یکشنبه ۳۰ مهٔ ۲۰۰۴

شعرهايم را گم کرده ام ...

در ازدحام خيابان ؛
شعرهايم را گم کرده ام .
يک لحظه احساس کردم ؛
هيچ چيز ندارم تا روي آن بايستم .
در انتهاي خيابان ،
آرزوهاي بلند و پاک ،
بر چوبه هاي دار .
خواهم رفت ؛
به جستجوي شعرهاي از ياد رفته ام ...

-------------------

برای خودت : کنار شب نشسته ام و به آسمان نگاه می کنم ... ديدی دروغ گفتی ! ، آسمان که پر از ستاره است ، ببين ، ... يک ، دو ، سه ، ... خيلی ... اگر روزی همه ستاره ها بسوزند و پر پر شوند ، باز هم يک ستاره هست ... و آن ياد توست که هميشه در آسمان دلم می درخشد ... عزيز .

-------------------
بی ربط : بعد از ظهر زنگ زدند که « اسمت اومده برای همایش ICT ( جامعه اطلاعاتی ) فردا ساعت 9 صبح تهران باش ... آدرسو بنویس : انتهای اقدسیه ... خیابان جنت ، موسسه حمایت از کودکان سرطانی ( محک ) ! » گفتم : « آخه فردا همایشه امروز به من می گید ، من چه جوری خودمو برسونم ؟» ... « به خدا تقصیر ما نیست ، اسمها را امروز به من رسوندن ، واستون هتل هم رزرو کردن ... بچه های سازمان ملی جوانان زنجان و بچه های تشکل های ابهر هم هستن ، هنوز به اونا زنگ نزدم ... ببین می تونی بری یا نه ؟ » ... « نه آقا جون ، من تا بخوام کارامو ردیف کنم و راه بیفتم ، یک روز طول می کشه ، من اگه شد روز دوم همایش خودمو می رسونم ... راستی آقای شیلاندری هم هست ؟ » ... « آره ؛ امروز سراغتو می گرفت ، گفت فردا تو همایش می بینمش » ... « خیلی حیف شد ، چشمم آب نمی خوره ولی اگه شد می رم ...» ... « قربانت آقا ؛ خداحافظ » ... مانده ام بروم یا نه ؟ از یک طرف دلم برای بچه ها حسابی تنگ شده و از طرف دیگرحوصله سخنرانی های کسل کننده را ندارم ، ... همایش را سازمان ملی جوانان برگزار می کند و مدتش هم دو روز است ... اگر رفتنی شدم ، گزارش کاملش را در وبلاگ می گذارم . فعلا که سر جایم نشسته ام ...

جمعه ۲۸ مهٔ ۲۰۰۴

دلتنگی ..

دلم تنگ است برای شمردن چشمک ستاره ها ، برای نجواهايمان کنج آن ميز شيشه ای ، برای طعم نگاهت ...
برای آن روزها که دست در دست هم گم می شديم در خواب شهر ؛ کوچه ها را رد می کرديم و می رسيديم به خيابان بزرگ . برای آن وقت ها که برای تنهايی شب غصه می خورديم و من با عطر نابت تا آخر دنيا می رفتم .
گاه بودنت از روزهای آفتابی می سرودم ، با دست عاشقت سقفی می ساختم پر از ستاره و ترانه می خواندم تا آخرين نفس . سايه ات بودم و تو نفس من ...
ترسم از آن بود که مبادا ، روزی ، حرفی از حوالی رفتن بزنی و دل بدهی به حرف اين و آن و باد و قيل و قال و مرا به يک باره در ميان دلتنگی هايم تنها و سرگردان رها کنی .
نبودنت را از روزمرگی های مدام خود ، از غربت آن کوچه آشنا ، از نيامدن باران و از صدای تيک تاک ساعت ديواری دريافته ام ، آن هنگامی که دانستم ، ... بايد ، بايد ، بايد ،... ديوانه وار دوستت بدارم .

-------------------
بی ربط : احساس بی تفاوتی ، احساس نبودن و چه دردناک است آدم احساس نبودن کند ... به قول مسعود : « وبلاگ های حلقه ما را تار عنکبوت زده است ... » نه من ، نه حسین و نه مسعود ؛ هیچکدام حوصله نوشتن نداریم ... چرا ... نمی دانم .

