سه‌شنبه ۲۹ ژوئن ۲۰۰۴

درخت گيلاس

به بالای درخت نگاه کردم . گیلاس ها کاملا رسیده بودند ، گنجشک ها هم امان نمی دادند و یکریز روی شاخه های درخت مشغول خوردن بودند . با شجاعت تمام از درخت بالا رفتم تا گیلاس بچینم . آنقدر رفتم بالا که سرم از آخرین شاخه درخت هم بالاتر بود . سرم را آوردم پائین تا بگم : " یکی اون سبد رو یه جوری بده به من " که تازه فهمیدم کجای کارم ! سبد سفید از بالا مثل یک توپ تنیس دیده می شد و باغچه عین یک سبد کوچک سبزی . دست و پایم شروع کردند به لرزیدن . هیچ غلطی نمی توانستم بکنم ، باد هم شروع کرده بود به وزیدن و درخت را به طرز وحشتناکی تکان می داد . ترسیده بودم ؛ تنه اصلی درخت را محکم گرفتم و به لرزیدن ادامه دادم . کلی با خودم کلنجار رفتم و به خودم اعتماد به نفس دادم تا بتوانم از درخت پائین بیایم . با هر بدبختی که بود یک شاخه پائین تر آمدم . وقتی می خواستم از شاخه بعدی هم پائین بیایم شاخه زیر پایم یکدفعه شکست و من نتوانستم تعادلم را حفظ کنم و از همان بالا با به طرف پائین پرت شدم ؛ سرم به دیواره سیمانی بغل باغچه خورد و ... من مُردم ... به همین سادگی !

------------
برای خودت ، برای خودم !

من دو تا سیب سرخ می خواهم تا نذرشان کنم ... یکی برای تو ، یکی برای خودم .

------------
برای روز میلاد تن تو !

ششم تیرماه تولد برادرم مهدی بود که همان روز تولدش رفت سربازی ... مسخره نیست ؟!
هشتم تیرماه هم روز میلاد رفیق هم قبیله ی آرام ، مهربان و دوست داشتنی ام ، حسین عزیز بود .
سبد سبد گل یاس سپید ، شادباش روز میلادتان ...

جمعه ۲۵ ژوئن ۲۰۰۴

فکر پليد !؟

دلم را زدم به دریا ، گفتم هر چه باداباد ، نگاهی به اطرافم انداختم ، کسی نبود ... وارد طلا فروشی شدم ، چند فروشنده محترم با لباس خیلی شیک و تمیز و بوی مطبوع ادکلن مردانه پشت پیشخوان ایستاده بودند ؛ عروس و دامادی به همراه چند خاله خانباجی مکرمه هم حضور داشتند و یک خانم و آقای متشخص نیز مشغول خرید بودند . وارد که شدم برای یک لحظه همه نگاه ها به سمت من برگشت ؛ یک لحظه دست وپایم را گم کردم ، می خواستم از همان راهی که آمده بودم برگردم ولی دیگر کار از کار گذشته بود . آب دهانم را قورت دادم ، گره ی کراواتم را شل کردم تا راحت تر نفس بکشم ، باید خیلی سریع تصمیم می گرفتم ؛ یا باید کاری را که شروع کرده بودم تمام می کردم یا از همان راهی که آمده بودم بر می گشتم . مدیر طلافروشی به سرعت به سمت من می آمد ، مردی بود حدود 50 ساله ، شکمش جلوتر از خودش حرکت می کرد و موهای جلوی سرش ریخته بود . خودم را آماده کردم ، تقریبا دیگر مقابل من ایستاده بود ... « بفرمائید آقا ، امری داشتین ؟ » ... حالا دیگر وقتش بود ... « آقا امکانش هست یک لیوان آب به من بدید ؟ مغازه های اطرافتون بسته است ، جای دیگه هم آب پیدا نکردم » ... لیوان خالی را به دست مستخدم طلافروشی دادم ، تشکر کردم و سریع بیرون آمدم ... من موفق شده بودم ... هورا .

