چهارشنبه ۲۹ سپتامبر ۲۰۰۴

مزار

دلم نمي خواهد دو مزار داشته باشم ،
يكي توي گورستان عمومي شهر
و يكي در دل زنگار گرفته ي تو ... !

---------
بي ربط :
عشق آلزايمر گرفته است انگار ... !

شنبه ۲۵ سپتامبر ۲۰۰۴

در این تبعید گاه ...

برای چه واژه ها تبعید می شوند ؟
برای چه عشق شکنجه می شود ؟
و سکوت شکنجه می شود ؟
- در این تبعید گاه –
خیابانهای شب هراس آورند .
و به نیمه شب
ستاره ها ناپدید می گردند ؛
و سگی ،
مرگ ماه را پارس می کند .
و هنوز ؛
در " پستوی خانه نهان است " ...
عشق ...

-------
بي ربط :
براي من بزرگترين معجزه همين است كه من وجود دارم – "صادق هدايت "

چهارشنبه ۲۲ سپتامبر ۲۰۰۴

اول مهر

روز اول مدرسه رفتنم اولين چيزي كه خوشحالم كرد ، اين بود كه حياط مدرسه تازه من خط كشي ندارد . پس ما صف نمي ايستاديم . اولين چيزي كه ناظم سر صف گفت اين بود كه " مدرسه خانه دوم شما بچه هاي نازنين است " .
از پنجره دفتر ، مدير و معلم ها پيدا بودند . نشسته بودند و شيريني و چاي مي خوردند و مي خنديدند . مدرسه براي آنها خانه دوم بود نه براي ما كه توي صف زير آفتاب ايستاده بوديم .
ناظم همه حرف هايش را زد ولي اجازه نداد ما سر كلاس برويم گفت : بايد منتظر باشيم تا راديو هم پيامش را براي روز اول مدرسه به بچه ها بدهد . هيچ درختي توي حياط مدرسه نبود كه همه ببينند برگهايش زرد شد تا راديو هم پيامش را داد . آقايي حرف مي زد كه صدايش مال ما بود ولي حرف هايش مال آدم بزرگ ها بود . من توي صف ياد دوستم افتادم كه روحش را به جارختي آويزان مي كند و مي رود سر كارش . اما من روحم را به كجا آويزان كنم ؟

---------------
جنگ

جنگ شد ، عده اي رفتند و براي شرفشان جنگيدند ، بعد از جنگ يك قبرستان بزرگ باقي ماند و مقداري زيادي شرف ... !

دوشنبه ۲۰ سپتامبر ۲۰۰۴

عروسک

امروز خسته ای ؛ نه ؟
امروز دوستم نداری ؟
حوصله این چوب و نخ هایش را نداری ؟
باشد ...
دست ها و پاهایم را استراحت می دهم تا فردا ! ...
--------

اندک اندک جمع یاران می رسند ...

من و حسین و مسعود برای اولین بار بعد از 10 ماه ، بالاخره همدیگر را دیدیم ... شرح کامل این اتفاق را به همراه عکس از فردا در وبلاگ بخوانید .
---------

توفیق اجباری

اختتامیه دهمین جشنواره بین المللی نمایش های عروسکی را به لطف محمد خیرخواه در تالار وحدت شاهد بودم . مراسم کلی حاشیه داشت ؛ تا چند روز دیگر گزارش کاملش را در وبلاگ بخوانید .


عکس از: محمد خیرخواه

سه‌شنبه ۱۴ سپتامبر ۲۰۰۴

بیست و یک ...

* برای کودکی ام که هیچ وقت باز نخواهد گشت ...

کودکی ام را در غرور جوانی ام گم کرده ام و از آنجا که از دنیای آدم بزرگ ها بیزارم ، سخت مرید شازده کوچولو شده ام که می گفت : " آدم بزرگ ها ، حقیقتاً ،حقیقتاً عجیب هستند .
یادش به خیر ، روزگار خوبی بود ، روزگار اسباب بازی های رنگ و وارنگ ، روزگار قهر و آشتی های بچه گانه ، قایم باشک ، الاکلنگ ، وسطی ، ...
آن روزها همه صاف و پاک بودیم مثل آینه ، مثل کف دست ... حرف هایمان رنگی نداشت ، غیبتی در کار نبود .
کمی که بزرگتر شدیم اسباب بازی هایمان را از دستمان گرفتند ، مداد به دستمان دادند و گفتند بنویس " بابا " . آن وقت وقتی توانستم زیر تازیانه های روزگار سرم را بالا بگیرم فهمیدم " بزرگ شده ام " .
می دانید ، احساس بزرگ بودن خیلی سخت است ... خیلی ! .

