شنبه ۲۲ ژانویهٔ ۲۰۰۵

از بهمن 57 تا بهمن 83 ... میلاد مسعود در دو اپیزرود

مکان : بیمارستان عیسی بن مریم اصفهان
زمان : 4 بهمن 1357

ساعتش را نگاه می کند ؛ شب از نیمه گذشته است ؛ تحمل راهروهای بیمارستان و بوی الکل و خون را ندارد , توی حیاط بیمارستان مضطرب قدم می زند ، سیگاری می گیراند و دودش را در هوا پخش می کند ، به چند ساعت قبل فکر می کند که با چه زحمتی خود را از سر کار به بیمارستان رسانده بود ، توی شهر حکومت نظامی است و این روزها نابسامانی اوضاع بیشتر شده است ؛ دایی می گفت: " نمی دانی با چه مصیبتی به بیمارستان رساندیمش ، از کوچه پس کوچه ها و دور از چشم پاسبان ها و بعد از چند بار توقف و سوال و جواب و متقاعد کردن نگهبانان و سربازان " ...
دل توی دلش نیست ، از یک طرف نگران است و از سوی دیگر خوشحال ، قرار است پدر شود ...
ساعتش را نگاه می کند ، عقربه های ساعت 1.30 بامداد را نشان می دهند ، سیگاری دیگر روشن می کند و سراسیمه به این سو و آن سو می رود ، یکی از دور با عجله به سمتش می آید و با شادی طلب مژدگانی می کند ... پدر شده است ...
" مسعود " به دنیا آمده است ... از شادی توی پوستش نمی گنجد ؛ می خواهد همه شهر را شیرینی بدهد ؛ برود کنار زاینده رود و پای بکوبد و شادی کند ... آخر " مسعود" به دنیا آمده است .


مکان : ...
زمان : بامداد 4 بهمن 1383

مسعود امروز27 ساله می شود ؛ این جمله برای آنهایی که مسعود را برای اولین بار از نزدیک می بینند بیشتر به یک شوخی شبیه است ؛ چون ظاهر جدی مسعود چیزی حدود 35 سال را نشان می دهد و اندیشه و تفکرش اصلا در دایره محدود اعداد و ارقام نمی گنجد . وقتی مسعود و دغدغه هایش را با جوانان هم نسلی اش مقایسه می کنم ، در بیشتر مواقع آنچه نصیبم می شود فقط افسوس است و بس ، افسوس از این جهت که اگر همه جوانان ما به اندازه مسعود رشد و تعالی فکری داشتند ، وضعیت کنونی ما مطمئناً بهتر از وضع فعلی بود .
از آن هنگام که مسعود را شناخته ام ، نوع نگاهم نسبت به مسائل اطرافم تغییر محسوسی کرده است و سعی می کنم همیشه منطق را در کارها و تصمیم گیری هایم دخالت دهم و احساس را پشتوانه قرار دهم ، رابطه من و مسعود بسیار فراتر از یک دوستی معمولی است ، بی اغراق و بدون تعارف بگویم : " مسعود از برادر هم به من نزدیکتر است " ، مسعود در همه حالات همراه و همپای من بوده است ، در گریه ها و خنده ها ... در خوشی ها و ناخوشی ها ...
آن وقت هایی که یک گوش شنوا می خواستم تا برایش درددل کنم و خودم را خالی کنم ، مسعود را همیشه در کنار خود دیده ام .
یک تله پاتی عجیب بین من و مسعود وجود دارد که ما را به هم بسیار نزدیک می کند ، بسیار اتفاق افتاده است که در مورد یک موضوع خاص یک نظر و عقیده مشترک داشته باشیم ، حرفی که می خواهیم بزنیم ؛ یکسان بوده باشد ، در یک زمان دلتنگ هم شویم و در یک زمان به غار تنهایی خودمان پناه ببریم .
مسعود بر خلاف ظاهر جدی اش ، شخصیتی بسیار شوخ و بذله گو دارد و در این جنبه اصالت اصفهانی اش را کاملا حفظ نموده است ، مسعود برای همه حرف های آدم یک تکه آماده دارد و از این روست که من با همه سوابق بی شمار شرارت هایم پیش مسعود و فقط مسعود دست هایم را به علامت تسلیم بالا می برم .
امروز روز میلاد مسعود است ،
مسعود عزیزم ، برادر خوب و مهربانم ؛ برای روز میلادت سبد سبد گل های مریم و یاس را پیشکش می کنم و ساده می گویم : " تولدت مبارک " ...

دوشنبه ۱۰ ژانویهٔ ۲۰۰۵

سیاه

آره که خیابونا و بارونا و میدونا و آسمونا ، ارث بابامه !
واسه همینه که از بوق سگ تا دین روز ،
این کله پوک رو می گیرم بالا ...
و از بی سیگاری می زنم زیر آواز ،
و اینقدر می خونم ، تا این گلوی وامونده ، وا بمونه ،
تا که شب بشه و بچپم تو یه چاردیواری حلبی ،
که عمو بارون رو طاقش ، عشق سیاه خیالی منو ، زرد گرفته .
شام که نیست ؛
خوب زحمت خوردنشم ندارم .
در عوض ،
چشم من و پوتینای مچاله و پیریه که ،رفیق پرسه های بابام بودن .
بعدشم واسه اینکه قلبم نترکه ،
چشما رو می بندم و کله رو ول می کنم رو بالشی که ،
پر از گریه های ننمه .
گریه که دیگه عار نیست ،
خواب که دیگه کار نیست ،
تا مجبور باشی از کله سحر ،یامفت بگی و یامفت بشنوی و آخر سر ،
اینقدر سر به سرت بذارن تا ،
سر بذاری به خیابونا .
هی ...
دل بده ، تا پته دلمو واست رو کنم ...
می دونی ؟!
همیشه این دلم به اون دلم می گه : " دِکی "
تو این دنیای هیچ کی به هیچ کی ،
این یکی دستت باید اون یکی دستتو بگیره ؛
ورنه خلاصی ... خلاص .
اگه این نبود ، حالیت می کردم ،
که کوهها رو چطوری جابجا می کنن؟
استکان ها رو چه جوری می سازن ؟
سرد و گرم و تلخ و شیرینش ... نوش جان !
من یاد گرفتم چه جوری ، شبا ، از رویاهام ،
یه خدا بسازم ...
امشبم گذشت و کسی ما رو نکُشت !
بعدشم چشمامو می بندم و دلمو می سپارم ،
به صدای فلوت " یَدی کوره " ،
که هفتاد سالِ تمومه ،
عاشق یه دختر چهارده ساله ی بوره .
منم عشق سیاهمو سوت می زنم ؛
تا خوابم ببره .
تو ته تهای خواب ؛
یه صدای آشنایی ، چه خوش می خوند ؛
بشنو :
" هی ... لیلی سیاه ، اینقدر برام عشوه نیا ،
تو کوچه ، تو گذر ، تو سرتاسر این شهر ؛
هر جا بری همراتم .
سرو و سوتک می دونه ،
کشته ی عشوه هاتم ... ! "

* حسین پناهی
از مجموعه " سلام ، خداخافظ "

پنجشنبه ۶ ژانویهٔ ۲۰۰۵

بدون شرح !


نیک آهنگ کوثر

چهارشنبه ۵ ژانویهٔ ۲۰۰۵

اگر خاطراتم را بگیری ...

صندلی خالی ،
کتاب ها ،
عکس ها ...
فرو رفته در دیوار !
اگر خاطراتم را بگیری ...
کودک دیروز می شوم ؛
همان که در حیاط خانه ،
هفت سنگ بازی می کرد ... !