بهار که برسد ...
ذغال هاي امسال از همان اول هم روسياه بودند ، اصلاً زمستاني نيامده بود تا برود و روسياهياش را براي ذغال به يادگار بگذارد .
سياه؛ رنگ هميشه روزگار همه آنهايي است که نه با خورشيد که با تاريکي وسر سياه زمستان دست دوستي دادهاند و از هراس آمدن بهار و ديدن نور چپيدهاند توي يک چارديواري تنگ و مثل احمقها هي به خود اميد ميدهند که زمستان هميشه ماندني است و سرخ خواهند ماند از هرم آنهمه داغ که بر دلهاي مظلوم ميگذارند . اما بهار که برسد و خورشيد سفره پرسخاوت نورش را همه جا پهن کند؛ آفتاب گريزانِ سايه نشين ، مي سوزند در آتش ننگ و رسوايي و تباهي خويش، که اين جماعت هيچ گاه نور را باور نکرده اند ...

0 نظر:
ارسال يک نظر
پيوندهای مربوط به اين پيام:
ايجاد يک پيوند
<< صفحه اصلی