چهارشنبه ۲۴ مارس ۲۰۰۴

مافيای وبلاگستان


وبلاگستان فارسی اکنون بعد از 3 سال به قله ای رسيده است ، که محبوبترين روزنامه پايتخت از آن به عنوان اقليت تاثير گذار نام می برد . اکنون ديگر وبلاگ منحصر به يک قشر خاص نيست ، فضای وبلاگشهر به قدری گسترده شده است که نماينده هر قشر و تفکری برای خود مکانی برای ارائه آزاد نظراتش يافته است . همانطوری که در مطلب قبل هم اشاره کردم ، حاشيه هايی در وبلاگستان به وجود آمده که فضای اين شهر شيشه ای را غبار آلود ساخته است . ابتدا فکر می کردم مافيای وبلاگستان تنها زائيده ذهن و تفکر من است ، ولی وقتی از برخی دوستان نيز اين عنوان نامانوس را شنيدم باور به وجود مافيايی آوردم که بر فضای وبلاگشهر سايه افکنده است . مافيايی که بر خلاف معمول يک گروه واحد نيست ، مافيای وبلاگستان را چند گروه مختلف با عقايد مختلف تشکيل می دهند . گروه اول اين مافيا از بخش نظرخواهی برخی وبلاگ ها ظهور کرد . عده ای آشنای به ظاهر ناشناس با گذاشتن پيام هايی مغرضانه که اغلب سراسر توهين و دشنام به نويسنده و بازديدکنندگان آن وبلاگ بود و با راه انداختن جنجال که غالبا در وبلاگ های سياسی شاهدش بوديم فضای وبلاگستان را متشنج می کردند . اين عده که خود را از قافله عقب مانده می ديدند ، در فاز بعدی فعاليت خود دست به ايجاد وبلاگ های شخصی زدند . مطالب اين وبلاگ ها و لحن آن ، همان ادبياتی است که در روزنامه فخيمه کيهان شاهدش هستيم به اضافه مطالبی که چکيده آن چيزی جز توهين به جماعت بلاگر نا همسو با اين تفکر نيست . نکته جالبی که در وبلاگ اينان ديده می شود کپی برداری جز به جز و بسيار ناشيانه از شکل ظاهری وبلاگ های مطرح فارسی است ، که در نگاه اول گمان می شود آنها از روی اينها ! کپی کرده اند . اما عده ديگر همان گروه کذايی هستند که هميشه نگاهشان به مردم از بالاست و تحمل کوچکترين انتقادی را هم ندارند . اگر وبلاگی به يکی از اينان نقدی بنويسد ، به صورت سازماندهی شده وبلاگ بخت برگشته را آماج توهين و تحقير قرار می دهند . يکی از اينان ( که همگی دارای سابقه بيش از دو سال در وبلاگستان فارسی هستند) ، چندی پيش طی چندين پست متوالی در وبلاگ گروهی خاکستری انواع و اقسام ناسزاها و توهين ها را نثار نويسندگان و خوانندگان خاکستری نمود که با وجود حذف اين مطالب توسط خاکستری ، باز هم تعداد زيادی از بازديد کنندگان خاکستری آن مطالب را مشاهده کردند . از دوستی پرسيدم چرا آدرس اصلی ای ميلت را در وبلاگت نمی نويسی ؟ وقتی در پاسخ از آزارهايی که بوسيله مسنجر ياهو شده بود برايم گفت ، کم کم به بعد مخوف اين مافيا نيز پی بردم . اين عزيز در ادامه از نامه هايی می گفت که به ظاهر از طرف دوستانش برايش ارسال شده بود ولی در اصل حاوی ويروس هايی بود که اشخاصی ناشناس برايش فرستاده بودند . مافيای وبلاگستان هيچ فرصتی را برای حذف مخالفانش از دست نمی دهد . هک و تهديد به هک وبلاگها اين روزها ديگر عجيب و غير منتظره نيست . هدف از نوشتن اين مطلب فقط يک هشدار بود هشدار نسبت به وجود مافيايی مخوف وبلاگستان که هر روز دايره فعاليت اش را گسترده تر می کند و خواهان ايجاد فضايی تک قطبی و بدون مخالف در وبلاگستان فارسی است . موفقيت يا عدم موفقيت اينان وابسته به ماست که چگونه در مقابل رفتارهایشان عکس العمل نشان دهيم . مطمئنا عقب نشينی دردی دوا نخواهد کرد .



