یکشنبه ۳۰ نوامبر ۲۰۰۳

کیستم ... !؟

از راز درون بسيار کسان با خبرم ، اما هنوز خبر ندارم که خودم کيستم ! چشم من همسايه ايست که زياده از آنچه بايد به من نزديک است ، بدين جهت خودم را نمي تواند ببيند . چقدر دلم مي خواست اندکي خود را از خويشتن دورتر نگاه کنم تا در چهره ي خويش بهتر نگاه کنم ! اما نمي خواهم بدان دوري برم که دشمن من از من فاصله دارد زيرا حتي نزديکترين دوستانم نيز از من زياده از حد دورند . دلم مي خواهد فاصله اي ميان دوست و دشمن داشته باشم تا فقط آنچه را که بايد از خود ببينم ، در چهره خويش بنگرم . حالا فهميديد دلم چه مي خواهد ؟

( نيچه : قطعه خواهش )

--------------------------------------------------



 سایت شخصی محمد علی ابطحی



وبنوشت عنوان وبلاگيه که محمد علي ابطحي رئيس دفتر رئيس جمهور مي نويسه . من هيچ وقت فکر نمي کردم يه سياستمدار بتونه اينقدر ساده و صميمي بنويسه والبته جالب . ابطحي خودش رو يه وبلاگ خون حرفه اي مي دونه ، و به گفته خودش 2 ساله که داره وبلاگ مي خونه ، با sms ميونه خوبي داره ، براي دوستانش کارت تبريک اينترنتي مي فرسته و ... فکر مي کنم بهتر بقيه اش رو خودتون بخونيد ...
--------------------------------------------------

امروز اينجا اولين برف پاييزی باريد ... برگای زرد تو باغچه گم شدن ... حيف !

چهارشنبه ۲۶ نوامبر ۲۰۰۳

يکی که ...

توي محل همه مي شناختنش. آرام ، باوقار ، مهربان . تنها زندگي مي کرد . کسي نمي دانست خانواده او کجا بودند . اصلا خانواده اي داشت يا نه . همه اهل محل ، حتي گنجشک ها ، ياکريم ها ، سگ و گربه هاي ولگرد محل هم ، از مهرباني او سهمي داشتند. يک روز ، يک گربه مريض پيدا کرد ، با صبر و حوصله از او پرستاري کرد تا خوب شد . يک شب به خانه بر مي گشت ، در تاريکي کوچه دو تا نقطه کوچک روشن ديد که از روبرو به طرف او مي آمد . صداي ميو ميوي گربه را شناخت نقطه ها را دنبال کرد که ناگهان ، نقطه ها مثل شمعي که فوتش کرده باشند ، خاموش شد و چند ثانيه بعد دوباره روشن شد . گربه بيچاره توي چاله افتاده بود ، چاله اي که اگر او در آن مي افتاد ، شايد تا آخر عمر زمين گير مي شد ...

--------------------

« روز پائيزي ميلاد تو در يادم هست... »

تولدت مبارک !

--------------------

داشت يادم مي رفت ... عيدتون هم مبارک ...

--------------------

همين !

یکشنبه ۲۳ نوامبر ۲۰۰۳

چرا اينقدر سياه ؟!

توي همين مدت کوتاهي که اسم اين وبلاگ و فرمش عوض شده است خيلي هاي شما به من خرده گرفتيد که چرا اينجا اينقدر سياهه و چرا از سفيدي ها نمي نويسي ؟ منم‌ دلم‌ مي‌خواد زمين‌ و زمان‌ را زيبا ببينم. مثل‌ بقيه‌ مردم‌ فكر كنم‌ عالم‌ قشنگه ، زيباست، دوست‌ داشتنيه ‌. دلم‌ مي‌خواد مثل‌ همة‌ اونايي كه‌ مي‌گن بايد نيمة‌ پر ليوان‌ را ديد، نيمه‌هاي‌ پر را ببينم. مي‌خوام‌ وقتي‌ هزار جور فكر و خيال‌ از هزار طرف‌ هجوم‌ مي‌آره، در كمال‌ خونسردي‌ افكار منفي‌ را از خودم‌ دور كنم، منفي ‌باف‌ نباشم. سعي‌ كنم‌ از اطرافيانم‌ موج‌ مثبت‌ دريافت‌ كنم‌ و به‌ ديگران‌ هم‌ موج‌ مثبت‌ بدم‌ . دلم‌ مي‌خواهد عاشق‌ باشم، شاعر باشم، سراغ‌ خانة‌ دوست‌ را بگيرم، شعرتر بگم‌ و به‌ روزهاي‌ خوش‌ پيش‌ رو و آينده‌ فكر كنم . . با خودم‌ مي‌گم‌ فردايي‌ مياد كه‌ حتماً‌ بهتر از امروزه ، اشعه‌هاي‌ طلايي‌ رنگ‌ خورشيد، از لاي‌ پنجرة‌ اتاقم‌ مي تابه و نويد روزي‌ خوش‌ رو ميده . امروز بايد بلند شم، روز ديگري‌ است، مي‌شه از عالم‌ لذت‌ برد، از ديدن‌ آدم‌ها خوشحال‌ شد. اما انگار اينا براي‌ من‌ خيال‌ و روياست. چون نگاه من به ديدن سياهي ها عادت کرده و هر قدر تلاش مي کنم اينطور به اطرافم نگاه نکنم نمي شه . نمي دونم شايد اين رويه خوبي نباشد ولي من بهش عادت کرده ام ...