--------------------
روز میلاد من ...

و من 21 ساله شدم ... به همین زودی !

دوشنبه ۱۳ سپتامبر ۲۰۰۴

« از رنجی که می بریم »

- به مناسبت سالروز درگذشت جلال آل احمد

اثر آدمی بر دلها به اندازه آثاری است که پس از مرگ ، و به نیکی از خود به جای می گذارد. تو گویی مرگ برای این گونه از آدم ها ، حکم یک تولد دیگر است ... و به گمانم «جلال » یکی از همین ها بود . یعنی منهای روز تولدش ، 11/9/1302 ، در روز دیگری چون این روزها نیز متولد گشت . سی و چهار سال پیش ، روزی از روزهای شهریور 1348 ، اسالم گیلان .

می گویند رفته بود تا در یک مکان خلوت ، گمشده خویش را درون خویشتن پیدا کند ، و پیدا کرد . رفت اما بهتر از آن که زیسته بود . اصلا مثل اینکه با «قلم » قدم بر می داشت نه با قدم . اگر جلال از تهمت ها نترسید و به خطر زد، برای این بود که اعتقاد داشت « معرفت » حرف اول را در دین می زند . نه ! نمی توان صراحت قلم جلال را بهانه فرار داد و او را با یک «ارزیابی شتابزده» بی دین خطاب کرد ، والا « نفرین زمین » مارا خواهد گرفت .

جلال تعبیر« زن زیادی» را یک« سوتفاهم » می دانست . سر همین ، هنگام « بازگشت از شوروی » و به عشق « تات نشین های بلوک زهرا » از « مدیر مدرسه » ای نوشت که سالیانی بعد ، در حج برای خودش ، نه کسی که « خسی در میقات » شده بود . او نشان داد « قمار باز» ان ، همین طوری هم حق نواختن « سه تار » را ندارند ، چه رسد با « دست های آلوده » !!

... وهرگز ننوشت مگر ؛ « از رنجی که می بریم » !

---------

*تو ضیح : داخل «» نام برخی از آثار مرجوم جلال آل احمد است .

جمعه ۱۰ سپتامبر ۲۰۰۴

یک چشم به هم زدن ...

« اگر چشمت را ببندی و باز کنی ، پرنده می پرد و می رود .» این را همیشه مادرم می گفت و من آنقدر چشم هایم را باز نگه می داشتم تا خوابم می رفت . می ترسیدم زیاد نگاهت کنم ، آن قدر که خوابم بپرد و تو پرواز کنی ... خوابم برد ... کجایی ؟!

----------
بی ربط :

20 سال و 360 روز و 12 ساعت و 15 دقیقه و 38 ثانیه ...... 5 روز دیگر شاید اینجا یک اتفاق بیفتد ، شاید هم هیچ اتفاقی نیفتد ، اصلا مگر چه خبر است ؟ 25 شهریور هم یک روز معمولی است مثل همه روزهای دیگر ... پر از روزمرگی ، پر از کار ، پر از خستگی و کسالت ، پر از تنهایی ... تفاوتش فقط این است که در این روز خیلی ها به من لبخند می زنند و این جمله تکراری را می گویند : " تولدت مبارک " ... شناسنامه ام می گوید در 25 شهریور متولد شده ام ، دروغ می گوید مثل […] ! . من که آن روز متولد نشدم ، خیلی وقت بعد بود ... فکر می کنم ، 19 سال و سیصد و خورده ای روز بعدش بود ، آن روزی که دلم برای یک جفت چشم قشنگ تنگ شده بود ، آن روزی که فهمیدم دلم را جایی جا گذاشته ام ... روز عاشق شدنم روز میلاد من بود ... 25 شهریور من فقط به دنیا آمده ام ... همین !

سه‌شنبه ۷ سپتامبر ۲۰۰۴

روزگار ...

روزگار مثل برق می گذرد . هنوز نیامده و رنگ به چهره ات ننشسته ، لحظه رفتن تو ناگزیر می شود . حالا چه کسی می تواند در این روزگاری که هیچ اش سر ایستادن نیست ، ریه هایش را پر از حقیقت کند ؟ چه کسی می تواند پل یک اتفاق ساده باشد ؟
اما من می گویم زمین و زمان را می دوزیم ، اگر بخواهیم ؛ اگر کسان باشیم .
دست ات را به من بده ، نام ام را نپرس !

-------
بی ربط :
دل می گفت پرواز یاد بگیر
... یاد گرفتم
اما نشانی آسمان را گم کردم !