چهارشنبه ۱۷ مارس ۲۰۰۴

امسال هم گذشت



انگار خشک شده است ! ، کاغذ سفید بخت برگشته ام را می گویم که هر بار باید لیوان چای نیم خورده ام ناخوانده میهمانش شود . بگذریم ... امسال هم تمام شد ، به همین سادگی ... هنوز از لطافت بهار سرمست بودیم که داغی تابستان خودنمایی کرد . صدای خش خش برگ های پائیزی هنوز در گوشمان بود که دانه های برف خبر از آمدن زمستان دادند . یک سال دیگر هم گذشت . در یک چشم به هم زدن . همانند کوه نوردی که قله ای را فتح کرده و به پشت سر نگاه می کند تا بداند چگونه مسیر را بالا آمده است ، به پشت سرم نگاه می کنم ، ولی نمی دانم قله ای را فتح کرده ام یا نه ؟ سالی که گذشت پر از اتفاقات تلخ و شیرین برایم بود که سعی می کنم اتفاقات تلخ اش را به فراموشی بسپارم ، تجاربش را آویزه گوش کنم و با خاطرات شیرینش دلخوش باشم . امسال پا به دنیای عجیب ، تازه و زیبایی گذاشتم که این مجال را به من داد تا حرف هایی را که مدت ها کنج صندوقچه دلم خاک می خورد را بر زبان بیاورم . این وبلاگ اکنون بخشی از زندگی من است . وبلاگی که با آن دوستانی یافتم که شاید سالها بود در پی اشان بودم ، کسانی که رنگ لباس فکرشان را با خود همرنگ می بینم . «حسین (آینده)» عزیز که با حرف هایش همیشه دلگرمی بزرگی برایم است ، برادر عزیزم «مسعود برجیان» مهربان ، شیرین سخن و دوست داشتنی که حمایت های فکری اش همیشه راهگشا بوده است ، « سیب آبی» و «علی» ( اشک مهتاب ) عزیز و دوست داشتنی از اولین همراهانم ،« بائوبا»ی بزرگوار و عزیز که نظراتش مرا مدت ها به فکر فرو می برد . دوست قدیمی نویافته ام « تبور » که وبلاگش را ناجوانمردانه هک کرده اند . «علی ایکس» و «نوشین17» گرامی ،« ناتاشا»ی پر احساس و مهربان ،« سپیده» عزیز ،« شکوفه» عزیز با آن اشعار زیبایش و بسیار دوستان و همرهانی که یادشان را خاطر ندارم .
به کنار پنجره می روم ، شکوفه های درخت زردآلو یخ زده اند ، زمستان ناراحتی خودش از آمدن بهار را بر سر شکوفه های معصوم درختان حیاط خالی کرد ... زمستان دیگر برایم دوست داشتنی نیست ...

در پایان به عنوان آخرین مطلب امسال ضمن تبریک سال نو ، از بخشنده بزرگ سالی سراسر شادی و بهروزی برایتان آرزومندم .

-------------------------------------

برای خودت ...

تو آمدی و جوانه زدم .
تو خندیدی و جوانه هایم میوه داد .
تو اشک ریختی و برگ هایم زرد شد .
تو رفتی و در دوری تو شانه هایم از سرما لرزید .
اینک چهار فصل بر من گذشته است ....