---------

برای خودت :

" گوش کن ، جاده صدا می زند از دور قدم های تو را ،
چشم تو زینت تاریکی نیست .
پلک ها را بتکان ، کفش به پا کن و ... بیا . "

* سهراب

دوشنبه ۲۱ ژوئن ۲۰۰۴

شما به کجا وصل هستید ؟

داشتم فکر می کردم زندگی ما چقدر شبیه اینترنت است ؛ همه می خواهند به یک جایی وصل باشند . بعضی ها می خواهند همیشه به جاهایی وصل شوند که حرف اول و آخرشان « پ » است . خیلی های دیگر هم می خواهند به یک جایی بچسبند جایی که فقط با « خ » شروع می شود . کیفیت ارتباط گروه اول تعریفی ندارد ، سرعتشان پائین است و ناخواسته ، تند و تندDC می شوند ؛ اما گروه دوم خیالشان خیلی راحت است ، نوع و کیفیت ارتباطشان حرف ندارد و تا خودشان نخواهند عمراً DC شوند . راستی شما به کجا وصل هستید ؟

-------
بی ربط : دلشوره عجیبی این روزها به جانم افتاده و یکدم رهایم نمی کند . هر روز که می گذرد این دلشوره آشنا را بیشتر احساس می کنم .
شاید مدتی کوتاه ننویسم و آن را به گرفتاریهای روزمره ام که کم هم نیستند ، ربط نمی دهم ؛ می خواهم تکلیف این دلشوره لعنتی را با خودم معلوم کنم . نمی دانم ... شاید هم نوشتم .
اولین پنجشنبه ای که نیامدم ؛ گل و گلاب و خرما یادتان نرود ... به یک فاتحه هم راضی ام ،... جان شما !
-------
برای خودم ! : " سکوت را می پرستم که اقتداری در خود دارد که به هیچ شکل دیگر نمی توان به دستش آورد . سکوت را می طلبم که آرامشی عجیب برایم ایجاد می کند .
و باز ... ساکت بودن را می خواهم بیاموزم ... !

چهارشنبه ۱۶ ژوئن ۲۰۰۴

اگر تنهاترین تنها شوم ...



همين طرح در قطع بزرگ

سه‌شنبه ۱۵ ژوئن ۲۰۰۴

شب ، فوتبال ، بی خوابی

من نمی دانم چرا مسئولین فوتبال جهان زمان برگزاری تورنمنت های مهم جهانی را با مسئولین دانشگاه ها و آموزش و پرورش ایران هماهنگ نمی کنند . مسابقات یورو 2004 شروع شده آن هم در بدترین زمان ممکن . از یک طرف می خواهی بچه مثبت باشی و اصلا فوتبال نگاه نکنی ولی از طرف دیگر دلت رضا نمی دهد که هنرنمایی بهترین بازیکنان فوتبال جهان را بر روی مستطیل سبز شاهد نباشی . صدا و سیما هم لطف کرده و تمامی مسابقات را به صورت زنده ! پخش می کند . فقط یکی دو دقیقه برای پخش تاخیر می اندازند تا نکند خدای ناکرده ، زبانم لال از جعبه جادو به نظاره صور قبیحه بنشینیم و منحرف شویم . شادی "والرون" بعد از گلش به روسیه هم که اندکی حرکات موزون چاشنی اش بود ، یکی از این بی ناموسی ها بود که خدا را صد هزار مرتبه شکر نشانمان ندادند و این همه را مدیون اقدامات سردار ضرغامی ( دامت توفیقاته ) هستیم . بگذریم ...
تیم محبوب من یعنی اسپانیا ، امسال با تمام توان در یورو 2004 حضور دارد و به نظر من بخت اول کسب عنوان قهرمانی است ، کاری که از مانکن های ایتالیایی و پیرمردهای انگلیسی بر نخواهد آمد . بازی اسپانیا ، پرتغال باید یکی از زیباترین بازی های این دروه باشد ، نمایش یک فوتبال کاملا لاتین در قلب اروپا ... باید منتظر ماند و دید جام قهرمانی را رائول بالای سر خواهد برد یا کس دیگر ...
و این شب ها، شب های فوتبال است و بی خوابی ...

یکشنبه ۱۳ ژوئن ۲۰۰۴

نقطه ها ...

گفتی : گریه دو نقطه دارد
گفتم : سه نقطه !
و هر دو راست می گفتيم .
تو ...
گریه های مرا می دیدی ،
من ...
اشک های تو را .
و هر دو ...

