یکشنبه ۲۹ اوت ۲۰۰۴

جا می گذارم ...

همه انگار چیزی از خودشان را جایی ، وقتی جا گذاشته اند . یکی لطافت اش را توی روزمرگی های مدام خود ، یکی نجابت اش را توی یک خیابان شلوغ ، یکی هم عشق اش را روی دو تا صندلی لهستانی ! .
من هم می خواهم " خودم " را جا بگذارم ... پشت یک پنجره که قابی شده است برای بی تفاوتی آدم ها .... خودم را جا می گذارم ، با دغدغه ها و تشویش هایم ، با صدای پای آدم ها ، با صدای زنگ تلفن ها ، با صداهای آهسته و بلند ، با ... خودم را میان دل های یخزده ، خنده های مصنوعی ، چهره های بی روح و چشم های بی نور جا می گذارم ...
می خواهم تکه ای دیگر از زندگی را بجویم ، شاید رنگ دیگری یافتم ... !

سه‌شنبه ۲۴ اوت ۲۰۰۴

چرا ؟

چرا نمي شود ؟
چرا نمي شود آنقدر تو را داشت كه اصلا خود تو شد ؟
چرا نمي شود آنقدر از تو گفت ، گفت تو ، تو ، تو ... که تمام نظم دستور جهان به هم بریزد ؟
چرا نمی شود هر چه ابر تيره يا زمخت آسمان و تمام رشته هاي كوه
شبيه گريه پيش پاي ما فرو روند ؟
چرا نمي شود چشم ها را بست و تو را نديد و رفت ؟
و رفت ...
با دو چشم گريه از لابه لاي يك غزل بيرون پريد و تا ته يك روياي شيرين تنيد و رفت .
. . .
راستی چرا ؟

------
بی ربط :

می نویسم " شب " ؛
و خورشیددر تمام واژه هایم غروب می کند ... !

شنبه ۲۱ اوت ۲۰۰۴

می گذریم ، بی درنگ ، بی نگاه ...

صبح که از خواب بلند می شویم و از رختخواب می کنیم ، هنوز خستگی کار دیروز توی تنمان است ، هنوز خرد و خمیریم . صبح که عمودی می شویم به این فکر می کنیم که کی می شود ، چندین و چند روز ، تا هر وقت عشقمان کشید افقی شویم و کسی کاری به کارمان نداشته باشد و این صدا هر روز توی گوشمان زنگ نزند که " پاشو دیرت شد ! " عمودی که می شویم به این فکر می کنیم که می شود روزی برای همیشه افقی بمانیم ؟! اگرنه ، این شب و روزهای شلوغ اجازه یک نفس راحت کشیدن را به آدم نمی دهند . صبح که بیدار می شویم ، با همان چشمهای پف کرده و سرخ ، با همان موهای ژولیده ای که برس تمام تلاش مذبوحانه اش را برای صاف کردن آنها به کار برده است ، با کفش هایی که منت سرشان گذاشته ایم و پاشنه شان را ور کشیده ایم قدم به خیابان می گذاریم و می گذریم ... گیج می زنیم ... تاعصر هم همینطور می مانیم ! چه صحنه ای می تواند ما را تکان بدهد ؟ چه صحنه ای می تواند یک پس گردنی به ما بزند تا بیدار شویم ، چشم هایمان را بمالیم ، چند بار پلک بزنیم که با دقت نگاه کنیم و پیام های عصبی از چشممان به قشر بینایی سفر کند و سیر ستون فقرات را طی کند ، به مغز برسد آنگاه مغز به یک جایی فرمان بدهد که اسمش را گذاشته ایم « قلب » ؟!
این مقدمه طولانی را نوشتم تا سه تصویر را برایتان بازگو کنم ، تصاویری که شاید شما هم از کنارشان گذشته باشید .