چهارشنبه ۱۹ مهٔ ۲۰۰۴

برای انديشه، در دام فحشا

هنوز صدای شهيد راه آزادی دکتر حسين فاطمی در گوش ها فرياد می کند که « ايرانی ، تو مفخر تاريخ دنيا بودی ، تو يک روز از فرط غرور بر درياها تازيانه می زدی ... » . بر ما چه گذشته است ؟ چه بر سر ما آمده است که اکنون آن تازيانه ها را مشتی عرب بيابانگرد بر سر و روی فرهنگ و هويت ملی ما وارد می کنند و هيچ کس هم دم بر نمی آورد ! .
دخترکان معصومی را که از زور فقر و تنگدستی در جامعه سرگردان اند را به اميد زندگی بهتر می فريبند و به دوبی و قطر و ديگر کشورهای حاشيه خليج فارس می بردند و برای خوشگذرانی ، در اختيار شيوخ عرب گذارده ، کاباره ها و کلوپ های شبانه را با حضور اين بخت برگشتگان زينت می بخشند . در محله المبارک دوبی دخترکان ايرانی برای لقمه ای نان در بسترهای وحشت و اندوه تباه می شوند . دخترکانی که از زاغه های ايران به حاشيه های موقتی حرمسراهای دوبی و دارالمبارک راه يافته اند . امروز داغی ديگر بر دل نشسته است ، داغی که به مراتب سوزاننده تر از قبل است . خبر کوتاه است و تلخ « در نمايشگاه کتاب امسال ، صاحبان غرفه های ناشران سعودی به صورت کاملا آشکارا دختران ايرانی را اغفال ؛ سوار اتومبيل های تشريفاتی خود کرده و از نمايشگاه خارج می کردند *» اين اتفاقات دردناک را در جايی شاهد بوديم که به قولی بزرگترين اتفاق فرهنگی سال در آنجا رخ می دهد و محل گردهمايی سالانه اهل فرهنگ و ادب و انديشه است و قرار است نسلی بسازد که آينده ايران در دست اوست . انتظار می رفت ، مسئولين صاحبان اين غرفه ها را که نمايشگاه را به محلی برای دلالی روسپی خانه های خود بدل کرده بودند ؛ از نمايشگاه اخراج کنند ولی به نظر قانون کاپيتولاسيون اين بار نه برای آمريکايی ها بلکه برای اعراب و نه برای منافع سياسی بلکه برای مقاصد جنسی اجرا می شود . آنچه پس از آشکار شدن اين وقايع شاهدش بوديم ، سکوت عجيب اهل قلم و انديشه بود و نگاه های بی تفاوتی که از کنار اين قضيه به راحتی می گذشتند . آيا برای هيچ کس مهم نيست که هويت ملی مان توسط مشتی انيرانی در خانه پدری مان اينگونه بی شرمانه و وقيح به تاراج برود که اينگونه سکوت را ميهمان گلويمان کرده ايم ؟ شايد کاری از دست برنيايد ولی به قول معلم شهيد دکتر شريعتی « ... لااقل دادی زدن تا خودم فراموش نکنم دردی هست » .


