یکشنبه ۳۱ اکتبر ۲۰۰۴

وقتي مي گويم ...

وقتي مي گويم دوستت دارم
دروغ نمي گويم
چيزي در من سيلان مي كند
مي گويم :
دوستت دارم
فروكش مي كند
مي گويم ، تا بعد
اما وقتي مي گويم دوستت دارم
از حقيقتي حرف مي زنم
كه واقعيت دارد
عيناً ... !

* پارسا ملا نوروزي

جمعه ۲۹ اکتبر ۲۰۰۴

حال خانم چطور است ؟

در سفر اخير همراهي داشتيم كه عادت عجيبي داشت ، هر نكته خوشمزه اي كه مي گفت ، چشمكي هم مي زد يعني مي فهمم كه تو هم مي فهمي . ابتدا متوجه منظورش نمي شديم ولي بعد ها فهميديم كه اين حركت عادت اوست و از هر چه صحبت مي كند چشمكي هم مي زند ، حتي هنگام صحبت از مسائل مهم سياسي و مملكتي . كار جايي بيخ پيدا كرد كه هنگام ديدار يكي از مدير كل ها كه از آشنايانش بود ، پرسيد :
« حال خانم چطور است ؟ »
و از روي عادت چشمكي هم زد ... !

--------
بي ربط :

پنجره را باز كن ،
من هجوم اين همه حرف و بهانه را تاب ندارم ...

یکشنبه ۲۴ اکتبر ۲۰۰۴

هنوز هست ... !

هنوز صدايت توي ورق هاي دفترم باقي است ،
پاكش نكرده ام ؛
خط خطي هاي نگاهت را هم از دلم
....
ساعت قديمي هم به وقت هميشگي ،
پا رو پا مي اندازد و هي زنگ مي زند
...كه بيايي
. تو بلند بلند صحبت مي كني
اما ...
بيدار نمي شوي .!

چهارشنبه ۲۰ اکتبر ۲۰۰۴

زندگي بدون توازن ...

تازه مي فهمم صبح ،
توهمِ خواب شب پيش ام بود
شايد
با يك گلوله ي نخي است
سرنوشت مرا
وتورا
مي بافند
گاهي است ، كه توراست ،
مرا مي شكافند ...
-----------

بي ربط (به زبان مادري ) :

سويوق اللريمي ، كيمين گوزونين ايشيقينده قيزيشدريم ؟
يارالي اللريمه ، كيمين مهربان الينن مرهم قويوم ؟
سنه تاپماقا كيمين قاپوسون دويوم ؟
... ؟!

سه‌شنبه ۱۹ اکتبر ۲۰۰۴

خيلي بي معرفتم ...

باز مي روم سراغش ، نمي دانم آخرين كي بود كه پيشش رفتم ، يك ساعت پيش ؟ يك هفته ي پيش ؟ شايد هم يك ماه پيش ... مي دانم اخر بي معرفت هاي جهانم ، هر وقت كاري دارم مي روم سراغش ، هميشه هم با دل پر . يك لحظه بال در مي آورم تا خود خدا ، يك نفس بال مي زنم و آن جا از خود خودش حاجتم را مي گيرم و بر مي گردم ؛ همين جا روي زمين فرود مي آيم ؛ در سجاده ام . لذت پرواز مدت ها زير پوستم باقي مي ماند ، آن قدر كه كم تر پرهايم را به گناه آلوده كنم . مي روم و ديگر تا مدتي پيدايم نمي شود ، تا وقتي دوباره كار دارم .... خيلي بي معرفتم ...!

دوشنبه ۱۸ اکتبر ۲۰۰۴

چقدر خوب مي شد ... !

