دوشنبه ۲۸ مارس ۲۰۰۵

تأملي بر رسانه جديد وبلاگشهر ، راديوبلاگ


وبلاگشهر فارسي كم كمك دارد همانند يك شهر واقعي رشد مي كند و شهروندان آن هر روز شاهد ظهور يكي از مظاهر زندگي شهري هستند . وبلاگ خود يك رسانه اطلاع رساني است ولي امروز وبلاگشهر فارسي خود داراي رسانه اي شده است كه در مورد شهر مجازي فارسي اطلاع رساني مي كند .
" اين راديو بلاگ است ، صداي ما را از وبلاگشهر مي شنويد " ، نوايي است كه ابتدا شنونده را در بهت و ناباوري فرو مي برد ولي در واقع ظهور پديده اي را نويد مي دهد كه " راديو بلاگ " مي خوانندش .
"عبدالقادر بلوچ" ، وبلاگ نويس قديمي و باتجربه ايراني در ابتكاري جالب ، به گشت و گذار در كوچه پس كوچه هاي وبلاگشهر مي پردازد ، مطلب دستچين مي كند ، آن را با موسيقي همگام مي سازد و با صداي گرم خود آنها را براي شنوندگان راديوبلاگ مي خواند . اين حركت اگر روند فعلي اش را طي كند و ديگر وبلاگ نويسان نيز با آن همگام شوند ، فضاي وبلاگستان فارسي را دوست داشتني تر و جذاب تر خواهد كرد .
در چند برنامه اي كه از راديو بلاگ شنيدم ، چند نكته به ذهنم آمد كه گمان مي برم اگر به آن ها كمي بيشتر توجه شود ، در رشد و پايداري راديوي ‍‍‌‌‌وبلاگستان فارسي موثر خواهد بود .
به نظر مي رسد موسيقي انتخابي براي متن برنامه و ميان برنامه ها ، همخواني چنداني با فضاي پرشور و جوان وبلاگستان ندارد و بيشتر شنونده را به ياد اولين اجراهاي راديو در زمان تاسيس آن در ايران مي اندازد و اگر زمان برنامه ها در آينده طولاني تر شود ، حتي تا حدودي كسل كننده نيز مي شود . منظور من از اين نكته انتخاب موسيقي شاد و ريتميك در برنامه ها نيست ، آنچه مد نظر من است استفاده از نواهايي است كه اگر در شنونده براي شنيدن برنامه ايجاد رغبت نمي كند ، لااقل او را از شنيدن ادامه برنامه منصرف نسازد . بخش اعظمي از زمان برنامه هم با موسيقي مي گذرد ،با توجه به زمان محدود هر برنامه (30 دقيقه ) گذاشتن بخشي از يك موسيقي هم مي تواند حق مطلب را ادا كند و زمان بالاي 2 دقيقه براي هر موسيقي برنامه را از روال مي اندازد .
نكته بعدي و در واقع مهم ترين موضوع ، چگونگي شنيدن راديو بلاگ است كه متأسفانه به سختي صورت مي پذيرد . حجم بالاي فايلها و نداشتن لينك مستقيم براي دانلود و سرعت پائين خطوط اينترنتي ايران ، عملاً شنيدن اين رسانه را براي شنوندگان داخل ايران ، غيرممكن ساخته است . پيشنهاد مي شود همچون بسياري از راديو هايي كه بر روي اينترنت پخش مي شود ، از RealPlayer استفاده شود تا دسترسي همگان به اين راديو سهل تر باشد .
مطلب ديگر چگونگي انتقال مطالب به شنونده است كه به نظر من به درستي صورت نمي گيرد ، شنونده با يك "راوي" مواجه است و نه "گوينده" . چگونگي خوانده شدن مطالب ، داستان هاي شب راديو را براي ما تداعي مي كند و فاقد آن انرژي و شوري است كه فضاي شلوغ و پرسر و صداي وبلاگشهر فارسي مي طلبد . اندكي هيجان در گفتار مي تواند خواننده را نسبت به شنيده برنامه ها راغب تر كند .
راديو بلاگ مي تواند هر هفته بخشي از وبلاگستان فارسي را زير ذره بين ببرد و با رده بندي موضوعي برنامه ها در جذب مخاطب موفق تر عمل كند. براي وبلاگهاي سياسي هم كه ممكن است اخبار يا موضوعات آنها در گذر زمان كهنه شود ، مي توان علاوه بر آن برنامه مخصوص در هر برنامه گزيده اي كوتاه و تيتروار از مطالب آنها ارائه كرد .
اخبار وبلاگشهر هم بخشي است كه مي توان به راديو بلاگ اضافه كرد ، بخش كوتاهي كه مي تواند در برگيرنده خبرها و اتفاقات ريز و درشتي باشد كه در وبلاگشهر فارسي اتفاق مي افتد .
چند نكته اي را كه در بالا آوردم صرفاً پيشنهاداتي به جهت ارتقاي كيفي برنامه هاي اين رسانه جديد وبلاگشهر است كه اميدوارم جناب بلوچ نگاهي به آنها بيندازند و به صلاحديد خودشان آنها را در برنامه هاي آينده لحاظ بفرمايند .
پايداري و پيشرفت راديو بلاگ مي تواند گام بلندي هم در جهت پايداري وبلاگشهر باشد .

