یکشنبه ۲۸ نوامبر ۲۰۰۴

اصفهان از نگاهي ديگر ( بخش اول )

چندي پيش سفري به ديار سپاهان داشتم و ميهمان صفا و محبت مسعود بودم . قصد نوشتن سفرنامه ندارم ، تنها مي خواهم برخي ديده ها و تجربه هاي خود را از برخورد با مردم اصفهان و فرهنگ اين شهر شرح دهم .
براي كساني كه تاكنون به اصفهان سفر نكرده اند ، از روي تعاريف زيادي كه از گوشه كنار مي شنوند و تصاويري كه از اين شهر ديده اند ، تصوير شهري زيبا از اصفهان در ذهنشان نقش مي بندد، اما وقتي كه از سمت تهران به اصفهان وارد مي شوند ، اين تصوير رنگ مي بازد ، ورودي اصفهان از سمت تهران كه قسمت شمال جغرافيايي و جنوب اجتماعي شهر است ، از نظر بافت شهري ، شكلي نازيبا و زمخت دارد و اصلا نشاني از آن زيبايي هاي اصفهان در آن ديده نمي شود . آنچه ديده مي شود تعداد زيادي اتوبوس و كاميون است كه آنهم به علت وجود ترمينال كاوه ( مهمترين پايانه حمل و نقل اصفهان ) در آن محدوده است . از ميدان شهدا كم كم زيبايي هاي اصفهان آشكار مي شوند و آن تصوير دوباره در ذهن احيا مي شود . چهارباغ پائين اين تصوير را پررنگ تر مي كند ؛ خياباني زيبا و قديمي كه البته ازدحام ماشين ها كمي شلوغ و خسته كننده اش كرده است . چهارباغ پائين كه تمام مي شود به رودي مي رسيم كه مي شود گفت شاهرگ حياتي و عامل آباداني شهر است ؛ " زاينده رود " كه اصفهاني ها " زنده رود" نيز مي نامندش . مسعود از قبل گفته بود كه مرز بالا و پائين اقتصادي شهر را اين رود تعيين مي كند كه اصطلاحا به آن "اينور رودخونه " و " اونور رودخونه " مي گويند . وقتي از يكي از پل هاي زاينده رود رد شديم و به آن سمت رفتيم به يكباره شكل شهر عوض شد ؛ بافت شهري ، خيابانها ، مراكز اقتصادي و بازارها و حتي شكل پوشش مردم نيز به طور محسوسي با آنسوي رودخانه تفاوت داشت ؛ اين تفاوت در خيابان چهارباغ بالا شكل مشهود تري داشت . در واقع فاصله چهار باغ بالا و چهارباغ پائين تنها عرض يك رودخانه است اما اين فاصله خيلي بيشتر از اين ها به نظر مي رسد ، مسعود وقتي از تفاوت هاي فرهنگي و اجتماعي اين دو ناحيه برايم گفت فهميدم اين فاصله در همه جوانب زندگي اصفهاني ها وجود دارد ، در روابط آدم ها ، در ارتباطات اجتماعي ، در مسائل اقتصادي و ... .
در ذهنم اين سئوال نقش بست كه چرا رودخانه اي كه بايد باعث وحدت و نزديكي و دوستي مردم و آباداني اصفهان شود ، نه تنها هيچ فاصله اي را كم نكرده است بلكه باعث ايجاد شكافي عميق در ميان مردم اصفهان شده است ؟! . در اين ميان اما دو پل معروف كه بر روي زاينده رود قرار دارند اين شكاف را با نزديكي دل ها جبران كرده اند . عشاق اصفهاني زيباترين خاطرات خود را از قدم زدن بر روي سي وسه پل و خواجو و حاشيه كناره زاينده رود دارند . اين پل ها در گذشته نيز محل ملاقات عشاق و دلدادگان اصفهاني بوده است و در گذر زمان همچنان نقش خود را حفظ كرده اند . بساط چاي و قليان در زير سي و سه پل هميشه به راه است و جالب اينجاست كه اكثريت كساني كه در اين قهوه خانه ها حضور دارند را نوجوانان و جوانان تشكيل مي دهند . كلاً اصفهاني ها قليان را دوست دارند چرا ؟! نمي دانم !