مي خوانم :" چنان پرم از تو چنان پر ، كه مرا به ديدن جسماني تو هيچ نيازي نيست ... " ... مي خوانم ، مي خوانم ، باز هم مي خوانمش ... دروغ مي گويم ، به خودم دروغ مي گويم ، سر خودم را كلاه مي گذارم ، خودم را مي زنم به نفهمي ... اي كاش نمي فهميدم ... دراز مي كشم ، نفسم مي گيرد ، هق هق مي زنم ، حواسم هست كه بيرون صدايم را نشنوند ، خوابم نمي برد ، وقتي مي خوابم خواب هاي هردم بيل مي بينم ، بلند مي شوم و توي اتاقم قدم مي زنم ، بي خودي آب مي خورم ، بي خودي سيب گاز مي زنم ، مي نشينم پاي كامپيوتر ، زل مي زنم به سفيدي شهوت انگيز صفحه ... باز هم مي خواهم چيزي بنويسم تا خودم را بگذارم سر كار ، 7ماه است خودم را گذاشته ام سر كار ... آخر يكي پيدا نمي شود تا بگويد : " احمق ، 7ماه از خودت فرار كردي كه چه ؟ " ... دلم عجيب تنگ شده است براي گفتن واژه دوستت دارم ، 7 ماه است اين واژه را توي صندوقچه دلم گذاشته ام و درش را سه قفله كرده ام ، آخر ديگر كسي نبود كه لياقت شنيدنش را داشته باشد ، آن چشمهايي كه هر روز دوستت دارم نثارشان مي كردم ، خيلي وقت است توي چشمانم زل نزده اند ، دلم براي آن چشم ها تنگ شده ... چقدر خوب مي شد كه باز هم فارغ از نگاه هاي هيز مردم ، روبرويت مي نشستم ، توي چشمانت زل مي زدم ، سرت را از شرم پائين مي انداختي – من عاشق اين خجالتت بودم - انگشتم را زير چانه ات مي گذاشتم و سرت را بلند مي كردم تا دوباره چشمانت به چشمانم بيافتند و مي گفتم " دوستت دارم " ... چقدر خوب مي شد ... !

* اين يادداشت مخاطب خاص دارد ... !

یکشنبه ۱۷ اکتبر ۲۰۰۴

كاري نداري ؟

گفتم : " لابد مي خواي سفرنامه ات رو هم بنويسي آقاي روشنفكر ، خسي در ميقات را جلال يكبار نوشته ، ديگه قديمي شده "
گفت : " مگه چشه ؟ اون واسه خودش نوشته ... ! "
گفتم : " نه ، خودمونيم ، خدايي فكرشو بكن اين همه پول خرج كني ، هلك و هلك بلند شي اين همه راه رو بري بعد دور يك خونه سيماني و سنگي چرخ بزني و بگي اللهم لبيك و بعدشم دو ركعت نماز بخوني ؟ خوب همه اين كارا رو از همينجا هم مي شه كرد برادر ؛ همينجا وايستا رو به قبله ، بگو السلام عليك ... خلاص ! "
....
همان روز اولي كه رسيد ، تماس گرفت . گفت : " پشت قبرستان بقيعم " . صدايش مي لرزيد ، صداي من هم مي لرزيد ؛ جمله بعدي را كه گفت بغش جفتمان تركيد ، ديگر هيچ كدام نمي توانستيم حرف بزنيم ، انگار دور خانه ي خدا مي چرخيديم و طواف مي كرديم ، انگار بين صفا و مروه سعي مي كرديم؛
مثل جلال ديوانه شده بودم و مي خواستم سرم را بكوبم به ستون ها . فايده اي نداشت ، گريه مان قطع نمي شد ، او فقط توانست بگويد : " كاري نداري ؟ " و من فقط توانستم بگويم :" التماس دعا "
...بارها و بارها به مناسبت هاي مختلف اين دو كلمه را به كار برده بودم ، اما هيچ كدامشان طعم اين يكي را نداشت ، در خواست تمام چيزهاي خوب از خودِ خودِ خدا ... !

پنجشنبه ۱۴ اکتبر ۲۰۰۴

بازگشت ...

بي آنكه اتفاق غريبي بيافتد من بازگشتم . 10 روز به علتي از اين دنياي مجازي دور افتاده بودم ، بعد اين مدت هرچه قدر به ذهنم فشار مي آوردم نمي توانستم چون قبل بنويسم ، انگارعادت نوشتنم از سرم پريده بود ، نوشته هاي پيشين وبلاگ را مروري گذرا كردم و مثل دانش آموزي كه سر جلسه امتحان جواب سئوالي يكدفعه به ذهنش برسد تند تند شروع كردم به نوشتن .
در اين 10 روز آنچه نگذاشت چراغ اين خانه خاموش شود ، و باعث شد اين وبلاگ مانند هميشه به روز و سرپا باشد ؛ فقط و فقط مهرباني مسعود نازنين بود و بس .
قرار شد كه در مدت نبود من ، مسعود كليد خانه را داشته باشد و هر از گاهي به آن سر بزند ، گلدان هاي شمعداني اش را آب بدهد ، براي گنجشك ها خرده نان بريزد و گاهي كه دلش هواي عاشقي كرد بر ديوارهايش دلتنگي هايش را به يادگار بگذارد . مسعود 3 يادداشت در اين خانه به يادگار گذاشت ، يادداشت اول با آن ابهامي كه در خود داشت ، يادداشت دوم كه درست شب بعد از ديدار كوتاه من و مسعود در اصفهان نوشته شده بود و شيطنتي كه در آن موج مي زد و اما يادداشت سوم ...
آخرين يادداشت مسعود را كه خواندم ، از تلخي آن حس غربت عجيبي به من دست داد ، اصلا فكر نمي كردم آن همه برنامه ريزي هايمان براي شيطنت سرانجامش به اين يادداشت تلخ ختم شود .
مسعود عزيز ، تو نه در اين خانه مستاجر بودي كه دولت مستعجل باشي و نه ميهمان بودي كه اقامتت چند روزه باشد ، صاحب خانه اين خانه اين كسي است كه دلش هواي عاشقي كند و بخواهد از پنجره هاي آن دلتنگي هايش را فرياد كند .
مسعود جان ، كليد كه داري ، پس هر وقت از هواي شرجي كوچه باغ هاي تنگ و تاريك سياست دلزده شدي ، اينجا را خانه خود بدان ، به يك جرعه حرف و يك لقمه عشق مهمانت مي كنم ، قدمت روي چشم ... رفيق .



