به مرد گفت : ( يادم نيست ! )
اما حرفي نمي زد كه يك آن پايين بپرد و داد بزند : « صداي جيغ ! »
صداي جيغ ؟
و جدي گفته بود و اصلا هم معلوم نبود .
قيافه اش هم چيزي را نمي نمود .
زل زده بودند باز به نرده هاي پشت پنجره كه سيگاري درآورد و روشن كرد .
اول سيگار او ، و بعد مال خودش .
چيزي كه مهم نبود . و يا اين كه اصلا نبود .
دود ... دود ... دود ...

یکشنبه ۳ آوریل ۲۰۰۵

در دامان طبيعت ...

هرگاه كه از شلوغي ها و استرس ها و خستگي هاي زندگي شهري دلزده مي شوم ، به دامان طبيعتي پناه مي برم كه در آن بزرگ شده ام . به جاي صداي دوبس دوبس و تيس تيس ؛ آواي گوشنواز جويبار را مي شنوم و دل مي دهم به آواز كبكاني كه براي نوشيدن آب به كنار رود آمده اند . به جاي هواي دودزده و كثيف ، ريه هايم را پر مي كنم از اكسيژن خالص و به جاي انواع و اقسام نوشيدنيهاي رنگ و وارنگ ، از زلالي آب چشمه سارهاي دامنه كوه سيراب مي شوم .
سيزده به در بهانه اي بود براي بدست آوردن آرامشي كه توي حجم كار و شلوغي هاي اطراف از دستش داده بودم .
دامنه هاي رشته كوه البرز شمالي ، يكي از دو رشته كوهي است كه استان زنجان در بين آنها قرار دارد . طبيعت بكر و بسيار زيباي اين دامنه ها محلي است كه مي توان ساعت ها آنجا بود و دور از هر گونه هياهويي ؛ نشست و فكر كرد و نوشت ...
چند عكس زير ، گوشه اي از زيباييهاي بي شمار اين منطقه است .

پي نوشت : غيرحرفه اي بودن عكس ها را به عكاس نبودن من و كيفيت پائين آنها را به دوربين گوشي تلفن همراه من ببخشائيد ... " چه كند بينوا همين دارد !"

جمعه ۱ آوریل ۲۰۰۵

باران که نمي آيد ...

باران که نمي آيد ، دعا مي کنيم ،
باران که مي آيد ، يادمان مي رود که دعا کرده ايم ...
چقدر خوب است که چتر داریم و چقدر بد است که سيل مي آيد و ...
يک توده هواي کم فشار يا پرفشار از مديترانه دارد می خواست بیاید ، همه چيز تقصير گرم شدن کره زمين ، سوراخ شدن لايه ي اوزون ، مصرف بی رویه آب ... است !
...
يک ماه است باران نباريده ، عجب هواي مزخرفي !
بغض يک بچه در سيستان و بلوچستان جوري مي شکند که دل خدا هم ، و ...
باران مي آيد ...