شنبه ۳۱ ژوئیهٔ ۲۰۰۴

روزمرگی ها ...

این روزها کارم شده است فقط خواندن کتاب و روزنامه ؛ البته اگر کلاس نداشته باشم که مجبور باشم 4 ، 5 ساعت سرپا بایستم ، فکم را یکریز تکان بدهم ، با ماژیک و وایت برد سر و کله بزنم و شب که جنازه ام به خانه می رسد ، یکراست به سراغ تخت خواب بروم ! ... کتاب "جزیره سرگردانی" سیمین دانشور را برای هشتمین بار خواندم ؛ اولین بار چهار سال پیش بود و آخرین بار همین دو روز پیش . نمی دانم این کتاب چه سحری در خود دارد که هر بار می خوانمش باز حس می کنم داستان تازه ای را شروع کرده ام حسی که در قسمت دوم کتاب ؛ " ساربان سرگردان " اصلا وجود ندارد ." سمفونی مردگان" عباس معروفی که هدیه حسین عزیز است را برای سومین بار خواندم ؛ فلاش بک های بی شمار و ناگهانی داستان آدم را گیج می کند ولی داستان آنقدر جذابیت دارد که نمی شود کتاب را زمین گذاشت . منتظرم تا رمان جدید زویا پیرزاد ... " عادت می کنیم " به دستم برسد ، رمانی که می گویند حوادث و اتفاقات آن در تهران امروز می گذرد و شخصیت هایش همین آدم های دور و برمان هستند . تازگی ها کتابی از حسین سناپور به نام " ویران می آیی " را دست گرفته ام . قصه مثل داستان ویرانی آدم ها از آخر شروع می شود و نویسنده اش هم در همان ابتدا می گوید : " فصل های این کتاب بر خلاف روند وقایع مرتب شده اند ، خواننده ای که این شیوه را نمی پسندد و دوست ندارد ، می تواند فصل ها را از آخر به اول یعنی به همان ترتیب رخ دادن وقایع بخواند ". فصل اول قصه روایت عشق دو نفر که سال ها درو از هم مانده اند را مرئی می کند و بعد به تلنگری می شکند و فصل پایانی ، آغاز یک عشق است که اول کتاب گسستن آن را دیده ایم . این جمله از کتاب انگار داستان را روایت می کند : " آن چیزهایی که می خواهم نگه دارم ، همه آن چیزها ، داستان عشق ساده دو تا آدم است ، آدم هایی که یک روز بهاری روی نیمکت یک پارک عاشق هم می شوند و اگر بازی های زندگی مسخره نباشد ، عاشق هم می مانند ، حتی اگر یکیشان از خانه فرار کرده باشد و ان یکی به جر اتاق کوچک طبقه آخر یک ساختمان زهوار در رفته که شیرش چکه می کند و مُبل هم ندارد ؛ جایی نداشته باشد ، به هر حال یکی به آن یکی پناه می برد ، مگر نه ؟ " . من داستان را از وسط شروع کرده ام ! .

------------
بی ربط :
در سرم هوای توست ،
این را از تو دارم .
قرص های مسکن من کجاست ؟!
این را هم از تو دارم ... !


سه‌شنبه ۲۷ ژوئیهٔ ۲۰۰۴

عادی !

این روزها
کسی به ماه نمی نگرد
و هیچ اتفاقی نمی افتد
اگر " آفتاب " نباشد .
چه اهمیتی دارد آسمان
آبی باشد یا سرد ؟
مهم کفش های من است
که هر روز مرا به خانه می برند .
....
نگاه کن
او همانی نبود
که غروب ها برایم دست تکان می داد ،
حرف هایش را نقطه چین می کرد ،
و می خواست وقتی بزرگ شد ،
"پرنده" شود ؟
چقدر بزرگ شده !
او قلبش را
هر روز از پل های هوایی عبور می دهد ؛
چقدر منطقی می خندد !
نگاه کن !
پیشانی
ندارد !
چشمهایش
.... کو ؟

--------
برای خودت : گفتم : " هوا را از من بگیر ، چشمانت را نه " ؛ گفتی : ... !

جمعه ۲۳ ژوئیهٔ ۲۰۰۴

زندگی بيتوته ای است کوتاه ...