------------

بي ربط :
هر چيز قاعده اي دارد
جز عشق
و عشق ، انگار تا ابد بي قاعده است ...

* رضا براهني

چهارشنبه ۱۳ اکتبر ۲۰۰۴

آخرين يادداشت مهمان

فقدان محمد بسيار زودتر از آنچه گمان مي‌کردم به پايان رسيد . اين يادداشت را به رسم يادبود و خداحافظي با خوانندگان احتمالي دو مطلب پيشين مي‌نويسم که دست کم از تعداد کامنت‌هايشان هويدا است که بر سياق نوشته‌هاي محمد نيستند و خواننده اين صفحه سبک صاحب خانه را مي‌پسندد نه مستاجري که دولت مستعجل است و مهمان چند روزه.

در اين چند روز که وبلاگ اين خانه سياه است در اختيارم بود حس غريبي داشتم . نوشتن در خانه ديگري ، خانه شخصي ديگري ، احساس ويژه‌اي را در من باعث شده بود ، نه خوب بود و نه بد ، ولي تاکنون تجربه‌اش نکرده بودم ، در بيان و کلام هم نمي‌گنجد و اگر بخواهم اندکي شما دوست عزيز را در آن احساس شريک کنم حکايتش چنين بود : احساس انساني را داشتم که مي‌داند اين خانه‌اي که در آن بيتوته کرده موقتي است و زمان مرگش را نيز مي‌داند و در مرز اميد و نااميدي دست و پا مي‌زند و با تمام انسانهاي ديگر تفاوت دارد . نگاهش از بام تا شام به انتهاي مسير است و زمان مرگ مقرر شده ، هر لحظه که مي‌گذرد تعداد لحظه‌هاي پيش رو را مي‌شمارد و طول باقيمانده مسير را مي‌بيند.
در دو روز اول ذوق و شوق عجيبي داشتم و هزاران شيطنت براي اينجا در ذهن پرورانده بودم اما هنوز دو روز نگذشته بودم که موقتي بودن خانه مرا در بهتي فرو برد که هنوز با آن عجينم ، در انديشه دنياي واقعي‌اي فرو برد که ما انسانها مهمان موقتش هستيم و تنها زمان اعلام سوت پايان را نمي‌دانيم . چنين بود که در کما فرو رفتم تا امروز که اين يادداشت را پيوست کنم به اين خانه براي ثبت در تاريخ و گذاشتن ردي از خود در دل اين تاريکي روشن‌تر از نور .


---------------------------------------------
اصل مطلب 1 :
اگر قرار است از دل برود هر آنکه از ديده برفت آرزو مي‌کنم هيچگاه چشمانم مهمان نگاهت نشوند ...

اصل مطلب 2 :
رفتم در ميخانه ، خوردم دو سه پيمانه / من مست و تو ديوانه ، ما را که برد خانه

اصل مطلب 3 :
زندگي صحنه يکتاي هنرمندي ماست
هر کسي نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پيوسته بجاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد

جمعه ۸ اکتبر ۲۰۰۴

يادداشت مهمان شماره 2

کسي که مي‌خواهد پرواز را بياموزد بايد نخست ايستادن و دويدن و جهش و بالا رفتن و پايکوبي را به تمرين بگذراند ، پرواز را با پرواز نتوان آموخت ... نيچه

-------------------------
بي ربط 1 :
طبق آخرين گزارشها محمد خان دلتنگ ديشب ساعت 11 شب در اصفهان رويت شده است با يک ميني بوس باکلاس و جمعي از آقايان و خانمها سرزنده و شاد. او امروز ( جمعه ) ساعت 12 ظهر در ميدان اميرچخماق يزد ديده شده است و البته دقايقي پس از اين گزارش با درب بسته آتشکده زرتشتيان در اين شهر مواجه شد و در پايان امروز ساعت 8 شب حضورش در هتل پارس شهر کرمان محرض گشت.