* روزنامه اعتماد – چهارشنبه 23 ارديبهشت 1383


 برای انديشه در دام فحشا 
<br />

دوشنبه ۱۷ مهٔ ۲۰۰۴

رقص آشفته

به درون می آيند ، نور توی صورتم می خورد ، کنارم می آيند و بلندم می کنند . می دانستند که امروز نمی خواستم بيايم گفتند « بيا بريم ، برات خوبه ، می رقصيم ، می خنديم ، ... خوش می گذره » . به اجبار مرا به اين ميهمانی آورده اند . گوشه ای از سالن می نشينم ، سيگارم را در می آورم و يکی روشن می کنم ، دودش را با ولع می بلعم و نگاهم را به ميان جمع می اندازم . در ميان آن همه دود و نور و سر وصدا فقط سايه هايی مبهم از پيکرهايی می بينم که مستانه در هم می لولند . دستی را جلوی چشمانم ديدم ، نگاهم را به بالا انداختم ، نوری که از گوشه اطاق به صورتش می زد چهره زيبای شرقی اش را کاملا نشان می داد ، چشم هايی که در سياهی اطاق گم شده بودند و موهايی که خرمنش تا کمرش گسترده شده بود . « نمی رقصی ؟ » همه می رقصيدند . دستش آنقدر نزديک بود تا عرق دستانش را ببينم ، آنقدر که حسش کنم . نمی دانم ميان جمع چرا مرا انتخاب کرده بود . خيره شدم به چشمانش که دستم را کشيد و بلندم کرد . سرم را برنمی گردانم ، خودم را در ميان تاريکی گم کرده بودم ، تاريکی روی پوست تنمان پخش می شد . نگاه می کردم ، چهره های رنگ به رنگ ، چهره های گاه به گاه . دستم را گرفته بود و می چرخيد . گفت « برقص ديگه » دستش را نگاه می کردم که آرام روی تنم کشيده می شد و نگاهش را که عجيب بود که نزديک بود . سکندری می روم ، می خواهد بگيردم اما نمی تواند ، زمين به صورتم نزديک می شود ، دستش را روی زمين می گذارد اما من با صورت زمين می خورم . « بلندش کنيد » . درد در سرم می پيچد و مزه دهانم شور می شود . تصوير محو دوستانم با خون در آميخته . به طرح گچبری سقف خيره مانده ام . مزه خون زير زبانم است . می خواهم فرياد بزنم اما صدايم در نمی آيد . کاش رهايم کنند . می خواهم هميشه روی زمين بمانم . حس می کنم که بلندم می کند اما ديگر جز سياهی خون هيچ چيز نمی بينم .


----------------------


و اين هم نسخه الکترونیکی نشريه مان که پوستم کنده شد تا توانستم تمامش کنم . اگر ديديد و خوانديد ، منتظر نظراتتان هستم . تحریريه نشريه از مقالات و نوشته های شما استقبال می کند .

پنجشنبه ۱۳ مهٔ ۲۰۰۴

منتظر می مانم ...

خودم کتيبه ای از آهم ، ديگر ز تو ملال نمی خواهم . حرفی بزن ، سکوت تو پيرم کرد . من واژه های لال نمی خواهم . هنوز وقت هست ، اگر روزی دلت گرفت و گمان کردی وقتش رسيده است که برگردی کنج همان ميز شيشه ای منتظرت هستم . من دلخوشم به اينکه کنار تو يک عمر آشنای قفس باشم . پرواز را از ياد نخواهم برد .اگر توانستم به خود بقبولانم که رفته ای و ديگر باز نخواهی گشت ، دل می سپارم به هر چه باداباد و از مرگ هم مجال نمی خواهم ...

چهارشنبه ۱۲ مهٔ ۲۰۰۴

خدايي هم هست ...

چشم اميدم به آينه بود ، شکست . حقيقت تلخ است و از طعم گس این تجربه هاست که بايد فهميد به زيبايي آينه نبايد دل بست . فاجعه را بايد اقرار کرد : «خوابهايی که ندیدم به حقيقت پيوسته اند» . کاري از دستم بر نمی آيد .بايد رفت . گشتم و در دلم هر چه پنجره ديدم ، بستم . چمدانم را برداشتم ،... عازم خلوت شدم ... من و تنهايي و يک نخ سيگار ... خدايي هم هست ...

( رضا )

سه‌شنبه ۱۱ مهٔ ۲۰۰۴

برای نقطه چين های تو ...

می خواست خيلی چيزها را فراموش کند ، می خواست ديگر وجود خارجی شان را حس نکند ، فکر می کرد آنها را فقط خودش به وجود آورده ، پس هر وقت هم می خواست می توانست فراموششان کند . موجوديت هايی چه از نوع اتفاق ، حادثه ، خاطره و حتی آدمها ...
موجوديت هايی که فقط با تعريف هايی که برايشان ساخته بود جان پيدا کرده بودند پس می توانست با پاک کردن تعريف ها همه چيز را تمام کند و فراموششان کند . مدت ها صبرکرد ، ، آرام آرام و با وسواس سعی می کرد همه چيز را دور بريزد و ذهنش را خالی کند ؛ خالی خالی ...
اما آن موقعی که قصد داشت نفس راحتی بکشد همه آن موجوديت ها يکی يکی جان گرفتند ، اين خودش نبود که به آنها جان می داد ، آنها خود جان می گرفتند . زخمی بودند و ضعيف ولی ، بودند . به او فهماندند از وقتی که چيزی را به وجود می آورد و حتی از آن لحظه ای به آن فکر می کند ، حال چه حرف باشد ، چه کار، يا حتی آدم ، موجوديت آن در بيرون از او به حيات خود ادامه می دهد . حتی اگر از ياد برود ، نابود شود و يا از بين برود .
واژه مال توست ، ولی واقعيت در ورای وجود تو . واژه ها را دريغ نکن ، به جای حرف هايت ، خشمت و نفرتت نقطه چين نگذار . اگر خود نمی توانی بگويی واژه هايت را به دست ديگرانی بده ؛ که تا کنون به جايت فکر کرده اند ، به جايت حرف زده اند و حتی به جايت زندگی کرده اند . بی چراغ و سرگردان ميان واژه ها راه افتاده ای و حقارت و خاموشی نقطه چين را فرياد می زنی که چه ؟
« حرفی به من بزن ، من در پناه پنجره ام ... »* ...