" هرگز از مرگ نهراسیدم...
اگر چه دستانش از ابتذال هم شکننده تر باشد...
هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است،
که مزد گورکن از بهای آزادی آدمی افزون باشد. "

سوم امرداد 1379 ، خورشیدی دیگر تمام شد . بامداد تنها چراغ این خانه بی چراغ بود ... قاصد سلام و سرود ، آموزگار بی ترکه ترانه ها و ... . نوشتن از او آسان نیست ، کلمات بر وصفش ناتوانند ، همچون جملات که سکته می کنند . هزار دریا در سوگ اش گریستند این خلق ناسپاس ؛ اما در حقیقت این خلق در سوگ خویش می گریستند که سرگذشتشان همه در سکوتی بلند گذشته بود ، مگر در دقایقی زودگذر که چوپان دروغگوی تازه ای را به بع بعی تازه سپاس گفته بودند ، نه چون او که قناری مغموم حنجره اش نرده های ناگزیر را باور نداشت . سوم مرداد 1383 ... چهارمین مرداد بی بامداد .




 

چهارشنبه ۲۱ ژوئیهٔ ۲۰۰۴

روزی روزگاری در قزوين سيتی !

علیرضا گفت : " این ورا نمی یای ؟ راستی این هفته نمایشگاه کامپیوتر داریم تو قزوین ، پاشو بیا " . خیلی وقت بود می خواستم سری به علیرضا بزنم ولی هر دفعه یک گرفتاری پیش می آمد ونمی شد . این بار انگار همه چیز جور بود . کلاس هم که نداشتم ... " آقا پس به سجاد هم زنگ بزن بگو " ... سجاد داشت می رفت شمال و تا شنبه هم بر نمی گشت ... " من یکشنبه میام که سجاد هم باشه " ... یکشنبه ساعت 2 بعد از ظهر راه افتادم . هوا به طرز ناجوانمردانه ای گرم بود ،  از آسمان آتش می بارید .با هر بدبختی و مصیبتی بود خودم را حدود ساعت 3.5 به قزوین سیتی رساندم . آدرس را دوباره نگاه کردم ... " خیابان پادگان ، روبروی ... مرکز اطلاع رسانی استان قزوین ، طبقه چهارم ، واحد ... " رسیدم ، سجاد هم بود . توی دفتر علیرضا کمی نشستیم و بعد راه افتادیم به سوی نمایشگاه ، آن هم با پای پیاده . از اسفالت کف خیابان گرما به صورتمان می زد و پاهایمان توی کفش در حال پختن بود . به در ورودی نمایشگاه رسیدیم ... نگهبان اخموی دم در از ما کارت خواست و چون ساعت شروع رسمی نمایشگاه ساعت 5 بود و در جمع ما فقط علیرضا کارت داشت ، بنابراین من و سجاد پشت در ماندیم . علیرضا دست به دامن رابطه شد و بعد از دقایقی با دستی امضا شده توسط مسئول اجرایی نمایشگاه که در واقع مجوز ورودمان بود برگشت .... ما می توانستیم داخل شویم ... توی نمایشگاه صدای دوبس دوبس بود که گوش ها را کر می کرد و مونیتورهایی که صور قبیحه ( شو با آرمMTV  !!! ) نشان می دادند و فروشنده های خوش تیپ کراوات زده ای که ( بعضی هایشان گره کرواتشان کج بود ! ) لبخند های مصنوعی تحویلت می دادند . توی غرفه علیرضا ( قزوین نت ) اینترنت مفتی در اختیار ملت قرار می دادند ، شکلات آیدین تعارف می کردند ، خودکار قشنگ ! می دادند و کارت اینترنت حراج می کردند . من و علیرضا ماندیم و سجاد رفت تا کلاسش را در آموزشگاه دودره کند و برگردد . تا من برای علیرضا در وبلاگش همانجا یک یادداشت بنویسم سجاد برگشت ( به قول بچه ها ... ایول مرام ! ) . چند تایی عکس انداختیم ( که به خاطر خوش قولی علیرضا هنوز به دستم نرسیده و گرنه می خواستم توی وبلاگ بگذارمشان ... ) ، آب هلو خوردیم ، چرخی در نمایشگاه زدیم و خارج شدیم تا گشتی هم در شهر بزنیم . بچه ها می خواستند دیدنی ها شهر ( از همه نوعش ! ) را به من نشان بدهند . قزوین انصافا شهر قشنگی است و مردمانش بسیار مهربان ، خوش برخورد و  با فرهنگ اند. توی قزوین خیابان ها به طرز عجیب و غریب و گیج کننده ای به هم وصل اند ؛ تا جایی که حتی گاهی اوقات سجاد و علیرضا هم دچار اشتباه می شدند . قزوین بناهای تاریخی زیادی دارد و از جمله این بنا ها،بناها موزه زیبای "چهلستون" قزوین  است . به گفته سجاد این بنا چهل ستون واقعی دارد و مانند همنام اصفهانی اش نصف ستون هایش را مدیون آب نیست ! ( مسعود بهتر می داند ! ) . قزوین به شیرینی های سنتی اش هم معروف است ؛ شیرینی فروشی "کدبانو" در چهارراه شهرداری قزوین معروفترین شیرینی فروشی سنتی قزوین است . این شیرینی فروشی برای شیرینی عید از 4 ، 5 ماه قبل سفارش می گیرد و دم عید حتی یک دانه شیرینی بدون سفارش هم نمی فروشد ؛ حالا فکرش را بکنید توی همچین جایی علیرضا سراغ کیک یزدی و نوشابه را می گیرد ! .  دو نوع شیرینی خریدم ، یکی نان برنجی و دیگری یک شیرینی به نام نازک پسته . سجاد می گفت :" قروینی ها به شیرینی های سنتی اشان تعصب ویژه دارند " ... حق هم دارند ، چون کیفیت و مزه اش واقعا فوق العاده و بی نظیر است ... داشت غروب می شد ، سجاد هم کلاس داشت و باید می رفت ، کم کم از بچه ها خداحافظی کردم و به سوی خانه راه افتادم ، خسته بودم ، توی ماشین سرم را به شیشه تکیه دادم  و خوابم برد ... " آقا ... آقا ... رسیدیم " ...
 