-------------------------------------

یک توضیح ضروری :

مطلب قبل باعث بروز برخی حساسیت ها شد . آنهایی که نتوانستند عصبانیت خود را پنهان کنند و با انتقادهای تند و تیز مرا مرد عتاب قرار دادند و دوستانی که مطلب فوق را تایید کردند مرا متوجه این موضوع ساختند که دست روی موضوع حساسی گذاشته ام و تصمیم به ادامه این بحث گرفتم که بعد از سال نو موضوع « مافیای وبلاگستان » را مطرح خواهم کرد .
از مسعود برجیان و حسین عزیز به خاطر حمایت هایشان بی نهایت سپاسگزارم .



چهارشنبه ۱۰ مارس ۲۰۰۴

وبلاگستان فارسی ، يک بام و هوايی چند ... !




سه سال پيش که رسيدن شمار وبلاگ های فارسی به عدد 100 فقط يک آرزو بود ، کمتر کسی گمان می کرد اين تعداد اکنون به حدی برسد که گرفتن آمار دقيقی از وبلاگ های فارسی کاری بسيار مشکل باشد . پديده ای که به قولی ديگر زيرزمينی نيست و کم کم خود را به عنوان يک رسانه تازه به جامعه معرفی می کند . وبلاگستان فارسی از ابتدا تا کنون هيچ گاه بی حاشيه نبوده و در راه رشد و تکامل دچار تغييرات شگرفی گشته است . وبلاگ هايی که در ابتدا با شعار نوشتن از واقعيات اجتماع و انعکاس دردهای اجتماعی از طريق اين رسانه به ميدان آمدند ، اکنون چيزی جز نوشته های روزمره اغلب مبتذل ندارند ، نوشته هايي از سر شکم سيری وبرای پرکردن اوقات فراغت ! . اينها که سابقا بيانگر دردهای جامعه بودند و يا داعيه آن را داشتند اکنون با نگاهی تحقير آميز طبقات پائين اجتماع را به سخره می گيرند و يا عواطف ، سنت ها و عقايد مردم را به بدترين نحوممکن مورد حمله و اهانت قرار مي دهند . ( می دانيد چه کسانی را می گويم ، خودتان را به آن راه نزنيد ! ) . با ظهور سرويس دهنده های فارسی نظير پرشين بلاگ و بلاگ اسکای و با توجه به سهولت کار با اين سرويس دهنده ها ، طبقات مختلفی وارد اين شهر شيشه ای شدند : 1. آنهايی که کاملا حرفه ای و با رعايت کليه اصول وبلاگ نويسی ، همچون يک روزنامه نگار نوشته های خود را عرضه می دارند ( از اين گونه وبلاگ ها متاسفانه بسيار کم داريم ) 2. وبلاگ هايی که در حوزه تخصصی خاصی می نويسند و استفاده کننده خاص هم دارند و گاهی اوقات می توانند به عنوان يک مرجع مطمئن برای تحقيق و پژوهش مورد استفاده قرا گيرند و. دسته سوم وبلاگ هايی هستند که فروش دفترچه های خاطرات قفل دار را به شدت کساد کرده اند !!! وبلاگ هايی که بقای خود را مديون فرمان های copy / paste ويندوز و شعرها و نوشته های شاعران گمنامی هستند که بدون هيچ نشانی از صاحب اثر در اين گونه وبلاگ ها نشر می يابد . پيامد وجود چنين وبلاگ هايي ايجاد گروههای وبلاگی است که به نوعی دسته جمعی عمل می کنند و اخيرا به نحو محسوسی شمارشان افزايش يافته است . از اين دست وبلاگ ها ، وبلاگی بود که در ميان تعجب همگان مقام نخست بخش روزنگاری مسابقه وبلاگ های برتر را به دست آورد ! انتخابی که تا مدت ها از آن به عنوان طنز ترين اتفاق وبلاگستان ياد می شد ! . خوابگرد عزيز چند وقت پيش مطالب سلسله وارش را با عنوان « ابتذال در وبلاگستان » انتشار داد . مطالبی که به مذاق خيلی ها خوش نيامد و حتی خورشيد خانوم به خوابگرد اينگونه جواب داد « وبلاگ چرک نويس عقايد يک شخص است و هر کس هر چيزی را بخواهد می تواند در آن بنويسد » . شايد نظر خورشيد خانوم از هر مطلبی مطالب اروتيک است که در سايت های سکسی يافت می شود . گاهی اوقات آدم بعضی چرک نويس هايش را هم دور می ريزد .نمی ريزد ؟ . متاسفانه وبلاگستان ايرانی هم از شر آنهايی که خود را آقا بالا سر دانسته و اين حق را به خود می دهند که برای مردم نسخه بپيچند و تعيين تکليف کنند ، راحتی و آسايش ندارد . يکی از اين ها ( باز هم می دانيد کی را می گويم! ) هر وقت منافع مالی خود را در خطر می بيند با درست کردن يک جنجال خيل عظيم بيننده را به وبلاگ خود روانه می سازند و در پس پرده هنگام شمردن پولهای تبليغ های گوگل و ياهو به ريش من و شما می خندد . چند وقت پيش ها بود که گفتگويش با مدير يک سايت سکسی ، دهان خيلی ها را از تعجب باز گذاشت . حال نمی خواهم به خاصيت آفتاب پرستی اش که معمولا در اواخر سال و به جهت مراجعت به وطن برای ديدار آشنايان ، جلوه می کند به طور مفصل اشاره کنم و يا الفاظ رکيکی که با افتخار آنها را بر زبان می راند و اصلا به اين موضوع فکر نمی کند که روزی سه يا چهار هزار خواننده هم اين حرف ها را می خوانند .اين ها فقط گوشه ای از وضعيت و وضع بلبشوی حاکم بر وبلاگستان فارسی بود . اکنون سئوال اين است که با اين وضع ، چگونه می توانيم يک رسانه تاثير گذار در فضای اجتماعی ، سياسی و فرهنگی کشور باشيم ؟ پاسخ اين سئوال را بر عهده شما می گذارم .