ادامه دارد ...

 پل خواجو


پنجشنبه ۲۵ نوامبر ۲۰۰۴

من با تو ...

وقتي بخواهم از آينه بنويسم ، مي نويسم : " تو "
وقتي قرار است از چشمه و نور بگويم ، مي نويسم : " تو "
اما وقتي حرف طراوت و ترانه باشد ، مي نويسم : " من با تو "
(؟)

سه‌شنبه ۲۳ نوامبر ۲۰۰۴

یکساله شدم

وبلاگ این خانه سیاه است امروز در آستانه یک سالگی اش ایستاده است ، وبلاگی که بوجود
آمدنش یا در اصل تولد دوباره اش بر پایه یک اتفاق ساده بود . اتفاقی که تا به امروز منشاء حوادث خوشایند بسیاری بوده است که مهم ترین آنها یافتن یارانی است که رنگ لباس فکرشان با من همرنگ است ، " دوستانی بهتر از آب روان " .
وبلاگ امپراطوری کوچک و بی مستعمره من است بر یک صفحه مجازی شخصی و واژه هایی که احساس می آفرینند؛ وبلاگ تجسم عاشقانه تمام آن چیزهایی است که به خیال در ذهن من جاری است ، وبلاگ وجود من است آنگاه که از واقعیت پا بیرون می گذارم و حقیقت را آنگونه که دوست دارم ، تصویر می کنم . وبلاگ خانه شیشه ای قلب من است که همگان می توانند بی دغدغه تمام راز درونش را بی واسطه شاهد باشند . وبلاگ رگ های عصبی جسم من است که پیام مخاطب را در ثانیه ای به صاحب این خانه می رسانند . وبلاگ راز تنهایی من است ، نجواهای فریاد گونه من است . وبلاگ مأمن من است ، جایی که از جنگ های بیرونی به آن پناه آورده ام ، وبلاگ تنها غنیمتی است که بدست آورده ام ؛ وبلاگ زندگی من است ...
وبلاگ اثبات هویت من است ..." وبلاگ می نویسم پس هستم ... "
یکسالگی وبلاگم را با دوستانم جشن گرفته ام ، نظرات این مهربانان را در همین مورد بخوانید .

این خانه سپید است و دلباز ... - از نگاه جناب آقای بیژن صف سری

آنگاه که در جستجوی چشمی بیدار، در بین خیل نسل خفته می گشتم ، یافتمش ، خانه ای برنگ سیاه چون تاریکی بخت نسل خفته داشت ، باورم نبود که با آن همه واژگان سپید که هر شب تاریک را به سپیدی بشارت میدهد ، دلتنگش باید خواند. بعد ها هر چه بیشتر یافتمش از تلالو کلامش که چون هجوم ستارگان بردل تاریک آسمان را می ماند ، زنده شدم که زنده به بیداری نسل امروزم.
و امروز از پس سالی که یافتمش ، هنوز هم بر این باورم که این خانه سپید است و دلباز، امید که درب این خانه ، سالیان سال به روی منتظران صبح صادق گشوده باقی بماند .