پی نوشت : در جامعه امروز ما متاسفانه عده ای به خود این اجازه را می دهند که فرهنگ ها و قومیت های مختلف را مورد اهانت و تحقیر قرار دهند . من یکی از فرزندان دیار آذربایجان بزرگم و  به آذری بودن خود افتخار می کنم ؛ از این رو هیچ توهینی ( و نه شوخی یا جوک های ساده معمول )  را به فرهنگ غنی آذری بر نمی تابم  ، و عده ای را که برای پوشاندن عیوب خود به تمسخر و تحقیر فرهنگ های مختلف می پردازند را مشتی ابله و ساده لوح می پندارم . به حرف هایی که در مورد مردم خوب و با فرهنگ قزوین می گویند هم می شود  با ارفاق عنوان " چرند " اطلاق کرد .

---------------
بعد نوشت ! : بالاخره علیرضا عکس ها را برایم فرستاد ... ببینید .

یکشنبه ۱۸ ژوئیهٔ ۲۰۰۴

ساده

به زمانی که
پای در راه نهاده ای
تا دلت از جای کنده شود
،نیازی به بدرقه ی دیدگان اشک آلود تو نیست .
و انگشتان ظریفی که
 به کاهلی
بخار از شیشه پنجره
 به سویی می زند
و چشم های عاشق را
 در مه
قاب می گیرد
 به همان سادگی
 کلاغ سالخورده
 با نخستین سوت قطار
 سقف واگن متروک را ، ترک می کند ،
دل
دیگر 
در جای خود نیست
به همین سادگی !

* حسین منزوی

- زیر نویس : روزی از روزهای اردیبهشت امسال کلاغ شوم بدخبر خبر خاموشی حسین منزوی را آورد  . پنج شنبه بر سر مزارش در زنجان یادم آمد که هیچ کس ! برای مرگش پیام تسلیتی نفرستاد . در مراسم چهلمش در زنجان ؛ چشمان تر منوچهر آتشی و بغض علی موسوی گرمارودی از یاد نمی رود .

---------------
آوا بلاگ
نگاهم کن .... در آواهای من .
---------------
بی ربط :
فقط به اندازه روشنایی یه رعد و برق فرصت دارم تا دونه های تصبیحم رو پیدا کنم ... قبل از اینکه بارون بزنه !
 

سه‌شنبه ۱۳ ژوئیهٔ ۲۰۰۴

عطر نرگس توی شلوغی شهر ...