* فروغ

یکشنبه ۹ مهٔ ۲۰۰۴

کتاب ، مارمولک ، و عصر يک جمعه بهاری ...

برای اهل مطالعه و کتاب بازها نيمه دوم ارديبهشت ، آغاز دوباره بهار است . شوق خريد کتاب های تازه ، پرسه زدن ميان غرفه ها و ديدار چهره های آشنا ؛ لذتی است که فقط سالی يک بار نصيب آدم می شود . جمعه صبح با بچه ها قرار نمایشگاه گذاشتيم . از شلوغی در ورودی يکه خوردم هر چند زياد هم جای تعجب نداشت چون جمعه اين هفته تنها جمعه نمايشگاه بود و آخرين فرصت برای آنهايی که ديگر مجال بازديد از نمايشگاه را نداشتند . از سالن نشر الکترونيک و کتاب های تخصصی شروع کرديم . آشفته بازار نرم افزار کشور در نمايشگاه کاملا نمود داشت . تک و توک کتابی خريديم و به سراغ ناشران عمومی داخلی رفتيم . بخش ناشران عمومی نمايشگاه امسال چند اتفاق خوب و تا حدی عجيب داشت . يکی انتشار بوف کور هدايت بعد ار چند سال فروش زير زمينی اش بود و ديگری چاپ جديد « دريا پری ، کاکل زری » اثر گلی ترقی بود که برای اولين بار در سال 78 چاپ شد ولی بعد از چند روز کتاب توقيف و جمع آوری شد . گلی ترقی اين کتاب را به « بچه های بزرگ و بزرگ های بچه » تقديم کرده است . « دريا پری ، کاکل زری » روايتی است ساده از عشق و احساسات لطيف انسانی به زبان شعر . غرفه انتشارات دارينوش چون هميشه پر بود از ترانه و نور و احساس . آن روز محمدعلی بهمنی و يغما گلرويی در دارينوش بودند . آنچه ديدم افتادگی و خضوع يغما بود . از حال و روز وبلاگش پرسيدم ، خبر از سايتی داد که به زودی ايجاد خواهد کرد و قسمتی را به وبلاگ اختصاص خواهد داد . کتابهايی که می خواستم خريده بودم . بايد به نمايشگاه مطبوعات هم سر می زدم. می دانستم آن روز عماد الدين باقی در غرفه شرق حضور دارد . وارد که شدم در غرفه کوچک شرق چهره آشنای باقی را ديدم که با اشتياق به سئوالات گوش می داد و مهربانانه پاسخ می داد . سلام کردم و دست دادم و سوالم را پرسيدم ، هنگامی که داشت به سئوالم پاسخ می داد ، دستم را از دستانش رها نکرده بود به گرمی می فشرد . از خبر تاسيس نشریه الکترونيکی که گفته می شد منتشر خواهد کرد پرسيدم و در پاسخ خبر خوشی شنيدم « از دهه سوم ارديبهشت روزنامه " جمهوريت " منتشر خواهد شد» . در پس نگاه های نه چندان دوستانه کسانی که پيراهن های سفيد بدون یقه شان را بر روی شلوارهای گشادشان انداخته بودند و بوی تند عطر تی رز می دادند از عماد الدين باقی خداحافظی کردم و به سراغ ساير غرفه ها رفتم . جلوی غرفه روزنامه های زرد پر بود از پسران و دختران نوجوانی که برای امضا گرفتن از فوتباليست ها و چهره های تلويزيونی سر و دست می شکستند . از ازدحام جمعيت گذشتم و خارج شدم . نمايشگاه مطبوعات امسال يک بخش جنبی هم داشت ، نمايشگاه عکس « بام شکسته بم » که گلچينی بود از عکس های عکاسان ايرانی از فاجعه بم . عکس ها بسيار دردناک و تکان دهنده بود . نگاه که می کردی در گوشه چشم آنهايی که نمايشگاه را ترک می کردند ، يک قطره اشک جا خوش کرده بود . کارم تمام شده بود . از بچه ها خداحافظی کردم و به سمت در خروجی راه افتادم . چيزی که آنجا زياد به گوش می خورد اين جمله بود « مارمولک ، جشنواره ای ، بدون سانسور » . هر طرف که نگاه می کردی پسر جوانی را می ديدی با يک نايلون پر از سی دی و جماعتی که دورش جمع شده بودند . به سمت خانه که راه افتادم دیگر غروب بود . غروب جمعه ، دلگير و تلخ . گوشه ماشين نشستم ، کتابی را که خريده بودم درآوردم ... شروع کردم به خواندن ... « ... دل را از آواز عشق سرريز کن تا ببينی که ... از عصرهای قشنگ بهاری ، تنها دلی عاشق به عشق تو مانده است ، پس از لبخنده و بهار از عشق و مهربانی بگو ... اگر از عمرم ، دمی مانده باشد و آنی ، آن آن هم از آنِ تو ... » صدای داخل ماشين می خواند « ... کيه که آخر ديوونگيه واسه چشات ... کيه جز من که می ميره واسه لحن خنده هات ... کی برات قصه می گه شبا که خوابت نمی یاد ... کيه پا به پات مياد وقتی که بارون می گیره ... » ... از پشت عينکم چشمهای خيسم معلوم نبود ...