و محمد اکنون یکساله است ... - از نگاه مسعود برجیان

محمد را يک سالي است که مي شناسم . آشنائي ما از طراحي يک لوگو شروع شد و ادامه يافت تا دريابيم دست تقدير اگر چه هميشه از آستين اراده انسانها ، آينده را رقم مي زند اما گاه گاه شعبده بازي هائي مي کند تا بداني همه چيز در دست و قدرت و اختيار تو نيست .
وبلاگ اين خانه سياه است هم نقشي از تقدير بر پيشاني دارد . پاي محمد مي شکند و او محکوم به ماندن در قفسي مي شود به نام خانه که تا ديروز کانون گرم خانوادگي بود و آزادي در آن جاري بود و امروز سراي غم و اندوه است که آنجا که آزادي را از انسان بستانند عزيزترين همراهان زندگي نيز در بهترين حالت هم سلولي هاي خوب و آرامي هستند ! پاي شکسته محمد پاي ديگر او را به وبلاگستان فارسي باز ميکند و هنر او در گرافيک و فوتوشاپ و سماجت ستودني اش در يادگيري طراحي سايت و وبلاگ، او را به يک فعال موفق عرصه اينترنت و گرافيک تبديل مي کند .

اين روزها اما براي محمد معناي ديگري دارد . وبلاگ اين خانه سياه است درست يکسال پيش در چنين روزهائي متولد شد . آن روزها محمد بار ديگر متولد شده بود اينبار اما او به اختيار خويش ميلاد خود را رقم زد : تولد یک وبلاگ ، ميلاد يک انديشه ، ميلاد يک فکر ...
حکايت گذر آن رهگذر ، از شهري دور افتاده است که هنگامي که گذرش به قبرستان شهر افتاد ، ديد بر سنگ قبر خفتگان در آن خاک عمري برابر 4 و 5 و حداکثر 10 سال نقش شده است . از يکي از اهالي شهر علت پرسيد و او پاسخ گفت در اين شهر عمري را که فرد در راه آموزش هنر صرف کرده است عمر واقعي محسوب مي کنند نه فاصله زماني تولد و مرگ را ... و محمد اکنون يکساله است ...
هر گاه از سياه زدگي هاي سياست خسته مي شوم ، هر گاه انبوه دردها و مشکلات وطنم و افق نه چندان اميدوار کننده اش آزارم مي دهم ، هر گاه به دنبال نيمه گمشده خويشم که در پستوي روزمرگي هاي زندگي و شکست هاي خواسته و ناخواسته اش فراموش شده است به وبلاگ اين خانه سياه است مي آيم ... وبلاگ اين خانه سياه است روزگاري دور دلتنگي هاي شبانه نام داشته است و اکنون از آن وبلاگ تنها نام ثابت نويسنده اش باقي مانده است . محمد هر روز و هر روز نردبان رشد را طي کرده بي آنکه رنگي از غرور و تکبر بر دامان پر مهر و عطوفت انديشه اش بنشيند .
عشق يک سو ء تفاهم است ، گاه گاه اين جمله را به دوستان مي گويم اما هر گاه چشمانم به سطور حک شده بر اين صفحه سياه مي افتد درمي يابم در گفتن و بازگفتن اين جمله هرگز صادق نبوده ام ... هرگز از صميم دل بدان باور نداشته ام . اينجا آينه اي است که درون فراموش شده ات را به تو باز مي نماياند و همين براي ساعتها وقت نهادن و خواندن و به هر جمله اش فکر کردن مي ارزد ... از سوئي ديگر البته مسووليت نويسنده و صاحب اين خانه را نيز دو چندان مي کند تا اگر جديت زندگي واقعي اش را با شخصيت پر شر و شور و سرشار از احساس وبلاگي اش درنيآميخته است دست کم هر از چندي به درون شخصيت وبلاگي اش سفر کند و راه رفته را بازبيني کند و حق چشمان منتظر خوانندگان اين خانه را آنچنان که رسم مهماني و ميزباني و دوستي است ادا کند

