دوشنبه ۲۹ دسامبر ۲۰۰۳


ساعت 5 عصر ، بزرگراه کردستان ... ترافیک ... صدای گوینده رادیو پیام : « ما آدمای زمینی بدجوری به زمین عادت کردیم ... » ساعت 5.15 ... اعصاب خرد ... نگاه های عصبی به ساعت ... زنگ گوشی ...«دیر می رسم»... ساعت 5.30 ... میدان ونک ... سرما ... جماعت منتظر ... انگار هیچ ماشینی به مسیرت نمی خورد ... ساعت 5.40 ... من آدم بدقولی نبودم ... ساعت 5.50 ... میدان کاج ... سردت شده بود ... قندیل زده بودی! ... « ببخشید ! » ... صدایت از سرما می لرزد ... ساعت 6.00 ... یک گوشه دنج ... فال حافظ : « آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند ... » ساعت 7.00 ... توی ماشین ... دستانت ... سرما ... من ... چیزی که با انگشت روی پایم می نویسی؟ ... می نویسی : « ....... ! » می پرسی : «فهمیدی ؟» ... سکوت من ... یک دنیا حرف ... ساعت 7.30 ... خداحافظ ... ساعت 7.40 ... میدان ولی عصر ... تنهایی من ...


شنبه ۲۷ دسامبر ۲۰۰۳


به اطرافش نگاه که کرد خاک بود وخاک ... هنوز درست نمی دانست چه شده ... آن سو تر خواهر کوچکش را دید، انگار خوابیده بود ... بالای سرش رفت ، عروسکش هنوز در بغلش بود ، صدایش کرد : فاطمه ؛ فاطمه جان ... فاطمه خاموش شده بود برای همیشه ... امسال کلاس اول بود ، یاد روز اولی افتاد که فاطمه می خواست به مدرسه برود ... بی اختیار اشک می ریخت و فریاد می کرد ، اطرافش را که نگاه می کرد ، پر بود از پیکرهای بی جان... مادری از خشم طبیعت گله داشت ، مادری که هفت عضو خانواده اش را از دست داده بود ... شنیده بود که می گویند ارگ زیبای بم کاملا تخریب شده است ، باورش نبود ارگی که هر روز عصر غروب خورشید را از آنجا نظاره می کرد دیگر وجود ندارد ... . به ناگاه یاد نامزدش افتاد .. دیشب مادرش به او گفته بود که باید کم کم مقدمات عروسی شان را فراهم کند ... با تمام توانش به سمت خانه نامزدش می دوید ... وقتی آنجا رسید از چهره همسایه ها دانست اتفاقی افتاده ... جلوتر که رفت پتوی سبز رنگی را دید که کسی را در آن پیچیده بودند ... پتو را که که کنار زد انگار دنیا را بر سرش خراب کردند ... نامزدش بود صورتش از خاک و خون پوشیده بود ... دیگر نمی توانست سرپا بایستد ... با تمام وجود فریاد زد : خدااااااااااااااااااااااااا ....

***

واقعا نمی دونم چی بگم ... بغض سنگینی تو گلوم نشسته ... تنها کاری که از دستمون بر می یاد اینه که هر چی توان داریم کمک کنیم ... از هر نوعش ... هر طور که می تونیم ...... هنوز این فاجعه باورم نشده ...


پنجشنبه ۲۵ دسامبر ۲۰۰۳


از امروز صبح که این خبر رو خوندم ، همینطور یکسره دارم احساس گناه می کنم ... آخه پارسال رفته بودم « رامسر » ... خودشم یک هفته !!! . وای چقدر من گناهکار شدم ! خدا منو می بخشه آیا ؟! . طبق گفته های این آقا تو اینجا سفر به کیش و رامسر انسان رو گناهکار می کنه ! .یکی نیست بهش بگه آخه […] تو چه کاره ای که داری واسه مسافرت رفتن مردم هم تعیین تکلیف می کنی ؟ همه چیز تموم شده بود فقط مونده بود این . خوب تو بگو کجا بریم ؟ کجا ؟! قم ؟ شلمچه ؟ فکه ؟ .... بسه آقاجون تو دیگه دست از سر ما بردار . ولی خداییش حرفات خیلی بامزه بود ... حالا هی بگین خنده و شادی کمه . پس اینا چیه ؟ هان ؟

----------------------

هموطنای مسیحی من !
روز میلاد پیامبر عشق و دوستی « مسیح » رو بهتون تبریک می گم ...

----------------------

برای خودت برای خودم ....

----------------------


اینجا برف  باریده ... خیلی ... از کلاغه فقط رد پاش رو برف رو دیدم ... همین !


یکشنبه ۲۱ دسامبر ۲۰۰۳

یلدا فرخنده باد

روز بر سر رسيده و شب بر سر دست آمده
اما امشب نه هر شب است
امشب شب يلداست
امشب بايد از هر چه روشنی و سرخي است برداريم ؛
در کنار هم بنشينيم و بگذاريم که
دوستي ها ،
سدي باشند در برابر تاريکي .
بنشينيم و شاد باشيم و بگوئيم و بخنديم  
و بگذاريم هر چه تاريکي است ، هر چه سرما و خستگي است
تا سحر از وجودمان رخت بربندند .
تا صبح يلدا بيداری را پاس بداريم ؛
و سرخي انار را
اسلحه اي سازيم براي نبرد با ظلمت
تا صبح راهي دراز است ...
 