پنجشنبه ۲۴ مارس ۲۰۰۵

ما از پيش برنده ايم ... شك نكن !

هي با توام ... اي دنياي بدبخت بيچاره !
هي بچرخ ، هر روز بچرخ ، بگذار يك عده هم با تو بچرخند ، آنقدر بچرخيد تا سرتان گيج برود و تمام روزمرگي ها و تكرارهايتان را بالا بياوريد .
من (ما!) دارم(داريم) از آسمان ستاره مي چينم(مي چينيم) و از آن بالا به سرگيجه تو نگاه مي كنم(مي كنيم) و مي خندم (مي خنديم) ...
ديگر براي تو بازي نمي كنم ، ديگر به ميل تو نيستم ...از آن روزي كه "چهره سرخ عشق" و " رنگ آشنايش " پيدا شد ، از آن روزي كه صدايت كردم و توي جيب كتت را پر كردم از خروس قندي و فرستادمت دنبال بازيگوشي ات ... !
ديگر به تو نمي بازم ، حتي اگر همه برگ هاي برنده پيش تو باشد ، ديگر به تو( نمي بازيم) !
همه برگ هاي برنده دست (ما) ست ؛ هيچ مايي تن به باخت نمي دهد ، آن هم به تو !
فردا نه ... همين حالا ، اين ميز قمار را بگذار و برو ... (ما) از پيش برنده ايم ، شك نكن !


پی نوشت : اين يادداشت براي توست ، فرشته كوچولو !

جمعه ۱۸ مارس ۲۰۰۵

صفحه اول تقویم ...

صفحه اول تقویم / روز آغاز سال نو
عطر امید در هوا جاری / پیک خورشید می کشد پرتو
صد هزاران قناری خوشخوان / در هوای تو می گشایند بال
سبز و خرم شود دلت چو بهار / در سحرگاه روز اول سال
بی کرانه های فضای دیدارم / رنگ وارنگ
رقص پروانه غم غربت فسانه می گردد
عشق در سینه / می کند خانه
دلک تلخ من به گاه بهار همه گردد از انگبین و عسل سبز و سرخوش
ترانه اش بر لب پر ز گلبرگ دلفریب غزل
صفحه اول تقویم / روز آغاز سال نو
عطر امید در هوا جاری / پیک خورشید می کشد پرتو

پي نوشت 1 : اين شعر را مهرباني با يك كارت تبريك نوروزي زيبا چند روز پيش برايم فرستاد ، نام شاعرش را نه او ياد دارد نه من .ابتدا مي خواستم با مطلبي مفصل امسال را بررسي كنم و به كارنامه يكساله ام نگاهي بيندازم و شرح دهمش ، اما حيفم آمد مطلبي طولاني و خسته كننده را جايگزين اين قطعه زيبا كنم .

پي نوشت 2 : بعد از حدود 17 ماه ، در آستانه سال نو ، دست به يك خانه تكاني اساسي زدم و رنگي غير از سياه را بر ديوارهاي اين خانه زدم ... احساس خوبي دارم . حالا مي فهمم دليل اين همه انتقاد به تاريكي اين خانه چه بوده است . اميدوارم قالب جديد براي شما نيز دلپذير و خوشايند باشد .

پي نوشت 3 : حرفي نمي ماند جز تبريك سال نو و آرزوي شادي و بهروزي و موفقيت براي شما .