نوشتن رهایی است و سکوت خاکستری ... - از نگاه حسین ضیایی

نوشتن رهاییست و سکوت خاکستری آری باید در این خانه سیاه نگاشت و از حقیقت سخن گفت .باید در وادی واژه ها خویش را رها نمود و سماعی زیبا در بر گرفت.حال یک سال است که محمد واعظی با اندیشه پاکش قلم در دست گرفته تا این خانه سیاه را نقشی دیگر زند .نقشی که بی شک سیاه اندیشان را خوش نخواهد آمد و برخوردهایی نیز که تا کنون با این خانه صورت گرفت از این روی است.محمد واعظی از آنچه در سودایش می باشد سخن می گوید و گاه که بغض راه صدایش را ببند با نقشی پر مضمون همه چیز را می گوید.نقش دهان گشاد و یاوه گوی چوپان دروغگو و مطلب زیبای آن نگاشته چنان بر ارهابیون گران آمد که به ناچار دوباره دهان گشاد خویش را گشودند و یاوه گویی نمودند اکنون یک سال از نگاشتن محمد بر این خانه مجازی می گذرد و نزدیک به یک سال است که این خانه اسباب آشنایی ما و ایجاد حلقه ای از مهر گشته است آرزوی موفقیت و شادی برای محمد عزیز دارم

یکشنبه ۲۱ نوامبر ۲۰۰۴

با تو مي گويم اي گريز پا ...

چه روز خوبي بود ، نه ! چه روز بدي بود ، باز هم نه ، اصلا نمي دانم ... !
من بودم و تو ، بي رحم ! مي داني چند ماه بود نديده بودمت ؟ بي رحم ... مي خواستم ببينمت ، تو نمي خواستي ببيني ام ، فرق مي كند ؛ نه ؟
نشستي ، ساكت ، دلم پر از سئوال بود ، يك چيزي بگو ... هر چه باشد ، باز هم سكوت ، بي رحم ...!
ساكت بودي ... مي رفتيم سمت ونك ، هزار بار قبلاً رفته بودم هر بار به آرزويي ، اما اين بار فرق مي كرد ؛ اين بار آرزويم كنارم نشسته بود ...
من نيز خاموش و ساكت ... چيزي بگو ، چيزي بگو ، چيزي بگو ... ! ساكت مي ماني ، هميشه ساكت مي ماني ، بدجنس !
هميشه مي خواهي من حرف را شروع كنم و تو ساكت باشي ، ديدي بدجنسي !
منم و تو ... و تو بيش از آنكه مرا بخواهي سرنوشت مرا مي خواهي ... من هستم ، تا آن هنگام كه بخواهي هستم ، هميشه هستم ...
به دستانم اميدوارم ، به دلم ، به ذهنم و به ... عشقم !

* اين يادداشت مخاطب خاص دارد .

شنبه ۱۳ نوامبر ۲۰۰۴

پله آخر ...

براي مُردن مرا رها نكن
مرا به كهكشانها نسپار
مرا به هيچ كسي نشان نده ...
...
به روي پله آخر مرا بگذار
برگرد
برو پائين ...
و ميوه و گل و خرما را ،
ببر اين جا كه جايش نيست ...
مرا ببر بالا ...
آنور ،
به روي پله آخر بگذار ...!

