مزار
دلم نمي خواهد دو مزار داشته باشم ،
يكي توي گورستان عمومي شهر
و يكي در دل زنگار گرفته ي تو ... !
---------
بي ربط :
عشق آلزايمر گرفته است انگار ... !
وبلاگ محمد واعظی
دلم نمي خواهد دو مزار داشته باشم ،
برای چه واژه ها تبعید می شوند ؟
روز اول مدرسه رفتنم اولين چيزي كه خوشحالم كرد ، اين بود كه حياط مدرسه تازه من خط كشي ندارد . پس ما صف نمي ايستاديم . اولين چيزي كه ناظم سر صف گفت اين بود كه " مدرسه خانه دوم شما بچه هاي نازنين است " .
امروز خسته ای ؛ نه ؟
عکس از: محمد خیرخواه
* برای کودکی ام که هیچ وقت باز نخواهد گشت ...
- به مناسبت سالروز درگذشت جلال آل احمد
اثر آدمی بر دلها به اندازه آثاری است که پس از مرگ ، و به نیکی از خود به جای می گذارد. تو گویی مرگ برای این گونه از آدم ها ، حکم یک تولد دیگر است ... و به گمانم «جلال » یکی از همین ها بود . یعنی منهای روز تولدش ، 11/9/1302 ، در روز دیگری چون این روزها نیز متولد گشت . سی و چهار سال پیش ، روزی از روزهای شهریور 1348 ، اسالم گیلان .
« اگر چشمت را ببندی و باز کنی ، پرنده می پرد و می رود .» این را همیشه مادرم می گفت و من آنقدر چشم هایم را باز نگه می داشتم تا خوابم می رفت . می ترسیدم زیاد نگاهت کنم ، آن قدر که خوابم بپرد و تو پرواز کنی ... خوابم برد ... کجایی ؟!
روزگار مثل برق می گذرد . هنوز نیامده و رنگ به چهره ات ننشسته ، لحظه رفتن تو ناگزیر می شود . حالا چه کسی می تواند در این روزگاری که هیچ اش سر ایستادن نیست ، ریه هایش را پر از حقیقت کند ؟ چه کسی می تواند پل یک اتفاق ساده باشد ؟
شهر تیره نگاه
* این شعر را بائوبای عزیز در پیام های مطلب پیشین نوشته بودند . با سپاس از مهربانی و لطف بائوبا این شعر را به عنوان یادگاری در بین مطالب وبلاگ می گذارم تا همیشه مهر و صفای بائوبا را یاد داشته باشم .