 * شب يلدا فرخنده باد *
 
( از : علي ظهوري راد )

یلدا فرخنده باد

------------------------


اینجا
یه مطلب باحال خوندم در مورد شب یلدا ... بخونید جالبه


------------------------

فکرش رو بکنيد دوستتون را 6 ساله ندیدین ، خبری هم ازش ندارین ، اونوقت یک دفعه پیداش کنید ! اونم تو این دنیای مجازی ، از طریق وبلاگش !!! . من یکی از بهترین دوستامو هفته پیش همینطوری پیدا کردم . چهوبلاگ باحالی هم داره ... اسمش رو نمی گم چون تو وبلاگش هم هیچ اشاره ای بهش نکرده ولی اسم وبلاگش اینه : « یادداشت های یک احمق » . من و این دوستم تو مدرسه ای که بودیم چون مدرسه ما مثلا نمونه بود ( بابا بچه درسخون ) همیشه تا ساعت 3 بعدازظهر کلاس داشتیم ، یعنی 8 ساعت ): . فقط پنجشنبه ها تا ظهر مدرسه بودیم . با این دوستم قرار گذاشته بودیم که پنجشنبه ها از مدرسه تا خونه پیاده بریم ، مدرسه ما هم اون سر دنیا بود و تا برسیم خونه یک ساعت ، یک ساعت و نیم طول می کشید ولی این مدت رو اصلا متوجه نمی شدیم از بس که بهمون خوش می گذشت . جز جدانشدنی پنجشنبه های ما آلبالو خشکه بود اونم به مقدار زیاد   ....:)  یادش بخیر ... کاش الانم تو اون حال و هوا بودیم ... حیف ...!
 
------------------------
 
می گم ما مردا خیلی بیچاره ایم ها  !! می گید چرا ؟ الان می گم :
 
برنارد شاو می گه :
 
مرد موجود بیچاره ایست
 
 وقتی بدنیا می اید همه سئوال میکنند حال مادرش چطوراست  ؟
 
وقتی این مرد ازدواج میکنند همه به عروس نگاه میکنند و میگویند چه عروس قشنگی !

و وقتی که این مرد میمیرد همه میگویند بیچاره زنش!!


------------------------
 
می خوام بازم از اون کلاغه بگم .... یه جورایی انگار دوست نداره از پیشم بره !!  امروز عصر داشتم کتاب می خوندم دیدم یکی تق تق داره می زنه به شیشه اتاقم ... پرده رو که زدم کنار دیدم خودشه ... گشنه اش بودحیوونی ... یه تیکه نون برداشتم  و ریز کردم ریختم جلوش ... یه جوری نگاه می کرد انگار داره تشکر می کنه ... بچه خوبیه ولی ... اصلا کولی بازی در نمی یاره سر و صدای بی خودی هم نمی کنه ... منم به همین خاطر بهش می رسم ; -)
 

سه‌شنبه ۱۶ دسامبر ۲۰۰۳

پایان  دیکتاتور

وقتی قیافه کثیف و داغان و شکست خورده دیکتاتور رو دیدم . نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت .اما این سرنوشت همه دیکتاتور هاست . سرنوشت بی رحم ترین اون ها هم اینه که با بیل از یه دخمه درش بیارن . به کسی نگینا ولی دلم خیلی خنک شد ( از اون صورتکایی که نیششون تا بناگوش بازه ). آه خیلی ها دامن دیکتاتور رو گرفت ؛ آه اون مادری که به جای رخت دامادی ، کفن به بچه اش پوشوند ، آه اون جوونی که همه خانواده اش رو تو بمباران حلبچه از دست داده بود ، آه اون کسی که صدای سرفه هاش یک لحظه هم قطع نمی شد ، آه اون کسی که می گفت:« این روزا بیشتر از قبل به دخترم نگاه می کنم تا حسرت دیدنشو نداشته باشم چون تا یکی دو ماه دیگه همه جا رو سیاه می بینم» . دیکتاتور تمام شد ...

 The End


------------------------------

(امیدوارم این مطلب به خانوما برنخوره . بیشتر یه شوخیه ...)

جاده

يك بنده خدايي ، كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب ، دعايي را هم زمزمه ميكرد . نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت : -« خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟» ناگاه ، ابرى سياه ، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى درگرفت و در هياهوى رعد و برق ، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه ميگفت : «چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من ؟» مرد ، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت :«- اى خداى كريم ! از تو مى خواهم جاده اى بين كاليفرنياو هاوايي بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم !! » از جانب خداى متعال ندا آمد كه : « - اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسيار دوست ميدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده كنم ، اما ، هيچ ميدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هيچ ميدانى كه بايد ته ى اقيانوس آرام را آسفالت كنم ؟ هيچ ميدانى چقدر آهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود ؟ . من همه ى اينها را مى توانم انجام بدهم ، اما ، آيا نمى توانى آرزوى ديگرى بكنى ؟ » مرد ، مدتى به فكر فرو رفت ، آنگاه گفت : «- اى خداى من ! من از كار زنان سر در نمى آورم ! مي شود بمن بفهمانى كه زنان چرا مى گريند ؟ ميشود به من بفهمانى احساس درونى شان چيست ؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟» صدايي از جانب باريتعالى آمد كه :« اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى ، دو باندى باشد يا چهار باندى ؟؟!!»  ( D: )

-------------------------

حتما می گین دست از سر این کلاغه بردار . آره ؟ باشه دیگه هیچی نمی گم ....
 