* رضا براهني – خطاب به پروانه ها

-------

عكس از تورج خامنه زاده

سه‌شنبه ۹ نوامبر ۲۰۰۴

وقتي آب در لانه مورچگان غوغا مي‌کند

براي خوانندگان همراه اين وبلاگ ماجراي سوء تفاهمي که ميان نگارنده اين سطور و فرين عاصمي ( نويسنده وبلاگ ترزا ) پديد آمد شايد هنوز در يادها مانده باشد اما براي آنانکه در اين روزها اين خانه را مامن آسايش و آرامش خويش يافته‌اند شرح کوتاهي از آن سوء برداشت مي نويسم .
ماجرا از شعر يادگاري دوستي نازنين بر قلب سفيد دفتر خاطراتم آغاز شد که شعري زيبا را به يادگار نوشت بي آنکه نام و نشاني از شاعر آن سطور بياورد . چندي گذشت و آن شعر را که سخت به دلم نشسته بود بر صفحه وبلاگ نهادم بي توضيحي از نام و نشان نداشته شاعر آن شعر زيبا زيرا همچنان که رسم نگارنده است به گاه نقل شعر يا مطلبي از ديگري نام نويسنده را نيز همراه اثر مي آورم تا حق هنرش را به جا آورده باشم. اين اشتباه ناخواسته سخت بر فرين گران آمد و در مطلبي به شدت بر اين قلم حمله آورد و در پي او کيوان حسيني ( ايگناسيو ) به اين ماجرا پيوست و در يادداشتي سخت بر من خرده گرفت . نگاشتن شرح آنچه گذشته بود را به جاي حوزه عمومي وبلاگ در حوزه خصوصي ايميل پي گرفتم و حاصل رد و بدل شدن چند ايميل ميان من و کيوان بحثي شيرين و منطقي بود و پاياني سرشار از صداقت و همراهي. کيوان پس از اين گفتگو آن مطلب را از وبلاگش حذف کرد .
ماجرا به همين سادگي بود . نمي دانم چه شده است که آن يادداشت هاي سرشار از انتقاد به اشتباهي غير عمدي بار ديگر بر صفحه اينترنت قرار گرفته است در حالي که من تمام پاسخ هايم به آن انتقادها را از وبلاگ خود برداشته بودم. اين سوء تفاهم حتي در حدي نيست که بدان بپردازم اما از آنجا که چند دوست با ارسال ايميل توضيحي دوستانه در اين مورد خواسته بودند آنچه رفته بود را بازگفتم تا مبادا ذهن حقيقت جوئي در راه شناخت دوست از دشمن به خطا رود … تا سيه روي شود هر که در او غش باشد .

خوابم نمي برد ...

- تقديم به دغدغه هاي حسين ضيايي

تنها شده ام – تن ها شده ام
روحم سرگردان به دنبال دالان تاريكي مي گردد ،
كه براي هميشه خود را كف احساسي ناشناس اعدام كند ،
چقدر خسته ام !
به استراحت طولاني نياز دارم .
روحم تبلور ويراني است
اما ذهنم غريب ترين چيزهاست ،
خوابم نمي برد ، خوابم نمي برد ، خوابم نمي برد ...
خوابم نمي برد ؛
تا آن ستاره باز صدايم بزند ،
خوابم نمي بردتا بوسه ،
بوسه از پلك هاي تو ...
خوابم نمي برد تا آن صدا كه مي گفت :
« عاشق شو ! »
....

