فروش ویژه زمستان !
عینکش را توی صورتش جابجا کرد ، چشمانش را ریز کرد و با دهان باز به دقت به صحنه ای که دیده بود زل زد . دستی به ریش اش کشید ، استغفراللهی گفت و با غیظ دور شد . "فروش ویژه زمستانه آغاز شد " . مغازه دار آمد و لباس های تازه مانکن پشت ویترین را تنش کرد ...
برچسبها: داستانک

0 نظر:
ارسال يک نظر
پيوندهای مربوط به اين پيام:
ايجاد يک پيوند
<< صفحه اصلی