چهارشنبه ۳ مارس ۲۰۰۴

پیر احمد آباد



ای که طلوع تاريخمان بودی در غروب دهکده ی عشق ، در احمد آباد . عصای قامت تو گرچه در خلوت شکست اما پيش بدسگالان و بدخواهان ايران زمين خم نشد .
امير کبيرمان ، مصدقمان با دست هايی که از آستين اجنبی بيرون آمدند در انزوا مردند و در خون خود غلطيدند و اين بداقبالی تاريخ ماست .
بيدادگاه از طنين صدايت لرزيد وقتی که وکيل بر تو گريست . نخ هايی را که مهاتما گاندی با دست های خود ریسيده بود ، ردای گرم شانه های سرد تو شد در خلوتگاه احمد آباد . تو که گاندی زمانه ما بودی .
در غروب دلتنگ احمد آباد با عصايی در دست ، پشت به دوربين . با قامتی که هنوز استوار است ، سر نيزه ای بر تفنگ حصار توست ... دور از دنيای آزاد .
پير احمد آباد به چه می انديشد ؟
به روز 28 مرداد ، روی آسفالت ميدان ارگ که سپيد جامگان همراه از زنده باد به مرده باد رسيدند ؟ به همرهان سست عنصر ؟ به خائنين وطن ؟
پير احمد آباد به چه می انديشد ؟ در آفتاب بی رمقی که در سايه روشن قامت او به غروب می نشيند .
بی ترديد نگران وطن بود . غم اين خفته ی چند ...
و بغضی که چون قطره های اشک بر گونه ات می نشيند و دلت را می شکست .
پير احمد آباد اما تصور نمی کرد راهی گشوده است که تا ادامه تاريخ رهروانی بی توقف دارد .
تا ...
آزادی .

« سالروز درگذشت بزرگمرد ميهن ، دکتر محمد مصدق گرامی باد »

--------------------------

* پی نوشت : متن بالا از دکتر ایرج پارسی فر از مجموعه « مصدق ، چراغی در شب میهن » انتخاب شده است .