دوشنبه ۸ نوامبر ۲۰۰۴

زندگي با رياضيات

يادم مي آيد اول راهنمايي كه بودم ، معلم رياضي مان مي گفت :« رياضيات عين زندگي است ، هر قدر رياضي را بهتر بفهمي ، زندگي را همانقدر خوب مي فهمي »
آن وقت ها نمي فهميدم منظورش از اين حرف ها چيست ، بزرگتر كه شدم كم كم به مفهوم حرف هايش رسيدم . توي جبر بحثي هست به نام استدلال هاي رياضي كه به ما كمك مي كند با درك شهودي ، براي اثبات چيزهاي مختلف حدس هايي بزنيم ، چنين حدس هايي استدلال هاي موقتي و رضايتي در ما به وجود مي آورند و ما را براي دستيابي به يك استدلال حتمي مشتاق تر مي كنند . بحث استدلال خود نيز به چندين بخش تقسيم مي شود كه مهم ترين آنها استدلال استقرايي و استدلال استنتاجي است . در استدلال استقرايي مبناي نتيجه گيري كلي ، مجموعه محدودي از مشاهدات است و از اين رو نمي تواند استدلال قابل قبول و محكمي باشد ، مثلا وارد شهري مي شويم و در اولين برخورد فردي را مي بينيم كه رنگ موهايش بور است ؛ از اين رو نتيجه مي گيريم كه رنگ موي تمام افراد اين شهر بور است ، از اين رو نتيجه گيري ما با استفاده از اين استدلال ، ناقص و غير قابل استناد است . ولي در استدلال استنتاجي اصلا اينگونه نيست ، در استدلال استنتاجي مبناي نتيجه گيري ما ، حقايقي است كه درستي آنها را پذيرفته ايم و هنگامي از استدلال استنتاجي استفاده مي كنيم مطمئن هستيم كه نتيجه هميشه درست است و اين به دليل وجود قضاياي كلي در اين استدلال است ، قضايايي كه هميشه و در همه حال برقرارند . حال اگر بخواهيم اين بحث رياضي را با زندگي روزمره مان انطباق دهيم خيلي ساده به اين نتيجه مي رسيم كه اگر بخواهيم در زندگي مان اصل نتيجه گيري را مبناي استدلال استقرايي قرار دهيم ، نتيجه گيري ما هيچ گاه نمي تواند كامل و بدون نقص باشد و مبناي نتيجه گيري ما بيشتر بر پايه احساساتي است كه مهم ترين عامل استفاده از اين نوع استدلال است . اما در استدلال استنتاجي چون عقل مبناي نتيجه گيري قرار مي گيرد ، درصد خطا و اشتباه در نتيجه كلي بسيار كم است و در بسياري موارد هيچ خطايي هم وجود ندارد . استفاده از استدلال استنتاجي همانگونه كه در پاپيروس رايند (قديمي ترين تاريخ موجود رياضي - 1650 سال قبل از ميلاد ) آمده است " بارزترين مشخصه شعور انسان و نشان دهنده تمدن هر ملت است " .

توضيح : اين يادداشت منطقي ترين پاسخي است كه به يك استدلال استقرايي داده شده است .

یکشنبه ۷ نوامبر ۲۰۰۴

Nothing More

I made my contract with the truth
to restore light to the earth

I wished to be like bread .
The struggle never found me wanting

But here I am
With what I loved ,

With the solitude I lost .
In the shadow of that stone , I do not rest .

The sea is working
working in my silence …


* Pablo Neruda - "We Are Many " – A Collection of Poems

چهارشنبه ۳ نوامبر ۲۰۰۴

بزمي چنين ميانه افطارم آرزوست !

فكرش را بكنيد توي يك افطاري رسمي ، با كلي كله گنده و مسئول خدمتگزار پشت ميز نشسته باشيد ، فضا كاملا روحاني باشد ، همه سكوت كرده باشند و بعضي ها هم زير لب ذكر بگويند تا وقت اذان بشود ، آنوقت موبايل زيمنس يكي از آقايان با آن صداي بلندش باباكرم بنوازد و عده اي از حاضرين كه ريش و پيراهن يقه سفيد ندارند شيطنت كنند و بشكن بزنند و گارسون هم جسوف شود و مقاديري حركات موزون انجام دهد و ...
عجب بزمي شد ... !

-------------

براي خودت :

چه فايده من اگر
قشنگترين شعرهاي عالم را بسرايم
و تو با حجب و حياي خود
فقط بگويي : خيلي قشنگند !
وقتي كه چشم هاي
تو قشنگ تر از شعرهاي من هستند و
من هيچ وقت نتوانسته ام
چشم در چشم تو بدوزم و بگويم :
خيلي قشنگند !


(از كريم شفائي – شاعر معاصر – آذربايجان )

دوشنبه ۱ نوامبر ۲۰۰۴

عربده كشي چوپان دروغگو در وبلاگستان فارسي

وبلاگستان فارسي انگار بايد همه چيز را در خود تجربه كند ، حتي قصه ها و افسانه هاي قديمي را . اين بار چوپان دروغگو ميهمان وبلاگستان فارسي است و هرچند وقت يك بار با صداي داد و فرياد خود فضاي وبلاگشهر فارسي را متشنج مي كند . قضيه ليستي كه هفته پيش با نام سپاه اسلام منتشر شد و در آن اسامي تعدادي از وبلاگ نويس ها به عنوان توهين كنندگان به مقدسات و براندازان جمهوري اسلامي معرفي شده بود تازه ترين جنجال اين چوپان دروغگوي مجهول الهويه بود . اقدام مشكوكي كه براي دو سه روز انجماد چند ماهه وبلاگستان را شكست و واكنش بسياري از وبلاگ نويسان را باعث شد ، واكنش هايي كه اغلب با تمسخر همراه بودند و معلوم بود اين قضيه از سوي بلاگرها جدي گرفته نشده است .
انتشار اين ليست از چند جهت مي تواند مورد توجه قرار گيرد :

