وقتي مي گويم ...
وقتي مي گويم دوستت دارم
دروغ نمي گويم
چيزي در من سيلان مي كند
مي گويم :
دوستت دارم
فروكش مي كند
مي گويم ، تا بعد
اما وقتي مي گويم دوستت دارم
از حقيقتي حرف مي زنم
كه واقعيت دارد
عيناً ... !
* پارسا ملا نوروزي
وبلاگ محمد واعظی
وقتي مي گويم دوستت دارم
در سفر اخير همراهي داشتيم كه عادت عجيبي داشت ، هر نكته خوشمزه اي كه مي گفت ، چشمكي هم مي زد يعني مي فهمم كه تو هم مي فهمي . ابتدا متوجه منظورش نمي شديم ولي بعد ها فهميديم كه اين حركت عادت اوست و از هر چه صحبت مي كند چشمكي هم مي زند ، حتي هنگام صحبت از مسائل مهم سياسي و مملكتي . كار جايي بيخ پيدا كرد كه هنگام ديدار يكي از مدير كل ها كه از آشنايانش بود ، پرسيد :
هنوز صدايت توي ورق هاي دفترم باقي است ،
تازه مي فهمم صبح ،
باز مي روم سراغش ، نمي دانم آخرين كي بود كه پيشش رفتم ، يك ساعت پيش ؟ يك هفته ي پيش ؟ شايد هم يك ماه پيش ... مي دانم اخر بي معرفت هاي جهانم ، هر وقت كاري دارم مي روم سراغش ، هميشه هم با دل پر . يك لحظه بال در مي آورم تا خود خدا ، يك نفس بال مي زنم و آن جا از خود خودش حاجتم را مي گيرم و بر مي گردم ؛ همين جا روي زمين فرود مي آيم ؛ در سجاده ام . لذت پرواز مدت ها زير پوستم باقي مي ماند ، آن قدر كه كم تر پرهايم را به گناه آلوده كنم . مي روم و ديگر تا مدتي پيدايم نمي شود ، تا وقتي دوباره كار دارم .... خيلي بي معرفتم ...!
مي خوانم :" چنان پرم از تو چنان پر ، كه مرا به ديدن جسماني تو هيچ نيازي نيست ... " ... مي خوانم ، مي خوانم ، باز هم مي خوانمش ... دروغ مي گويم ، به خودم دروغ مي گويم ، سر خودم را كلاه مي گذارم ، خودم را مي زنم به نفهمي ... اي كاش نمي فهميدم ... دراز مي كشم ، نفسم مي گيرد ، هق هق مي زنم ، حواسم هست كه بيرون صدايم را نشنوند ، خوابم نمي برد ، وقتي مي خوابم خواب هاي هردم بيل مي بينم ، بلند مي شوم و توي اتاقم قدم مي زنم ، بي خودي آب مي خورم ، بي خودي سيب گاز مي زنم ، مي نشينم پاي كامپيوتر ، زل مي زنم به سفيدي شهوت انگيز صفحه ... باز هم مي خواهم چيزي بنويسم تا خودم را بگذارم سر كار ، 7ماه است خودم را گذاشته ام سر كار ... آخر يكي پيدا نمي شود تا بگويد : " احمق ، 7ماه از خودت فرار كردي كه چه ؟ " ... دلم عجيب تنگ شده است براي گفتن واژه دوستت دارم ، 7 ماه است اين واژه را توي صندوقچه دلم گذاشته ام و درش را سه قفله كرده ام ، آخر ديگر كسي نبود كه لياقت شنيدنش را داشته باشد ، آن چشمهايي كه هر روز دوستت دارم نثارشان مي كردم ، خيلي وقت است توي چشمانم زل نزده اند ، دلم براي آن چشم ها تنگ شده ... چقدر خوب مي شد كه باز هم فارغ از نگاه هاي هيز مردم ، روبرويت مي نشستم ، توي چشمانت زل مي زدم ، سرت را از شرم پائين مي انداختي – من عاشق اين خجالتت بودم - انگشتم را زير چانه ات مي گذاشتم و سرت را بلند مي كردم تا دوباره چشمانت به چشمانم بيافتند و مي گفتم " دوستت دارم " ... چقدر خوب مي شد ... !
گفتم : " لابد مي خواي سفرنامه ات رو هم بنويسي آقاي روشنفكر ، خسي در ميقات را جلال يكبار نوشته ، ديگه قديمي شده "
بي آنكه اتفاق غريبي بيافتد من بازگشتم . 10 روز به علتي از اين دنياي مجازي دور افتاده بودم ، بعد اين مدت هرچه قدر به ذهنم فشار مي آوردم نمي توانستم چون قبل بنويسم ، انگارعادت نوشتنم از سرم پريده بود ، نوشته هاي پيشين وبلاگ را مروري گذرا كردم و مثل دانش آموزي كه سر جلسه امتحان جواب سئوالي يكدفعه به ذهنش برسد تند تند شروع كردم به نوشتن .

فقدان محمد بسيار زودتر از آنچه گمان ميکردم به پايان رسيد . اين يادداشت را به رسم يادبود و خداحافظي با خوانندگان احتمالي دو مطلب پيشين مينويسم که دست کم از تعداد کامنتهايشان هويدا است که بر سياق نوشتههاي محمد نيستند و خواننده اين صفحه سبک صاحب خانه را ميپسندد نه مستاجري که دولت مستعجل است و مهمان چند روزه.
کسي که ميخواهد پرواز را بياموزد بايد نخست ايستادن و دويدن و جهش و بالا رفتن و پايکوبي را به تمرين بگذراند ، پرواز را با پرواز نتوان آموخت ... نيچه
ندانستم در آن غوغا
پرانتز باز ...
اين پاكت هاي كاهي ، اين ورق پاره هاي كاهي ، اين فروشندگان بخت برگشته و اين قيمت هاي 100 توماني ؛ همه و همه قرار است پيام آور سخن شاعر شيرين سخن باشند ، به ما مردمي كه هر كداممان در زندگي گير داريم . با توكل به رب و به حق شاخه نبات از ميان دسته پاكت هاي كاهي كه با كش به هم بسته شده اند ، پاكتي بيرون مي كشيم و فال سربسته را كه روي پاكتش عكسي مجهول از شاعر همه دوران را با چاپي سنگي بر پيشاني دارد ، باز مي كنيم .