پنجشنبه ۱۱ دسامبر ۲۰۰۳

روزگار هنوز غریبه نازنین

دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می بویند
روز گار غریبی است نازنین ؟


روز میلاد احمد شاملو



روزگار هنوز غريبه نازنين
خيلي مونده تا سقوط نقطه چين
 روزگار هنوز غريبه ‚ نازنين
خيلي راهه تا خروسخون زمين
 يه دونه كلاغ و اين همه دروغ
 يه سراب و اين همه چله نشين
نازنين !‌ بي تو تمومه كار من
 از ترانه به غزل پلي بزن
 بگو اون هق هق قيمتي كجاست ؟
كي مياد قاصدك قرق شكن ؟
نازنين ! شكسته حرمت عقيق
 تن نده به اين سكوت نارفيق
 شب تو فكر پهلوون كاهيه
قوطي كبريت توي فكر يه حريق
تو اين شب شبپره سوز ستاره نايابه هنوز
پهلوون قصه ي ما يه كرم شبتابه هنوز
 رو سر اين ترانه ها سايه ي ساطور رو ببين
گنجشكك اشي مشي اسير قصابه هنوز


 :: یغما گلرویی ::




-------------------------

اون کلاغه رو یادتون میاد ؟ برگشته پشت پنجره ... این بار دیگه نمی ذارم بره .


شنبه ۶ دسامبر ۲۰۰۳

1,2,3,4 ...

یک ، دو ، سه ، چهار ، ........ دارم کاغذای مچاله شده درو و برم رو می شمرم . نوشتنم نمی یاد ، واژه ها بدجوری باهام قهر کردن . یک ساعته که نشستم یه چیز بنویسم ولی انگار نه انگار ، دریغ از یک کلمه ! فقط تعداد کاغذای دور وبرم داره زیاد می شه ! یکی نیست بگه آخه وقتی نمی تونی بنویسی نمی تونی دیگه ... زور که نیست . حالا خودم به جهنم من دلم واسه شما می سوزه که وقت گذاشتین دارین چرت و پرت های من رو می خونین . ... نه ! ... برم یه فکری به حال خودم بکنم اینطوری نمی شه ... ببینم می تونم واسه پست بعدی یه چیزی بنویسم یا فقط باید کاغذ مچاله کنم ... کاغذایی که توی اونا غیر یکی دو تا کلمه چیزی نیست ! ....

--------------------------

پشت پنجره یه کلاغ نشسته بود .... بارون بدجوری خیسش کرده بود .... از نوکش قطره قطره ، آب می چکید ... رفتم بیارمش تو خشکش کنم ... پریده بود ...

--------------------------

چهارشنبه ۳ دسامبر ۲۰۰۳

غروب زندگی

یکبار دیگر چون دوران کودکی خود همه جا را غرق آرامش می بینم . دوباره جویباران در خاموشی غروب آرام آرام زمزمه می کند. اندک اندک غم ها و شادی ها به فراموشی سپرده می شوند ، زیرا هر لحظه تاریک تر می شود . حالا همه جا تاریک است فقط از دور در پشت درختان ودر قله کوهسار سرخی پریده رنگ غروب هویداست . برای من در این شامگاه عمر این روشنایی دریچه ای از دنیای حیات جاودانست که برویم گشوده است ...

( ایشندروف : قطعه غروب زندگی )


--------------------------------


دومین مسابقه وبلاگ های برتر
هم گویا شروع شده . من فکر میکنم وبلاگم دو تا رای بیاره که یکیشو خودم به خودم می دم دومیش رو هم یه بنده خدایی که تا حالا چرت و پرت های من رو نخونده . امیدوارم مسابقه طوری برگزار بشه که با پارتی بازی این بچه معروفا اول نشن می دونید که کیا رو می گم همونایی که چون سابقه شون یه کم بیشتر از ماهاست ادعای خدایی وبلاگستان رو می کنن .( خدا همه رو به راه راست هدایت کنه !). این قدر وبلاگ بی ادعا و خوب وجود داره که امیدوارم یکی از اونا برگزیده بشه . البته اگه بذارن ...

--------------------------------

یکی از بهترین دوستام می خواد شروع کنه به نوشتن . برید و ورودش رو به وبلاگستان خوش آمد بگین وبلاگی که اسمش کمی نامتعارفه سیب آبی !

--------------------------------

دیگه صدای بارون برام قشنگ نیست ... آخه الان 5 روزه که آفتابو ندیدم ... اگه بدونین چقدر دلم براش تنگ شده ....