تصویر اول
ساعت 8.30 بعد از ظهر 26 مرداد - خروجی سینما عصر جدید

- فیلم که تمام شد همه لبخندی گوشه لبانشان بود . توی شلوغی راهروی خروجی صدای آشنایی به گوشم می خورد ، هر چه نزدیک تر می رفتم صدا هم نزدیکتر می شد . صدای آکاردئونی بود که سلطان قلبها را می نواخت و انصافا هم خوب می نواخت و صدای کوچکی که این ترانه قدیمی را زمزمه می کرد . بارها و بارها از نوازندگان دوره گرد این آهنگ را شنیده بودم ولی تا به حال هیچکدامشان تا این حد به من نچسبیده بود .به جلوی در که رسیدم و نوازنده آکاردئون را دیم ، جا خوردم ، پسر بچه ای بود 8 - 9 ساله که حالت چهره اش نشان می داد که حتی حمل آن ساز هم چقدر برایش مشکل است چه برسد به نواختنش . خیلی ها بی تفاوت می گذشتند و عده ای برای خلاصی از پول خردهای جیبشان آنها را با کلی منت به پسر بچه می دادند . ندیدم کسی بایستد و حتی برای دقیقه ای به این موسیقی گوش بدهد ... به گوشه ای رفتم و به دیوار تکیه دادم ، چشمانم را بستم و گوش سپردم به آن صدا ... چند لحظه بعد صدای موسیقی قطع شد و به جایش صدای گریه ای بلند شد ...همان پسربچه بود که گریه می کرد ... گویا گوشه لباس مندرس اش به لباس یک دخترجوان مالیده شده بود وآن دختر از هول اینکه نکند ایدز ! یا هر بیماری دیگری گرفته باشد داد و بیداد می کند و دوستش (از نوع مذکر البته ! ) به جرم اینکه گوشه لباس پسرک ناخواسته به لباس دوست دخترش مالیده شده است یک سیلی در گوش پسربچه می خواباند ... حالم بدجور گرفته شده بود ، باور کنید می خواستم همان لحظه به آن دخترک سوسول و آن دوست پسرعوضی اش درسی بدهم که تا آخر عمر فراموش نکنند ولی چه فایده ؛ این جماعت شعور اسب را هم ندارند ( بلا نسبت اسب ! ) ... پسرک گریان و به سرعت از آنجا دور شد ... پولهایش روی زمین ریخته بودند .

تصویر دوم
ساعت 11.30 شب ، همانروز - اتوبان همت

- زیاد شلوغ نیست ، عجله هم ندارم ، آرام می رانم . صدای موسیقی آرامی توی ماشین پیچیده است . توی حال خودم هستم که یکدفعه یک زانتیای نقره ای به سرعت جلوی من می پیچد و صد متر آنطرفتر کنار اتوبان می ایستد . چهار پسر جوان دختری را از ماشین به زور پیاده می کنند و گوشه اتوبان می اندازند و با لگد به جانش می افتند ، از آن همه ماشین حتی یک ماشین هم نمی ایستد ، در فاصله 10 ، 20 متری نگاه می دارم . تا می خواهم از ماشین پیاده شوم ، دو تایشان به سمت من هجوم می آورند ، به سرعت توی ماشین می نشینم و دنده عقب می گیرم و فاصله ام را زیاد می کنم ... چند دقیقه بعد آنها هم می روند ،جلوتر می روم ، از دهان دختر خون می آید و رنگش به شدت پریده است ، ترس توی چشمانش است ... پیاده می شوم و به طرفش می روم ... " کمکی از دست من بر می یاد ؟! " ... " همتون مثل همید ، برو گمشو ... توام یه عوضی مثل همون دیوونه ها ... برو تا داد نکشیدم ... بروووو " ... صدای لاستیک ها در می آید ... اعصابم خورد است ... عجب روز گندی بود امروز ... !


تصویر سوم
ساعت 9.30 صبح 29 مرداد - حوالی میدان محسنی

- نه اشتباه نمی کنم ، صدای دوتار ( ساز محلی جنوب خراسان ) است . اما اینجا ؟! دنبال صدا می گردم ، پیدایش می کنم . روی پله های یک مجتمع پیرمردی نشسته است ، لباس محلی به تن دارد و با شوری عجیب بر دوتار قدیمی اش زخمه می زند . کنارش می نشینم و به صدای سازش گوش می دهم . نواهای آلبوم "شب سکوت کویر" استاد شجریان برایم زنده می شود ... توی صورت پیرمرد نگاه می کنم ، قطره اشکی آرام آرام از گوشه چشمش به پائین می غلتد ... چشم من هم بارانی می شود ... این عینک هم خوب چیزیست ها ... ! از پشت آن چشم های سرخ آدم پیدا نیست ...

این ها تصاویری بودند که هر روز به راحتی و بی درنگ از کنارشان می گذریم چون از فرق سر تا نوک پایمان پر از گنگی و گیجی است ، و برای یک آدم گنگ هیچ تفاوتی نمی کند که کبوترها وقتی بالشان می شکند انگار دلشان شکسته است ... می گذریم ... می گذریم ...


-----------------
برای خودت :

بگو "کوچ کن "
هماندم می کوچم
بگو " دوستت دارم "
یا بگو "دوستت ندارم " ... !

چهارشنبه ۱۸ اوت ۲۰۰۴

نيامدی ...