پنجشنبه ۱۷ مارس ۲۰۰۵

در باغ مه آلود شبانه

نادر پناه زاده از امشب رفيق پرسه هاي تنهايي شبانه ام خواهد شد ، مي خواهيم به " باغ مه آلود شبانه " اش برويم ، سر به شانه هاي هم بگذاريم و قدم بزنيم ... شعر بخوانيم ، هي شعر بخوانيم ... بنشينيم گوشه باغ و در به در دنبال يك تكه كاغذ بگرديم ، يك مقوا پيدا كنيم آخر ، بنشينيم و روي آن تكه مقوا ، بنويسيم ... داستان ، شعر ، هذيان ... نمي دانم ، از هرچه دل تنگمان بخواهد ... خسته كه شديم ، روي تكه سنگي بنشينيم و باز بنويسيم . من و نادر همديگر را پيدا كرده ايم ،خيلي اتفاقي ، او 6 سال در اين شهر غريب و تنها بوده و من 21 سال ... حالا نادر همسايه من است ، همين بغل به فاصله يك اسلش ناقابل ... همين يك مميز كوچك حياط خانه من و باغ مه آلود نادر را از هم جدا مي كند ... بعضي وقت ها شايد هوس كنم از بالاي ديوار به باغ سرك بكشم ، شايد از بالاي ديوار به داخل بپرم و به شعرها و قطعه هاي ادبي و نقدهايش ناخنك بزنم .
با ما همراه شويد ...

در باغ مه آلود شبانه - گاه نوشت های نادر پناه زاده

جمعه ۱۱ مارس ۲۰۰۵

يک دنيا خاطره قشنگ و یک عالمه حس خوب ...

اين يادداشت را بعد از چيزي حدود 85 ساعت بي خوابي مي نويسم . خسته نيستم ، شايد جسمم خسته باشد اما روحم نه ...
چهارمين همايش تشكل هاي غيردولتي زيست محيطي شمال غرب كشور را در روزهاي 19 و 20 اسفندماه در زنجان برگزار كرديم و حاصل تلاشمان لبخند رضايتي بود كه بر چهره ميهمانانمان نقش بسته بود . همايش به قدري خوب برگزار شد كه بر تن هيچ كداممان اثري از خستگي باقي نماند ؛ مزد زحماتمان را گرفتيم ، همان لبخند را مي گويم . در طول زماني كه مشغول برگزاري اين همايش بوديم ، خيلي چيزها ياد گرفتم از خيلي ها ... از دوستاني كه با من همراه بودند ، چيزهايی که براي هميشه در ياد نگاه مي دارم :
از نادر پناه زاده ؛ آرامش و مهرباني و صفا ، از كوروش پورزند ؛ صبر ، از آزيتا اسكندريون ؛ خوبي و متانت و تعهد ، از اعظم ولي قيداري ؛ انرژي و حس مهرباني خواهرانه اش ، از احمد محبي ؛ تلاش و كوشش و علاقه ، از دوستان اجرايي كه همگي از دانشجويان رشته جغرافي دانشگاه زنجان بودند ؛ كوشش و خدمت صادقانه ...
از ديگر همراهاني كه از هر كدامشان يك خاطره خوب در ذهن دارم هم مي توانم از سحر حديديان ، ليلا قرباني ، مينا قره باغي ، امير نبئي ، عليرضا آزاد لاله ، فاطمه شعباني ، سهيلا وزيري و مهندس توسليان ؛ نام ببرم .
ميهانان عزيزي هم داشتم كه اميدوارم آنچه از زنجان با خود مي برند ، فقط خاطره خوب باشد و بس :
جلال افشار عزيز ، كه مهربانانه در طول همايش با من بود ؛
حسين منصور عزيز ، كه با وجود بيماري شديدش ، در زنجان حاضر شد و با يك حال خوب به تهران بازگشت .
مريم حسين خواه ، كه گرچه انرژي هميشگي اش را در او نمي ديدم ، اما با اين وجود كلي خبر و اطلاعات از اين همايش با خود برد و نوستالژي هايش را هم در زنجان زنده كرد .
پيام جاهد عزيز ، كه از اردبيل با كلي خوبي و صفا آمده بود و دعوتش براي صعود به سبلان در مرداد 84 ، مرا از همين حالا بي تاب كرده است ،
خانم ها فرشته و سميه عبدالله زاده كه همراه با پيام ، از اردبيل با خود مهر سوغات آورده بودند ؛
كيوان نظري كه با همه ميهمانان همايش ، گرم گرفت و كلي رابطه خوب ايجاد كرد ؛
و سعيد قاسمی ، جاوید مومنی ، مهران امير سام ، نیلوفر شهامتیان ، عبدالکريم وند و ...
سخت ترين لحظه چنين همايش هايي كه حس دوستي و رفاقت بين بچه ها بر جو خشك و رسمي همايش غالب مي شود ، لحظه اي است كه بايد ميهمانان را بدرقه كرد ، همه مشغول رد و بدل كردن شماره و اي ميل و آدرس مي شوند و اگر خوب نگاه كني گوشه چشم بعضي ها هم تر شده است .
نمي دانم اين دوستان را دوباره كي مي بينم ولي عكس ها را كه نگاه مي كنم ، همه لحظات با هم بودنمان برايم زنده مي شود و همه آنها را در كنار خود حس مي كنم .
خاطره قشنگ اين چند روز را براي هميشه در ذهن خواهم داشت .