کیفم را برمی دارم ، پول قهوه را حساب می کنم و بیرون می زنم . مغازه ها غرق نورند و پر از مردمی که در هم می لولند و مثل ریگ پول خرج می کنند . آدم هایی که انگار نداری و بی پولی هیچ وقت برایشان معنی نشده است ، توی تجمل دست و پا می زنند و بی صدا خفه می شوند . دختر و پسری دست در دست هم از کنارم می گذرند ، صدای خنده هایشان در شلوغی خیابان گم می شود . دنبال آن پسرک فال فروش می گردم ، پیدایش کردم ... « حالت خوبه » ، « سلام آقا ... بازم دوتا فال می خواید ؟ » ... « آره » ... شیشه را بالا می دهم ،... سردم است ، هوا اصلا شبیه تابستان نیست . جلوی دکه روزنامه فروشی خیابان بیژن می ایستم ... یک بسته وینستون لایت می خواهم و شرق ! ... بر که می گردم باد برگ جریمه روی شیشه را می رقصاند ... قانون برای همه !!! ... « درب خودرو باز است » ... لعنت ... چقدر از این صدا بدم می آید ... عصبی در را می بندم و راه می افتم ... ترافیک مزخرف خیابان ولی عصر ، ... شیشه را پائین می دهم تا بوی درختان پارک ساعی را حس کنم ... بوی کباب می آید ، از رستوران نایب است ... دلم نان و پنیر و سبزی می خواهد ... می ایستم ، نگاهم را به پله ها می اندازم ... منتظر می ماندم تا بروی و از آن بالا برایم دست تکان بدهی ... راه می افتم ... عددی که عمر چراغ را نشان می دهد یکی یکی کم می شود ، هنوز خیلی مانده تا چراغ سبز شود ، چشمانم را می بندم ... ، عطر نرگس توی فضای ماشین می پیچد ، پسرک گل فروش است و دسته گل های نرگسش . می خواهم یک دسته بردارم که بوق ماشین های پشت سر مجال نمی دهد ... چراغ سبز شده است ، چشمم از آینه به پسرک خیره می ماند ... محو صدایی می شوم که توی ماشین پیچیده است ... « ... مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است ، مرگ گاهی ریحان می چیند ، مرگ گاهی ودکا می نوشد ، گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد ... پرده را برداریم بگذاریم که احساس هوایی بخورد ... » صدای بوق ممتد ماشینی مرا به خود می آورد ... پیرمرد سرش را از شیشه ماشین بیرون می آورد و فریاد می زند : « عاشقی یا بدهکار ، این چه وضع رانندگیه ؟ » ... نگاهش کردم . می خواستم بگویم : "عاشقم" ... نمی ایستد ، زیر لب چیزی می گوید و می رود ... از شلوغی تهوع آور میدان ولی عصر و آن همه نور و رنگ و سر و صدا به سرعت می گذرم ... از شلوغی حالم به هم می خورد ... می خواهم هر چه زوتر به خانه برسم ... می رسم ... خسته ام ... دلم خواب می خواهد ...

--------------
آوا بلاگ :
یک قطعه به بخش آواهای من اضافه شد ... بشنوید .
--------------
بی ربط :
اونی که عاشق آسمونه ؛ حتما زمین می خوره !
--------------

یکشنبه ۱۱ ژوئیهٔ ۲۰۰۴

مضحک !

هر کسی را دوست داریم می کنیم تو قفس
در عوض ...
کسایی که ازشون متنفریم آزادانه قار قار می کنن !

-------------
قدم نورسیده !
سجاد هم بلاگش را راه انداخت ... تبریک شازده ی ایرونی

-------------
بی ربط :
عجب هوای مزخرفی شده هوای این روزهای تهران ، ابری و دلگیر و خفه !

چهارشنبه ۷ ژوئیهٔ ۲۰۰۴

نگو ...

نگو که ناغافل از فضای فکرهايت گريخته ام ,
نگو که فرياد آن همه ترانه را نشنيدی ,
نگو که در گذر از آن کوچه آشنا دلواپس تنهايی دست هايم نشده ای ,
نگو که در گذار گريه ها نشانی خانه مان را گم کرده ای ,
نگو ...
شايد خلاصه تمام اين ها حرفی باشد شبيه « دوستت ندارم »...
نگو که دوستم نداری ...