شنبه ۴ سپتامبر ۲۰۰۴

تهران

شهر تیره نگاه
شهر چشم های شیشه ای
شهر اشک های دودی کلیشه ای

شهر عصر پنجشنبه های ونک
شهر جمعه های پارک وی
شهر بی خیال ! اوکی

شهر پارک های شیک
شهر " بوی فرند " های ناز
شهر باز !

شهر قلب های هندسی
شهر عشق های کامپیوتری

شهر ساده های راه راه
شهر گریه های لوکس
شهر خنده های شیک

شهر دانس
شهر بورس ، شهر کورس
شهر سوت و کف
شهر بی طرف

شهر عاشقی به مد روز
شهر زندگی به نرخ ثانیه

شهر معده های پر اسید
شهر سوبسید

شهر شهره
شهر سوت و شهر هو
شهر باند کهنه کارهای شهر نو !

شهر ارتباط غیر مستقیم
شهر بی حضور
شهر کنترل ز راه دور

شهر سفره های هفت رنگ
شهر "هرچه " و " همه "
شهر سوءهاضمه

شهر تاجران عقل و عشق
شهر غیر انتفاعی نجیب ها
شهر جزر و مدﱠ جیب ها

شهر فول تایم
شهر روز و شب اضافه کار
شهر ابتکار

شهر آسمان و ریسمان
شهر شیر مرغ و جان آدمی
شهر مدرک و آکادمی

شهر هشت پا
شهر روز و شب محاسبات بی غلط
شهر نوخطان هفت خط

شهر بانک های مضطرب
شهر اختلاس های مطمئن
شهر بسته Open

شهر خط ويژه فرانکفورت
شهر تاکسی هوایی جناب X
شهر Fix

شهر جسم های کهنه کار
شهر جنس های تازه ی اُوِِرت

یک کلام :
شهر هِرت !


------------
بی ربط :

عجب عادت بدی دارد خدا ، تا از او کمک می خواهی فوری در مسائل خصوصی ات دخالت می کند ... !

پنجشنبه ۲ سپتامبر ۲۰۰۴

جا ماندم ...

* این شعر را بائوبای عزیز در پیام های مطلب پیشین نوشته بودند . با سپاس از مهربانی و لطف بائوبا این شعر را به عنوان یادگاری در بین مطالب وبلاگ می گذارم تا همیشه مهر و صفای بائوبا را یاد داشته باشم .

و من از همان هنگام
که رنگ‌ها را شناختم
از همه نامردمان
جاماندم
از همه دروغ و ریا و پلشتی
جاماندم
از همه آیه‌های هوس
پیچیده در گل‌برگ‌های لطيف و زیبایی
به نام عشق
جا ماندم
از همه دل‌های پوسیده
نهفته در برگ‌های کتاب‌های کهن
خشک و پلاسیده
جا ماندم
از همه لب‌خندهای رنگین و گرم
بر صورتک‌هایی شیرین و نرم
که روحی به عفونت نشسته را
در پس خويش، نهان می داشت
جا ماندم.
از همه سوره های نور
که ارواح تاریکی را
در درون خویش نهفته بود
جا ماندم
و از همه سبزی چمن بر خاک
که چند دست پایین تر
موش های کور و مارهای زهرآگین
را داشت، جاماندم
بازماندم و بر جاي خويش
هم‌چنان مات و مبهوت
حيرت و حسرت را
به بهای همه روح و جان
باختن همه روزگار عمر
و همه باورهای شیرین
تجربه کردم .


-------
روز پدر

دو سه روزی که تهران بودم دلم بدجور برای بابا تنگ شده بود ، برگشتنم هم مصادف شد با روز پدر ، سر راه یک دسته کوچک گل نرگس گرفتم ، وقتی رسیدم و در زدم خودش در را باز کرد ، بغلش کردم و پیشانی و دستش را بوسیدم ، نگاه که توی صورتش کردم چشمانش تر شده بود ، چشمان من هم بارانی شد ...
بابا برای من همه دنیاست ، دوستم است ، همراهم است ، عشق ام است ... همیشه وقتی به بن بست می خورم یک تکیه گاه مطمئن دارم ، می دانم همیشه کسی هست که وقتی گام در راهی می گذارم مراقب و مواظبم باشد و حمایتم کند ... آنروز غروب از بابا پرسیدم : از من راضی هستی ؟ گفت : راضیم ، راضی راضی ... انگار تمام دنیا را به من داده باشند ، از خوشحالی داشتم بال در می آوردم ... بابا برایم همه دنیاست ...