سه‌شنبه ۴ مهٔ ۲۰۰۴

وقتی خاله زنک ها بلاگر می شوند !

دوستي می گفت :« وبلاگستان فارسی نمادي از جامعه ايرانی است ، با همان خصوصياتی که از آن سراغ داريم .» دقيق تر که نگاه می کنم می بينم همان آفاتی که جامعه ما را به سوی عوام زدگی و سطحی نگری پيش می برند متاسفانه در وبلاگستان نيز نمود دارند . با همه گير شدن رسانه وبلاگ ، و بخصوص با پديد آمدن سرويس های فارسی وبلاگ ، گروه های اجتماعی مختلف توانستد در اين ميان برای خود جايگاهی بيابند . خاله زنک های وبلاگستان ! هم امروز بخشی از وبلاگستان فارسی را تشکيل می دهند . محفل بحث اين گروه ديگر مثل قديم ها پای بساط سبزی پاک کنی ، و يا در جلسات زنانه نيست ، حالا اينان پای کامپيوتر می نشينند و از طريق وبلاگشان حرف هايشان را می زنند ؛ اين بار مخاطبانشان فرق می کند ، ديگر زن همسايه و دختر خاله و همکلاسی دوران دبيرستانشان طرف صحبت هایشان نيست ، طرف صحبت اينان اکنون کسانی هستند که با هدف خواندن آنچه محتوای فارسی اش نامیده اند ؛ پا به دنيای وبلاگشهر گذاشته اند . خاله زنک های وبلاگستان را گروهی مرفه و تازه به دوران رسيده تشکیل می دهند که بزرگترين دغدغه شان ؛ برداشتن و مدل دادن ابروهايشان است که به قول خودشان شبيه پاچه بز شده و غم بزرگشان اضافه وزن است و مرارت هايی که برای سوزاندن چربی های اضافه شان می کشند . اما محتوای اين وبلاگ ها را چه مطالبی تشکيل مي دهند ؟ مطالب اين وبلاگ ها بسیار متنوعند ! ؛ يکی مراسم خريد لباس زیر خود را با جزئيات کامل و با آب و تاب شرح می دهد و آن ديگری از مدل جديد بينی اش می گويد که به تازگی عمل شده است . خبر وضع حمل زن همسايه و لباس جديد دختر خاله شان هم ؛ از مطالبی است که می توان در وبلاگ هايشان يافت . دعواهای خاله زنکی هم در وبلاگستان رواج دارد ، رويارويی هايی که غالبا به علت يک اختلاف نظر ساده بروز می کند و وبلاگ به محلی برای تصفيه حساب های شخصی و دعواهای بچه گانه بدل می شود ، دعواهايی که گاه خودشان نيز در وبلاگ هايشان به خاله زنکی بودن آنها اعتراف کرده اند . از عکس العمل اينان در مقابل وقايع و اتفاقات کشور همين بس که در زمان بروز فاجعه «بم » و آن هنگامی که جماعت بلاگر هم برای کمک بسيج شده بودند ، اينها کنار ايستادند و بی تفاوت گذشتند ؛ يکی از ماه عسل خارج از کشورش می گفت و آن ديگری از مد لباس زمستانه . زمانی که سيد خوابگرد وبلاگستان ، نسبت به ابتذال به وجود آمده در وبلاگستان هشدار داد ، همين جماعت خشمگينانه شمشير کشيدند و ابتذال را حق مسلم بلاگر ها دانستند . رسانه ای که حضور خود را در اجتماع به قدری پررنگ کرده که مسئولين مملکتی هم جايگاه ويژه اش را دريافته اند و در مورد آن حساسيت نشان می دهند ؛ تا آنجا که از حزبی شدن وبلاگ ها انتقاد می کنند و درج مطالب سياسی در وبلاگ ها را خوشايند خود نمی دانند ، اکنون به طرز وحشتناکی در سراشيبی ابتذال افتاده است و عده ای به جای اينکه از سقوطش جلوگيری کنند ، سرعتش را هم بيشتر می کنند . هدف از نگارش اين مطلب تنها اشاره به يکی ديگر از آفاتی بود که دست به گريبان وبلاگستان نوپای فارسی شده است و هشدار دوباره نسبت به وجود ابتذالی که هر روز فضای وبلاگشهر را بيشتر آلوده می کند . می دانم اين مطلب به مذاق خيلی ها خوش نخواهد آمد اما در بلبشويی که بر فضای وبلاگستان فارسی حاکم است ، چاره ای جز گفتن اين حرف ها نداريم .