دوشنبه ۵ ژوئیهٔ ۲۰۰۴

مرگ در پنجشنبه آفتابی

شنبه : آقای «م» در حالی که ریشش را می تراشید ، فکرمی کرد که چرا چند روز است حال ندارد . ساعت 30/7 صبح را نشان می داد باید زودتر خودش را به اداره می رساند وگرنه باز سر و صدای رئیس بلند می شد . ساعت 3 خسته و کوفته از اداره به خانه بازگشت و خوابید . ساعت شش از خواب بلند شد و از خانه بیرون رفت و با رفقایش گشتی در داخل شهر زدند و بعد هم شام را در رستوران خوردند . عجیب بود که او پول شام را حساب کرده بود .

یکشنبه : وقت ریش تراشیدن نداشت . به سرعت لباس پوشید و خودش را به اداره رساند هنوز رئیس نیامده بود . مشغول کار شد. نهار را بیرون خورد ، عصر با دوستش قرار داشت ، با هم بیرون رفتند .

دوشنبه : نمی دانست چرا حالش این قدر بد است . اصلا حال رفتن به اداره را نداشت . پتو را روی سرش کشید و و به خواب رفت . ساعت سه بعد از ظهر با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شد . صدای خشنی از آن طرف سیم ، چیزهایی گفت و تلفن را قطع کرد . نمی خواست قبول کند ، ولی مرد او را تهدید کرده بود ، چاره ای نداشت .

سه شنبه : تصمیم گرفته بود دیگر به اداره نرود . ساعت نه صبح یک نفر بسته نسبتا بزرگی را به خانه اش آورد و رفت .داخل آن ، یک اسلحه ، یک ماسک و دستور کارش وجود داشت .

چهار شنبه : اعصابش خورد بود و نمی دانست چگونه چنین چیزی را قبول کرده است . سیگاری آتش زد و دودش را با ولع تمام بلعید . چشمانش قرمز شده بود و نفسش به سختی بالا می آمد . بدون اینکه کسی او را ببیند ، به فرودگاه رفت و بلیطی برای یک شهر دور خرید .

پنجشنبه : ساعت نه صبح ، طبق قرار ، ماسک را روی صورتش کشید و وارد بانک شد . اسلحه را به سمت متصدی تحویل پول گرفت و پولهایش را برداشت و به سرعت خارج شد و به طرف فرودگاه حرکت کرد .

جمعه: ( گورستان عمومی شهر ) حدود بیست نفر از اقوام آقای «م» که همگی لباس سیاه بر تن داشتند ، در گوشه ای جمع بودند . جوانی به پیرمرد کناری اش گفت : « انگار هواپیما نقص فنی داشته ، سقوط کرده و منفجر شده ؟ » پیرمرد گفت : « بعضی ها می گویند که نقص فنی هواپیما ، عمدی بوده . به هر حال خدا بیامرزدش ! » .


-------------------
برای خودت :
" تو عاشقانه ترین نام
و جاودانه ترین یادی ؛
تو از تبار بهاری - تو باز می گردی ... "

* م . آزاد

-------------------
بی ربط :
الان هر کس مرا صدا بزند باید خودم 180 درجه بچرخم تا جوابش را بدهم . گردنم توی پروتز است و نمی توانم به هیچ سمتی بچرخانمش ؛ وضعیت خنده داری است . برای دیدن کیبورد باید 45 درجه بدنم را خم کنم تا بتوانم ببینمش . بعضی وقت ها که خسته ام می کند بازش می کنم و فکر می کنم تا یکی دو روز بعد کاملا کنارش بگذارم . چیز فوق العاده بد و مزخرفی است ، خدا نصیب هیچ بنده ای نکند ... انشاالله ! .

-------------------
آوا بلاگ :
یک قطعه به بخش " آواهای من " و یک قطعه هم به بخش " آواهای دیگران " اضافه شد ... بشنوید .

جمعه ۲ ژوئیهٔ ۲۰۰۴

تنها صداست که می ماند ... !

آوا بلاگ بخشی است که از امروز به وبلاگ اضافه خواهد شد . جایی که برای اولین بار همین شعر فروغ فکر درست کردنش را به سرم انداخت . برنامه های زیادی برای آوا بلاگ در سر دارم که به مرور عملی شان خواهم کرد . فعلا برای شروع و به جای شیرینی افتتاح "آوا بلاگ " به بخش ترانه ها بروید ... دست خالی بر نمی گردید !