1 - اين اقدام ناخودآگاه توجه ها را به اسامي وبلاگ نويساني جلب كرد كه چندي پيش در اعتراض به پیش‌نویس نامناسب و کارشناسی نشده قانون جرائم اینترنتي دست به امضاي بيانيه اي زدند و اين اقدام را محكوم كردند . انتشار اين ليست كه عينا از اين اسامي استخراج يا به قولي كپي ، پيست شده است ، باعث خواهد شد حساسيت ها نسبت به اين اسامي بيشتر شود و شايد هم عده اي از اين وبلاگ ها زير نظر گرفته شوند . البته هنوز اين سئوال وجود دارد كه چرا در ليست منتشره نام دو تن از وبلاگ نويس هاي مشهور كه يكي خيلي وقت است نمي نويسد و آن ديگري از ابتداي ماه رمضان كركره وبلاگش را پائين كشيده است ؛ خالي است و به جاي اسامي شان در رديف هاي 4 و 8 نقطه چين گذاشته شده است و اين در حالي است كه يكي از اين دو نفر ، از بانيان اصلي تهيه و امضاي آن بيانيه بوده است . حسين منصور هم در يادداشتي با اشاره به اين موضوع ، آن را از چند جهت مورد بررسي قرار داده است .

2 - از سوي ديگر اين قضيه از اين جهت قابل تامل است كه ممكن است در آينده قضيه خانه عنكبوت اين بار براي وبلاگ ها اتفاق بيفتد و انتشار ليستي مشابه اين بار وبلاگ ها را مورد تهديد قرار دهد و نويسندگان آنها را به بازداشت بفرستد ، ولي با اين تجربه بعيد است كه آن ليست هم از سوي وبلاگ نويسان جدي گرفته شود و اين باعث خواهد شد ، صداها تك تك و بدون سر و صدا در گلو خفه شوند و هيچ صدايي هم از هيچ كس بلند نشود و آب هم از آب تكان نخورد .

3 . پرشين بلاگ چند روز پس از ايجاد اين وبلاگ آن را به دليل عدم رعايت توافقنامه پرشين بلاگ مسدود اعلام كرد ولي در كمال تعجب اين وبلاگ باز هم از سوي پرشين بلاگ باز شد و بعد از مدتي دوباره مسدود شد . عملكرد دوگانه و سئوال برانگيز مسئولين پرشين بلاگ بر شبهات اين قضيه افزود و آن را مشكوك تر ساخت ، زيرا تاكنون سابقه نداشته است وبلاگي پس از آنكه از سوي پرشين بلاگ مسدود شود دوباره باز شود ؛ ولي اين بار انگار قضيه طور ديگري بود . مسئولين پرشين بلاگ تا كنون در مورد اين اقدام خود هيچ توضيحي نداده اند و برخلاف هميشه كه اقدامات خود را بگونه اي توجيه مي كردند ، اين بار سكوت اختيار كرده اند .
اين مسئله گرچه تا كنون به ظاهر هيچ مشكلي را متوجه وبلاگستان فارسي نكرده است و وبلاگستان كم كم دارد آن را به فراموشي مي سپارد ولي ممكن است همين اقدام به قول برخي بلاگرها كمدي و مسخره ، بعدها براي وبلاگستان گران تمام شود . زلزله اي كه شايد پس لرزه هايش از خود زلزله هم قويتر باشند .