جمعه ۴ مارس ۲۰۰۵

آن خط سوم ...

گفت : از بي خوابي دارم هلاك مي شم ، نمي دونم چرا خواب ندارم .
گفتم : خوراك چي ؟
گفت : اين قدر مي خورم كه نميرم !
گفتم : از پرخوري ؟!
گفت : نه ، از گشنگي !
گفتم : دلهره داري ؟
گفت : حسابي !
گفتم : يأس ، دلتنگي ؟
گفت : تا دلت بخواد !
گفتم : ميونه ت با غم و غصه چطوره ؟
گفت : عاليه !
گفتم : زياد گريه مي كني ؟
گفت : اگه جاي خلوتي گير بيارم و كسي زاغم رو چوب نزنه ، آره !
گفتم : خب ، الحمدالله چيز مهمي نيست ! داري كم كم خل مي شي !
گفت : خيلي وقته شدم !
گفتم : اگه بخواي اينطور پيش بري كارت تمومه ها !
گفت : من هيچ گاه پيش نرفتم / من فرو رفتم !
گفتم : كاش فرو رفته بودي ! اگه فرو مي رفتي كه الان ، حسابي فروتن شده بودي و اين همه نق نمي زدي !
گفت : آخه ، ذره چيه كه آدم بخواد توش فرو بره ؟!!
گفتم : « آفتابي در يكي ذره نهان / ناگهان آن ذره بگشايد دهان ! »
گفت : اگر منظور از آ‌فتاب ، خورشيده كه خورشيدم از يه ذره بيشتر نيست ، يه جرمه !
گفتم : خورشيد ، چشم ظلمته ! تو نمي توني مستقيم تو چشم خورشيد نگاه كني ! مي توني ؟
گفت : نه !
گفتم : پس هيچ چيز رو دست كم نگير .
گفت : اصلاً آدم واسه چي بايد تو خودش فرو بره ؟ كه بپوسه و تو تنهايي و غربت بميره ؟ مثلاً همين خودِ تو ؛ واسه چي تو خودت فرو رفتي ؟
گفتم : كه بيام بيرون !
گفت : كه چي بشه ؟
گفتم : وقتي تو خودت فرو مي ري ، دنيات عوض مي شه ! وقتي مي ياي بيرون آدم ديگه اي مي شي ! بايد اونقدر فرو بري ، كه وقتي رها شدي ، مثل تيري كه از چله رها مي شه ، بري تا اونور جاذبه زمين !
گفت : اين كه خيلي سخته ؟
گفتم : هيچ چيزي راحت نيست ، حتي آب خوردن ! تا حالا آب تو گلوت نپريده ؟
گفت : حالا چي كار كنم ؟
گفتم : نسخه بنويسم ؟
گفت : بنويس !
گفتم : نمي توني بخوني ، « آن خط سوم ، منم! »
گفت : پس چي كار كنم ؟
گفتم : برو بخواب كه فردا هشت صبح بايد ...
گفت : مي دونم ! ولي خوابم نمي ياد ، يك كلمه بگو چي كار كنم و خلاصم كن !
گفتم : بمير !
گفت : خودكشي ؟!
گفتم : نه احمق ! يه چيزي شبيه خودكشي !
گفت : همون بهتر كه برم بخوابم !
گفتم : شب خوش ...