بي ربط 2 :
اين محمد آقا درست مثل قالي کرمان است ، هر چه پا بخورد و از عمرش بگذرد سرحال تر و شاداب تر و جوان تر مي‌شود. ديشب که محمد را در آغوش گرفتم جوان تر از ديدار قبلي بود.

بي ربط 3 :
عشق مثل يخچال است ، وقتي با هزاران آرزو نگاهت به درونش مي‌افتد پاک نااميد مي‌شوي !

پنجشنبه ۷ اکتبر ۲۰۰۴

يادداشت مهمان شماره 1

ندانستم در آن غوغا
در آن بلوا
در آن فرياد پر از درد
زمين تا کي تاب آورد
زير تازيانه طوفان

کدامين چشم
بي وقفه
خيره بر من
بند اميد بسته بر در
مانده از ره
بي هياهو
اشکم را
مي‌کاويد
مي‌بوئيد

باران آنروز
ترجمانم بود
که دلم
پنهان کرده بود خود را
با نگاهي از درون قاب خيس و باراني
از درون آن پنجره ...

-------------------------------
بي ربط 1 :

چيه ، چرا اينجوري نگاه مي‌کني ؟ من که محمد نيستم ، جناب محمد خان دلتنگ تا اطلاع ثانوي مفقود مي‌باشند و بنده قبول زحمت فرموده‌ام و به عنوان سرپرست موقتي وبلاگ ايشان ( با صيغه موقت وبلاگ اشتباه نشود !!! ) در اين چند روز اين وبلاگ مادر مرده را به روز خواهم کرد با يادداشت‌هائي از جنس يادداشت مهمان و گزارش‌هائي از نحوه فقدان زنده ياد محمد دلتنگ در روزهاي پيش رو ، خدا کند اين مفقود شدن زياد طول نکشد و در آخر او پيدا شود ، آخر به او عادت کرده بودم

بي ربط 2 :
عشق مثل موبايل است ، در اوج نياز انسان خط نمي‌دهد !

دوشنبه ۴ اکتبر ۲۰۰۴

پرانتز و پرنده ...!

پرانتز باز ...
می نویسم "پرنده" ...
پرانتز را نمی بندم ؛ شاید پرنده بخواهد بپرد و برود ...
...
(پرنده ...

شنبه ۲ اکتبر ۲۰۰۴

سر نوشت سركاري ... !

اين پاكت هاي كاهي ، اين ورق پاره هاي كاهي ، اين فروشندگان بخت برگشته و اين قيمت هاي 100 توماني ؛ همه و همه قرار است پيام آور سخن شاعر شيرين سخن باشند ، به ما مردمي كه هر كداممان در زندگي گير داريم . با توكل به رب و به حق شاخه نبات از ميان دسته پاكت هاي كاهي كه با كش به هم بسته شده اند ، پاكتي بيرون مي كشيم و فال سربسته را كه روي پاكتش عكسي مجهول از شاعر همه دوران را با چاپي سنگي بر پيشاني دارد ، باز مي كنيم .
گير داريم... يكي خواستگار دارد و ديگري ندارد ، يكي طلبكار دارد و ديگري بدهكار . آن يكي درخواست وام دارد و اين يكي مريض توي بيمارستان . توي شلوغي پياده رو و در فاصله چراغ قرمز خيابان ، از ميان اين همه دود وداد ، حافظ است كه حرف مي زند :
" يوسف گم گشته باز آيد به كنعان غم مخور "
وسپس آن دو خط تفسير كه حاصل نگارش اسكات فيتز جرالدهاي وطني است : " مشكل داري حل مي شود ، مسافر داري در راه است ، پولي به تو مي رسد ، غريبه اي تو را مي خواهد ، آشنايي در انتظار توست " و پايانش همه اين جمله است : " به خدا توكل كن " . و زندگي در صفحات كاهي ورق مي خورد . مشكلات حل نمي شوند ، مسافران نمي رسند ، چك ها برگشت و بخت ها گره مي خورد .
خواجه شيراز به اندازه همه ما حق دارد كه ما را سر كار بگذارد ... !