(؟)
-------------
بی ربط :
دنگ ... قصه تمام شد ... نقطه سر خط !

دوشنبه ۷ ژوئن ۲۰۰۴

سهم من سهم تو ...

در دالان زمان
دنیا قسمت شد
میان من و تو ...

فروردین برای من
تگرگ سهم تو

یاس مال من
قفل سهم تو

آینه سهم من
سنگ مال تو

و خدا ...
خدا هم مال من .


----

بی ربط : خودخواهی !

------

برای خودت : به همه چیز شک می کنیم جز به انسانیت خود . درست هنگامی به انسان بودن خود مفتخریم که ذره ای از آن در ما باقی نمانده است .
لابد همانقدر که ما به انسانیت خود می نازیم ، جانوران نیز به « حیوانیت » خود می بالند ، گرچه گمان نمی کنم ، آنها اینقدر خودپسند شده باشند .
در پناه آزادگی و عظمت و بلندی «سرو» سنگر گرفتن ، راه خوبی برای فرار از خود نیست . درختچه های کوچک ، اگر به قامت بلندترین سروها هم دربیایند ، باز هم کوتاهند ، خیلی کوتاه .

جمعه ۴ ژوئن ۲۰۰۴

حیاط خانه ما تنها نیست !

« حیاط خانه ما تنها نیست ، اینجا همه به فکر گل ها هستند و باغچه هیچ وقت مردن را تجربه نکرده است ! »*
حیاطی که جای جای آن خاطرات شیطنت های بچگی ام را زنده می کند . زمین خوردن ها ، گریه ها ، خنده ها ... حیاطی که گوشه گوشه اش ، عاشقانه هایم را شنیده اند .
حیاط خانه ما پر است از درختان میوه و چند تایی درخت کاج و یک درخت تنومند زبان گنجشک . درختانی که شاخه های بلندشان نمی گذارد آفتاب بر روی سنگفرش های حیاط نور بپاشد . درختان حیاط را می شمرم : 4 تا زردآلو ، 7 تا آلو ، 4 تا گیلاس ، 7 تا سیب ، 5 تا گردو ، 3 تا آلبالو ، 3 تا شلیل ، 1+3 تا هلو! * ، 3 تا گلابی ، 2 تا به و از انار و فندق و توت هم ، هرکدام یکی . مسعود بی راه هم نمی گوید : « نگو حیاط خونه ما باغه ، بگو ما تو باغمون خونه ساختیم ! » .
15بوته گل رز ، حصار باغچه های حیاط است . نسترن جوان تا روی بام قد کشیده و از آن بالا چشمش به گل رز سیاه است و ساقه های قد کشیده گل زنبق .
بوته پیچ امین الدوله ( یاس ) از روی دیوار حیاط به کوچه سرک کشیده و رهگذران را هم از عطر خوش گل های سفید و زردش بی نصیب نگذاشته است .
حوض آبی رنگ وسط حیاط هم برایم پر از خاطره است . بچه گی ها ، هر وقت می خواستیم آب بازی کنیم ، منتظر می ماندیم که بعداز ظهر همه بخوابند و آن گاه حوض خانه ما پر می شد از سر و صدای شلپ و شلوپ آب بازی من و برادرم .
دستم را به آب حوض می رسانم و نگاه می کنم که چگونه موج های ریز خود را به کناره بلند حوض می رسانند ، حوضی که دیگر ماهی ندارد.
شب هنگام ، سکوت میهمان حیاط می شود . دیگر از قیل و قال گنجشک ها و آواز بلبلان خبری نیست . تنها صدایی که به گوش می رسد ، صدای شر شر آبی است که آرام آرام درختان را آبیاری می کند .
شب های تابستان ، تکه فرش کوچکی روی پله ها می اندازم ، یک قوری چای کنارم می گذارم و همراه با صدای سه تار ذوالفنون شروع می کنم به نوشتن .
حیاط خانه مان را با تمام دنیا هم عوض نمی کنم ...

---------------------

پی نوشت :
1. با اجازه فروغ ، شعرش را برعکس نوشتم . / ;)
2. هر وقت به مسعود می گویم : « ما 3 تا هلو تو خونه مون داریم» می گوید :« نه ، چهار تا دارید ! » می پرسم : « چرا ؟» می گوید :« خودت را نشمردی ! » .../ (: