یکشنبه ۲۷ فوریهٔ ۲۰۰۵

از من دور شويد ، من جذام فكري دارم

● نادر پناه زاده

سلام آقاي ماه
تنهايم
و حالم خوب نيست
يك تكه ابر مي خواهم
تا بخورم
شايد سردم شود

مي خواهم
از پشت سرت رد شوم
به كسي نگو
مرا ديده اي
مي خواهم گم شوم

دستهايم را بگير
و به آن سوي آسمان
پرتابم كن
امشب زنجيرم را جويده ام

من
به خاطر كس ديگري زنده ام
صبر كن ، مثل اينكه
جا مانده ام
بگذار بروم
خودم را بياورم

رويت را برگردان
تا شب سياهتر شود
و من تاريكتر .
رويت را برگردان
الان
برمي گردم

فرار كنيد
دستهايم مسري هستند
و
تنهايي كبودم
شما را خفه مي كند

از من دور شويد
من جذام فكري دارم
براي همين است
كه ديگر
ماه روشن نيست
و شب
در روز
چكه كرده است
براي همين است كه
هميشه ، خاكستري است

آهاي : آقاي ماه
آسمان
جاي تو نيست
چون ديگر شبي وجود ندارد
و روزي

دو خورشيد يخ كرده
بدون ماهي در آسمان
سرگردان هستند

پاهايم ،
پاهايم
كجا هستند ؟
من آنها را
هميشه كنار رختخواب
گذاشته بودم

چگونه مي توانم بروم
دو تا دست كوچك
يك تنهايي بزرگ
با تكه اي
حلبي بيضي
كه مشخصاتم
روي آن حك شده است

بيا پائين
بيا
مي خواهم
با تو خداحافظي كنم
مي خواهم
پلاكم را
بر گردنت بياويزم
تا تو هم
براي هميشه
فراموش شوي ...

1377


توضيح : شعري كه خوانديد اثري است قديمي از دوست عزيز و بزرگوارم ،«نادر پناه زاده» كه خيلي اتفاقي در جايي پيدايش كردم و بعد از گرفتن اجازه او در وبلاگ قرارش دادم . شايد براي بسياري نام نادر پناه زاده نا آشنا باشد ، اما بسياري هم او را مي شناسند ، برخي نامداران امروز وبلاگستان هم از اين عده اند . از نادر پناه زاده ، كارهايش ، شخصيت جالب و منحصر به فردش و رابطه مان برايتان بيشتر خواهم گفت و نوشت ...

شنبه ۱۹ فوریهٔ ۲۰۰۵

سخت گریستن چه ساده است ...

خواب می دیدم یا که بیدار بودم ؟ نمی دانم . دلم سخت گرفته بود ، از این شب های سخت . کوچه ها روی می گرداندند از پرسه پرسه زدن های آوارگی ام . پرچم های سیاه ، پارچه های سیاه آویخته از دیوارها ، ... جامه های سیاه با سیاهی شب های محرم آمیخته بود .
در خیابانها و کوچه های شهر ، دسته ها و گروه ها در حرکت بودند . صدای سنج ها هوا را می شکافت ، کوبش طبل ها فضا را می لرزاند ، زنجیر ها بر شانه ها فرود می آمد ، دست ها بر سینه ها بوسه می زد .
این دل سخت گرفته را به خیابان آورده بودم ، به کوچه های رویاهای غبار آلود ، به کوچه های روزگار از دست رفته ...
اما ، نه پای رفتن بود ، نه جای ماندن . چشم هایم لج کرده بودند و از چند قطره اشک هم دریغ می کردند . در پی پناهگاهی ، مأمنی ، چیزی یا کسی بودم ، چیزی که چشم هایم را با اشک آشتی دهد .
در گذر از کوچه ها ، گوشه دنجی ، چادر سیاهی خلوت گزیده بود . آوار شب بر چادر سنگینی می کرد . جلوتر رفتم . خواب می دیدم یا که بیدار بودم ؟ نمی دانم . دور و بر چادر آرام بود . بی رفت و آمد عابری . نه چراغی ، نه فریاد طبلی ، نه جیغ سنجی . تنها پرچم سیاهی در کنار چادر آویزان بود که گاه دستخوش تکانی از نسیمی گنگ می شد و بر آن نقش دستی بود که بر روی آن با نخ سبز نوشته بود : یا حسین (ع).
کنار در چادر رسیدم ، نور ضعیفی از درون به بیرون چادر ریخته بود . به درون چادر زل زدم . بیست جوانی می شدند که دورهم حلقه زده بودند ، هم سن من بودند همه شان . یکی در آن میانه سوگنامه ای می خواند با صدایی دردمند ، صدایی شکسته ، با صدایی رها از رنج بغض . سوگنامه ای می خواند که نشنیده بودم ، از تنهایی حسین (ع) می خواند . پیام دردآلود "یاری خواستن " می خواند . گویی آن پیام تنهایی ، پس از گذر تاریخ ، به آن چادر تسری یافته بود . تنهایی بی ياوری ، تنهایی بی فرزندی ، تنهایی بی برادری ...
جمع حلقه زده بودند ، لب فروبسته بودند . غلغل اشک هایشان بر بستر گونه هایشان جاری بود .
در آن شب بی پناهی ، در آن آوارگی بین خواب و بیداری ، در آن خلوت چادر گونه یا آن چادر خلوت گونه ، هیچ نبود ، جز تنهایی حسین ...
سایه ام موج وار روی زمین می لرزید ، سخت گریستن چه ساده بود ...

جمعه ۱۸ فوریهٔ ۲۰۰۵

یکی از این شب ها ...

باید شبی به شماره ی ستارگان ، شمع برافروزیم ،
عود بسوزیم
چنگ بر گیریم
گل برافشانیم
و سرود عشق بخوانیم ...
و اگر « غم لشگر انگیزد » ،
با نگاه تو در آویزیم و
« بنیادش را براندازیم » ...

شنبه ۱۲ فوریهٔ ۲۰۰۵

ولنتاین ، تهدیدی برای هویت ملی و فردی

چند سالی بیش نیست که روز ۱۴ فوریه در تقویم جوانان ایرانی ؛ روز ویژه ای شده است. خصوصیتی که روزهای ملی و سنتی ما در همان تقویم ها از آن بی بهره اند. سده ، مهرگان ، تیرگان و ... شاید برای خیلی ها نام های غریبه ای باشند ، اما وقتی به نام ولنتاین می رسیم همه داستان آن کشیش ایتالیایی را از بهرند که در زمان کلودیوس دوم ، امپراطور روم که هرگونه ازدواج و نامزدی ممنوع اعلام شده بود ؛ مخفیانه جوانان را به ازدواج هم درمی آورد و بالاخره در روز ۱۴ فوریه سال ۲۷۰ ميلادي به دستور کلودیوس اعدام شد. و از آن پس نام آن کشیش بر این روز مانده است.
وقتی این داستان کامل را می شنوی و آن را در برابر قیافه های بهت زده و گنگ کسانی می گذاری که از آنها پيرامون جشن سده پرسیده ای ، آنچه نصیب می شود ؛ فقط افسوس است و بس.

ولنتاین ؛ کم کم دارد به تهدیدی برای سنت های ملی ما تبدیل می شود و آنها را خدشه دار می سازد. در روز ولنتاین ما مقهور یک سنت جهانی ( یا به قولی ، غربی ) می شویم که هویت فردی مان را نیز تحت الشعاع قرار می دهد و ما را در خلسه و سرخوشی یک همدلی جمعی به توده هایی بی هویت و افسار گسیخته بدل می کند.

در چنین موقعیت هایی ما ناگهان هویت فردی مان را از دست می دهیم تا آن راه و رسم یکنواخت سرخوشی و همدلی همگانی را عرضه کنیم و نشان دهیم تا ما هم مثل بقیه راه را بلدیم.
هدیه دادن ؛ آن هم به کسی که دوستش داریم ، شخصی ترین عمل ممکن است. هدیه یعنی هجوم ناگهانی عواطف ؛ تقویم و تاریخ و روز و جشن را هم نمی شناسد.

چه فایده ای دارد در روزی که او می داند به فکرش هستی ؛ به فکرش باشی ؛ چه ارزشی دارد در روزی که او می داند هدیه خواهد گرفت ؛ به او هدیه بدهی ؛ دیگر نه رازی هست و نه رمزی ... هدیه باید غیرمنتظره باشد. اصلاً چه معنی دارد همه آدم های دنیا در یک روز مشخص LOVE بترکانند ؟ مگر بقیه روزهای خدا را از آن ها گرفته اند ؟

عشق اصلاً به رنگ این قلب های پلاستیکی توی ویترین ها نیست ، رنگ عشق خیلی ملایم تر و آرام تر و درونی تر از این حرف هاست. عشق اصلاً شکل این خرس های پشمالو و سگ های خندان و کلاغ های عجیب و غریب نیست ؛ عشق اصلا بوی تند این ادکلن هایی را نمی دهد که همه به ترفندی توی شیشه های رنگی جا شده اند .... عشق اصلا شبیه هیچ کدام این ها نیست !

بیایید به راه و رسم های اینگونه تن ندهیم ، لااقل وقتی پای احساسمان در میان است. در این جذبه همگانی فرو نرویم و نگذاریم در چرخ دنده های دهکده جهانی موعود خرد شویم. نکند روزی بیاید که همه یک جور لباس بپوشیم ، یک جور حرف بزنیم ، یک جور هدیه بدهیم ... نکند روزی بیاید که حرف مشترکمان از ایرانی گرفته ، تا کوبایی و مراکشی و تایلندی ؛ درباره امینم باشد و جنیفر لوپز و تام کروز ... !
...
یادمان باشد ؛ زیبایی ما در فردیت ماست.

-------

لینک یادداشت در شماره 13 نشریه الکترونیک شرقیان .

چهارشنبه ۹ فوریهٔ ۲۰۰۵

Fdisk

می نويسم : Delete
پاک می کنم ؛
می نويسم : Shift + Delete
باز هم پاک می کنم !
می نويسم : Format
نه ! اين هم نه ؛
اين بار می نويسم : Fdisk
حالا شد ... !

پنجشنبه ۳ فوریهٔ ۲۰۰۵

تو از باران مستقیم تری ...!

وقتی به نگاهی دوباره ام ،
باز می نوازی ،
خانه از عطر موسیقی غریبی
پُر می شود
و خورشید ؛ آرام
از پنجره به درون می خزد ،
با قُرصِ تمام .
لبخند که می زنی ،
صدای قهقهه ی هزار کودک
در گوشم می پیچد
و گلدان های خانه بارور می شوند ...

تو از باران مستقیم تری ...!
-------

بی ربط : تنهایی زیباترین هدیه ای است که کسی می تواند نثار ما کند .