نیامدی ، صدایت هم نیامد ؛ اما تصویر تو در تمامی لحظه هایم بود ...
تمام عصر چشم دوختم به آن در کوچک آهنی با شیشه های دودی غلیظ که وقتی باز می شد یک عالمه نور بی اجازه به داخل می دوید ... چشمانم به در خشک شد .
در سکوت رفتم ... در جاده ای خالی از هیاهوی مردمی که از پشت نقابهایشان آرام می گویند : سلام !

دوشنبه ۱۶ اوت ۲۰۰۴

می آیی ؟!

پا به پای من بیا ؛ تا راهی شویم تا ناکجای هر آرزو ... پشت به پشت من بده ؛ راه پنهان خنجرهای کینه را می بندیم ... روبروی من بنشین ؛ تا عشق را در میان بگذاریم ... !

-------
میهمان مامان !
بی معرفت ها ! ... حالا میهمانی می روید آن هم بدون من ؟! ... اصلا به جهنم ! ... خودم تنها می روم . " میهمانی مامان " که تمام نشده ، از صبح تا شب هست ، خودش هم چند جا ! ... فکر کنم دوشنبه ساعت 6.30 خوب باشد ، سینما عصر جدید ... این لباس های پلوخوری من کجاست ؟!

جمعه ۱۳ اوت ۲۰۰۴

و تو ...

تو را دوباره خواهم دید
و این بار من ام که گریه خواهم کرد
تو را رماندم
تا بر تو تکیه ای نکنم
و با گرفتن رو در روی آینه یی عمیق و نهفته
خود را باز نخواهم شناخت
جدا از وجود نومیدم
غوطه ور شده در بی عشقی .

و تو
دلی استوار و سرسختی میان شعله های زنده
که چشمان مرا به یغمای خویش خواهی برد
به سان ستاره یی تابان
که به ستیزه می خواند
مسیر فانی درد را

* کلارا خانس


- کلارا خانس یک بانوی شاعر اسپانیایی است و "کامپا" عنوان مجموعه اشعار عاشقانه اش است . کلارا خانس شیفته ی سرزمین و فرهنگ و شعر ایران و مترجم اسپانیولی برخی از شعرهای شاملوی بزرگ است . او در زمانی که شاملو در اوج کشاکش دردناک با بیماری طاقت فرسای سال های آخر بود ، برای عیادت آن بزرگوار زنده یاد به ایران آمد . این کتاب به کوشش فرهاد آزرمی ترجمه شده و در دست خطی که خانم خانس به مناسبت انتشار این کتاب در ایران به مترجم نوشته و در مقدمه کتاب نیز موجود است چنین گفته است :
" شادی آور است که این کتاب برای نخستین بار و به طور کامل ، به زبانی جز آن که نوشته شده است ، دیده باز کند و آن هم به زبان تو !
در سرزمین تو موسیقی و شعری شکفته است که جوهره ی درخشان آن نویسنده ی آن را به شگفتی آورده و نیز او را که در آن غور کرد تا دگران را با آن آشنا سازد . پس با اعتمادی دقیق این اشعار را رها می کنم در دست های تو . "

----------------
برای خودت :

به من نگاه کن ،
من طرح ساده زندگی ام را
با نگاه تو رنگ می کنم ...

سه‌شنبه ۱۰ اوت ۲۰۰۴

یاد تو ...

پنجره ای آبی ،
خیابانی پر از دلهره التهاب ،
دو ردیف چنار پیر ،
و نگاهی مهربان و توفانی .
....
فراموش کردنت هفتاد سال طول می کشد ... !

----------
تبریک :
امروز سالروز تولد بزرگ قبیله ، استاد بیژن صف سری است ... مبارک باشد .

----------
بی ربط :
کجای سیصد و شصت درجه ایستاده ای ؟ من هنوز دارم دور می زنم !

دوشنبه ۹ اوت ۲۰۰۴

دل خوش !

جا مانده است
چيزي جايي
كه هيچ گاه ديگر
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد كرد
نه موهاي سياه و
نه دندانهاي سفيد

* حسین پناهی

- حسین پناهی هم رفت . یادش گرامی ...