پنجشنبه ۲۰ نوامبر ۲۰۰۳

مهرانه ...

دوشنبه ۱۷ نوامبر ۲۰۰۳

مواظب باشيد جريمه نشويد !!!

نمي دونم شما هم اون خبر رو شنيديد يا نه ؟ کدوم ؟ همون که از طرف نيروي انتظامي اعلام کرده :« از اين پس عابران پياده متخلف هم جريمه مي شوند » . من چند تا توصيه بهتون مي کنم : از اين به بعد کارت ملي يا هر کارت شناسايي ديگه تون رو همراه داشته باشين ، خواستيد جايي بپيچيد حتماراهنما بزنيد . دوبله پارک نکنيد ، در مکان هاي ممنوعه بوق نزنيد ، انحراف به چپ نداشته باشين (انحراف به راست از نظر شون مشکلي نداره گمونم ) ، سرعت غير مجاز نداشته باشين ، عينک دودي نزنين چون پليس ماشيناي با شيشه دودي رو جريمه مي کنه شايد يه وقت جريمه شدين (: مراقب باشين آلودگي هوا ايجاد نکنين ( شرمنده ) . راستي تا يادم نرفته اين رو هم بگم که بايد بريد مجوز طرح ترافيک بگيريد و الا نمي تونيد به محدده طرح وارد بشين . توصيه هاي ايمني رو جدي بگيريد مثلا وقتي مي خوايد جايي بريد خودتون رو با زنجير به صندوق صدقاتي ، ميله اي چيزي ببنديد تا يه وقت ندزدنتون . ديگه فکر مي کنم کافي باشه نه ؟ اما از شوخي گذشته خيلي مملکت ماهي داريم ما . همه چي تموم شده بود فقط مونده بود بيان عابران پياده رو هم جريمه کنن که اونم دارن مي کنن . اگه هر کدوم از شما براتون پيش اومد که جريمه تون کنن حتما برام ميل بزنين تا يه داستان تميز ازش دربيارم فکر کنم چيز معرکه اي بشه .

یکشنبه ۱۶ نوامبر ۲۰۰۳

سرآغاز ...

يه سلام از يه پنجره تازه که اين بار اسمش هست " اين خانه سياه است ..." بعد از اينکه از پرشين بلاگ به اينجا اسباب کشي کردم ، آرشيو وبلاگ قبلي رو بارها نگاه کردم راستش چيز دندون گيري توشون پيدا نکردم . جز اين اواخر که توي گذاشتن مطالب وسواس به خرج مي دادم .
اما تو اينجا شيوه نوشتنم فرق مي کنه مي خوام چشامو بيشتر باز کنم به واقعياتي که دور و برمه مي خوام از همون واقعيات بنويسم . ديگه داشت نوشتن اينطوري از يادم مي رفت . اما جرا اين خانه سيا ه است ؟ من جامعه خودمونو خيلي به اين اسم نزديک مي بينم جامعه اي که هر طرفش نگاه که مي کني پراز سياهي و زشتيه . شايد خيلي هاتون به من خرده مي گيريد که جرا قشنگي ها رو نمي بيني ولي من قشنگي اي نمي بينم که بخوام در موردش بنويسم . حداقل ديد من اينطوريه . اينجا قراره از خيلي چيزا و خيلي کسا انتقاد بشه از هر کسي که بهونه دست زبون تند وتيز من بده ، مهم نيست اون طرف کيه . ازتون مي خوام نظرتون رو حتما بهم بگيد . خيلي حرف زدم نه ؟ پس فعلاٌ ...

جمعه ۱۴ نوامبر ۲۰۰۳

جای پا ...

تصويری داشتم ، خيال کردم که در کنار ساحل با خدا قدم می زنم ...

در آسمان تصويری از زندگی خود را ديدم ، در هر قسمت دو جای پا ديدم يکی متعلق به من و ديگری به خدا .وقتی آخرين تصوير زندگيم را ديدم به جای پا روی شن نگاه کردم،ديدم که چندين زمان در زندگيم فقط يک جای پا بيشتر نيست .دريافتم که اين در سخترين نقاط زندگيم اتفاق افتاده.

برای رفع ابهامم از خدا سئوال کردم : خدايا فرمودی که اگر به تو ايمان بياورم هيچ زمانی مرا تنهانخواهی گذاشت ديدم که در سخت ترين لحظات زندگيم فقط يک جای پا بيشتر نيست چرا در زمانی که بيشترين نياز را به تو داشتم تنهايم گذاشتی ؟

خدا فرمود : فرزند عزيزم ،در مواقع سخت اگر يک جای پا مي بينی ،در آن لحظات تو را به دوش می کشيدم .