----------------
پی نوشت :
پس از خواندن واکنش های دوستان ( که چندان دور از انتظار هم نبود ) لازم می بينم نکاتی را برای شما روشن کنم . در کامنت ها اشاره شده است من در مطلب فوق زنان را به عنوان عامل ابتذال وبلاگستان فارسی معرفی کرده ام ؛ هر چه بالا و پائين می کنم ، جمله ای که بيانگر اين مفهوم باشد نمی يابم . در وبلاگستان فارسی کم نيستند ، دختران و زنان فرهيخته ای که خود را فدای پارچه نکرده اند و به جای اينکه در آينه به جستجوی خود باشند ، به کوچه پس کوچه های روح خود سرک کشيده اند و هويت خود را آنگونه که هست شناخته اند و با قلم خود انديشه متعالی زن ايرانی را به همگان معرفی کرده اند . زن ايرانی بزرگوار و محترم است ؛ هم اوست که بر قله صلح نوبل ايستاده است . خطاب قلم من به آنهايی است که بوی گند ابتذال را در فضای وبلاگشهر منتشر کرده اند و مطالب سطحی و لبريز از ابتذالشان را به خورد من و تو می دهند . اين قضيه زن و مرد نمی شناسد ؛ پس جبهه گيری بيهوده است . گفته شده است : پس اين ميان تکليف آزادی بيان چه می شود ؟ اگر دقت کنيم متوجه خواهيم شد که حتی در آزاد ترين کشورها هم برای آزادی حد و مرزی است و جامعه برخی رفتارها را طرد می کند . اين دليل نمی شود که چون در جامعه ای زندگی می کنيم که برای آزادی محدوديت هايی وجود دارد ، وبلاگستان را به محلی برای نشر عقده های فروخورده و ناهنجارهای اجتماعی بدل کنيم . تشبيه وبلاگستان به نمادی از جامعه ايرانی يک نقل قول است اما اگر دقيق شويم در می يابيم امروزه وبلاگشهر هر قشری را در خود جای داده است ، پس می تواند به عنوان يک آينه عمل کند . حال نمی دانم کجای اين موضوع جای خنده دارد !؟ . اين مطلب تنها بيان دغدغه های من است درباره وبلاگستان فارسی .. دوست عزيزی مرا به جنجال آفرينی برای کسب شهرت متهم کرده است ، دوست عزيز ناديده ام ؛ من از اين مطلب که شما جنجال آفرينی خود ساخته اش ناميده اید ، نه به دنبال کسب شهرتم ونه چيزی عايدم خواهد شد به نظر من شما از من هم خشمگين تريد . باز هم خواهم گفت ، از وبلاگستان فارسی و حواشی اش .



یکشنبه ۲ مهٔ ۲۰۰۴

بدون شرح !

 گل آقای ملت ايران پژمرد