جمعه ۶ اوت ۲۰۰۴

" من از کی خوشم نمی آید "

بخشی ازماهنامه کلک دو ماه پیش اختصاص داشت به معرفی « هانی بال الخاص » ، منتقد ، مترجم ، نویسنده و از همه مهمتر نقاش و مدرس نقاشی غریب مانده هموطنان که خود من هم تا همان موقع غیر از نامی و یک مختصر از او چیز دیگری نمی دانستم . هانی بال الخاص آدم جالبی است ، این را از نوشته هایش به خوبی می توان دریافت . توی همان شماره نوشته ای از او خواندم که بسیار برایم جالب بود ،بخش هایی از آن نوشته در زیر آمده است :

" من از کی خوشم نمی آید "

1. از کسی که همیشه در هنگام نقل خاطرات کودکی اش خود را زیرک جا می زند .
2. از مردی که خیال می کند زن ها را خوب می شناسد .
3. از مادری که خیال می کند فرزند بین 3 تا 11 ساله اش در نقاشی نابغه است .
4. از پدر و مادری که «هوشی جون» بزرگ کرده اند .
5. از کسی که از اولین نمایشگاه رفتنش می خواهد از دلیل نقاشی های معاصر سر دربیاورد .
6. از نویسنده ای که اول نام داستانش را می نویسد .
7. از فیلم سازی که سناریوی فیلم آینده اش را لحظه به لحظه برای من تعریف می کند .
8. از مرد متمولی که شکار را عشق و هنر می داند .
9. از کسی که انتظار دارد دوستش در تمام سلیقه های هنری هم رای او باشد .
10. از کسی که امیدوار شده ، انسانِ امیدوار احمق است .
11. از ذهنی که شاعر و هنرمند را مترادف یا منحرف یا خائن می داند .
12. از کسی که فرق طنز و جدی را نمی داند .
13. از کسی که حرف های بدیهی را زائده ی ذهن خلاق و آنی خود می پندارد .
14. از کسی که ایجازهای هنری دیگری را به نام خود بسط می دهد .
15. از منتقد هنری که اثر بزرگی را با جزئیات اخلاقی و تعصبی خود رد می کند .
16. از کسی که بعد از پیشامد پیش گیری های علمی و فاضلانه پیشنهاد می کند .
17. از فارسی زبانانی که حرف «ر» را در واژه های فرنگی «غین» تلفظ می کنند .
18. از کسی که مزایای کم گویی را فهمیده است و در جواب چراها تبسمی مرموزانه می کند .
19. از کسی که اصطلاح «خسته نباشید» را بی جا به کار می برد .
20. از دوستانی که به جای اینکه « سلام » من را به خانوادهشان برسانند ، «بزرگی» من را می رسانند .
21. از دوستان نزدیکی که به جای مداد و دفتر و کتاب ، برای من گل هدیه می آورند .
22. از متأهلی که تحقیر همسرش را بهترین طنز خود می داند .
23. از پدر و مادری که فرض می کنند شیرین کاری های کودک شان را همه بامزه فرض می کنند .
24. از مردی که با موهای کناری ، سر طاس اش را با زحمت می پوشاند .
25. از خانمی که بیست کیلو اضافه وزن اش را اعتنا نمی کند اما دماغ اش را عمل می کند .
26. از حسودی که نمی تواند کسانی را که به آن ها مدیون است ، دوست بدارد .
27. از کسانی که واژهای «دهاتی» و «عمله» را به جای " ناسزا " به کار می برند .
28. از زحمت کشی که به خاطر برد تیم فوتبالش خود را خوش بخت به حساب می آورد .
29. از عضو اکثریتی که دوستی خود با یک آشوری ، ارمنی ، کلیمی یا سیاه پوست را افتخار اخلاقی خود به حساب می آورد .
30. از کسی که فرضیه ی مشکوکی را یقین می داند و بر مبنای آن انسان را قضاوت می کند .

------------------
مادر

من نمی دانم چرا هر وقت به این نام می رسم تمام حرف هایم از ِیادم می رود ، مثل شاگردی که پای تخته موقع درس جواب دادن درمی ماند .
شعر هم نمی توانم بگویم ...
مادر خوب ، مهربان و صبورم ، دوستت دارم ... آن هم با صدای بلند ! ... روزت مبارک .

------------------
آمده از پشت سیم های خاردار ...

" کجا بودی پسر ؟ کجا ؟ پشت سیم های خاردار ؟ ... بوسه بر جای خالی موهایت ، پوتین هایت را درآر و آن پیراهن گل باقالی را که از تربیت جنگ بوی صلح گرفته است ... بیا بخواب ، دست های مادر برای همه زخم های تو خوب است ... "

مهدی آمده است مرخصی . بار اول که دیدمش نشناختمش ، 4 ، 5 کیلویی لاغر شده ، پاهایش پر از تاول است و دست هایش از شدت ساییدگی سرخ سرخ شده اند . یکشنبه که بیاید باز هم می رود تا سه هفته باقی مانده دوره اش را تمام کند . کاش این بیست و چند روز زود بگذرد ، آخر وقتی نیست بدجور احساس تنهایی می کنم ... لعنت به این سربازی !